تبليغاتX
شبنــــــــــم سحرگاهـــــی
 

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست ... که آشنا سخن آشنا نگه دارد


به نام خداي مهربان من و تو

 

 

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش ... بازجوید روزگار وصل خویش

 

آمدم ... بنویسم ... آنچه خاک می خورد در این بی نهایت فکرم...

 

سلام عليكم !...

سلام به طراوت پاييز  ... سلام به بوي خاك باران خورده...

سلام به همه دوستاني که در این مدت به یاد من بودند ...

مدت هاست حس و حال نوشتن هم نيست ... ما هم رفتيم سراغ گرفتاريهاي خودمان و حضورمان در وبلاگ كم ‌رنگ‌تر شد ... امروز بعد از مدت ها دوري از وبلاگم و دوستان برگشتم ... انگار كار ما شده هي رفتن و هي آمدن ... اين هم بازي روزگار است ... باور كن !... اين روزها شايد وبلاگ نويسي رو به افول است شايد به ما هم سرايت كرده است...

نگوييد طولاني نوشتي ها!! هي به خودم فشار آوردم كوتاه بنويسم باز طولاني شد... انگار تلافي اين مدت دوري را مي خواهم در بياورم... مرا ببخشيد... چه كنيم كه دچاريم به بيماري مزمن طولاني نويسي... مي خواهي بمان ... مي خواهي برو ... اگر ماندي بايد همه نوشته را از اول تا به آخر يك نفس بخواني... از ما گفتن !!

 از شکیبایی شما در خواندن نوشته هاي طولاني ام تشکر می کنم...

القصةُ و الحكايت :

انگار چشمان منتظر من براي بوي باران و آوای خش خش برگ ها و بوي غريب پاییز و عطر سیب های سرخ پاییزی لحظه شماري مي كرد... پاییز كه با دمیدن عطر و سرماي خوشایند در رگ های وارفته ی طبیعت،خبر از حس خوش عاشقي و سوز سرد و خشك خزان مي داد ...

 گويي بر شاخسار زندگي در لا به لاي برگهاي فصل خزان صدها دفتر خاطره گم شده است...

انگار باران در خزان عشق نوای ساز یك دل شکسته است و پيام آور عشق از خالق به مخلوق .... آخ ! كه باران فلسفه زيبايي پاييز است...نوای آهنگین قطره های باران را مي شنوم نرم نرمك بر پشت پنجره اتاقم مي زند و بوي لطيف باران فضاي اتاقم را پر كرده ديوانه ام مي كند ...

هرگز پاييز را فراموش نكن !

 

 

تو مي داني !

هواي پاييزي خيلي غم دارد ... انگار با تمام زيبايي اش عطر غم در دلهاي خسته مي ريزد ... این هوای پاییزی دوست داشتني آدم را دیوانه می کند ... انگار خدا از هميشه نزديك تر است...

انگار از نم نم باراني كه باريد قلم من بي رمق تر شد... و شمع احساسم خاموش گرديد... آنجا بود كه به كنج دلم خزيدم... تقصير پاييز نيست كه اينقدر احساسم گنگ شده است هر چند حال و هوايم در پاييز آنقدرخاص مي شود كه حتي دنبال چراها و دليل ها هم نمي گردم... چند صباحي است حال دل خراب است ... دل را چه کنم دل که ويرانه و هم ديده خراب است هنوز ...

در كوله تجربه ام چه چيزي جاي دهم تا اندكي درونم التيام يابد و آرام گيرم... حكايت من مثل قصه مرغ مهاجري است كه از كوچ كردن و باز ماندن نجواي غربت سر مي دهد... و در باغي دور دست مي نشيند و نغمه غم مي خواند...

"سخن از بودن ‌نیست ،سخن از ماندن ‌نیست ،سخن از عمق‌ غم است و پریشانی یک‌ دل كه در اندوه غريبانه‌ی خویش بی‌صدا می‌شکند ‌و غباری‌ که در اندوه زمان جاری ‌است ... سخن از تلخی یک ناپیداست" ...

مي دانم !

مي دانم شايد حوصله هم صحبتي و رفيق همدلي با پريشان گويي چون من و همراهی با ذهن در هم ریخته و افکار شلوغ پلوغی چون تراوشات ذهنی مرا نداشته باشي...

اما...

اما بگذار بنويسم !

حرفهايي كه در لا به لاي سطور گم شده اند......

حرفهايي كه نگفته در دلم ماند...

زمان چه دیر و چه سخت می گذرد...

بگذار خيال كنم و بدانم فراموش نشده ام......

بگذار برای یک لحظه فکر کنم تنها نیستم...

بگذار بنويسم از حرفهايي كه در من گم شده اند...

انگار حتي نگاه هايم در فاصله اي دور دست ها گم شده است...

 از پس اشکها کلمات مغشوش بر نگاهم می نشیند...

نگاهم بر کلمات می لغزد ... و کلمات در باران اشک می رقصند...

 آره ... مي دانم قصه دل نا تمام مي ماند...

مي دانم حرفهايي نيز نا گفته مي ماند ... مي دانم !

نمي دانم چرا بغض هاي گم شده گاه و بيگاه در دل نواي غم مي خوانند...

دیریست که بغضی غریب بر چهار کنج دلم سرک می کشد...

كي همه بغض هايم آرام مي گيرد !؟

راستي تو با بغض هاي نباريده چه مي کني؟؟ با بغض هاي نفس گير چه !!‌؟

تو هنوز بغض هاي نشكفته ات را آه مي كشي ؟

امان از دست تو اي بغض شكسته كه در مسير نغمه ها سيل بي قرارم مي شوي...

گاهي لا به لاي حرفهايم گريزي مي زنم به سه نقطه ها ... انگار كه لا به لای حرف هایم را می خورم ... من پر از نقطه چين نقطه چينم...

شايد تو به سه نقطه هاي من عادت نكني و دلت بگيرد...

شايد سه نقطه هاي من هيچ كدام از حرفهاي تو را نگويند...

اما...

سه نقطه هايم را دوست دارم ... برايم شيرين اند ... حتي پراكنده گويي هايم در لا به لاي همين سه نقطه ها...

سه نقطه هايم گاهي تلخ اند ... گاهي شيرين ... و ... لحظه ای بغض آلود ... اندکی سکوت و شاید ...

هر چه هست حرف دل است و دلتنگي...

گاهي نوع انديشه در كلمات بيان مي شود ... گاهي واژه ها آنقدر حقير مي شوند ... حتي مي مانم كه چه بگويم و يا حتي واژه ها در من آنقدر گم مي شوند كه بيان و ابراز آن برايم گاهي سخت مي شود...

 ولي اين سه نقطه ها هستند كه درست در همان لحظه نياز، انگار باري از روي دوشم بر مي دارند... و زبان حال مرا مي گويند...

اما گاهي از بي نهايت همين سه نقطه ها مي ترسم... "من از بي كسي و خلوت انسانها مي ترسم من از میلاد تلخ بی وفایی ها می ترسم"

من از ابر خاكستري بي باران مي ترسم ... ابر خاكستري بي باران دلگير است ... من از هیچ بودن ها مي ترسم... اي كاش معناي رفتن را نمي دانستم ... تا نگاهم همچنان بر سنگفرش جاده ها باقی نمي ماند...

نمي دانم نگاهم تا به كي همراز اين دلتنگي هاي بي سرانجام خواهد بود...

 نگاهم انگار صد سخن دارد... هميشه شيدا و مجنون چشم در راهم...

همچنان با خود زمزمه مي كنم:

" تنم از حادثه خسته ... دلم از غصه شکسته ... یه مسافر غریبم راهی یه راه دورم"

وقتي مرگ در گوشم نجوا مي كند ... از شبي كه بيايد و چراغي نباشد مي ترسم!!...

من از فهميدن ها مي ترسم ...گاهي رهايي از دانستگي هم خود هنري است...

گاهي همه چيز در ذهنم جلوه اي مصنوعي پيدا مي كند... گاهي فكر مي كنم ديوانه شدم و هرچه كه در اطرافم هست خوابي بيش نيست ... گاهي در جريان تفكرم خيال مي كنم همه چيز نوعي نمايش خنده دار است ... گاهي سعي مي كنم فكر كردن را كنار بگذارم انگار با اين تصميم بيشتر در بحرش فرو مي روم...

گاهي خيال مي كنم دنيا برهوت خنده دار تلخي است آنقدر تلخ كه نمي شود با آن كنار آمد انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است ... به كل زندگي خنده ام مي گيرد گاهی این بیهودگی سایه اش را روی ذهن من می گستراند اما طولي نمي كشد خودم را باز مي يابم و در تمام لحظه هاي زندگي روح خدا را مي بينم ...

وقتي به خود مي آيم آدمهای عجیبی را مي بينم که در اين برهوت تلخ شعور به معرفت هایی غریب دست یافته اند... اگر چه فكرهاي پريشان مرا در هم مي ريزد اما مثل دفعات قبل اميدوارتر مي شوم ... سرم را توي دستهايم مي گيرم و آرام زير لب با خودم زمزمه مي كنم الهی و ربی من لی غیرک !! آنقدر رسا و آهسته كه صداي قلب خدا را مي شنوم ... آنقدر سراسيمه مي شوم كه لحن كلام در راه حنجره را گم مي كنم ...

مي دانم زبان سه نقطه هاي مرا تو مي فهمي...

اي آشناي دل، نظري ... گم شده دلم !

مدت هاست كه سكوتم را به نگاه رهگذران سپرده ام !!

اين روزها سكوت از همه چيز بيشتر برايم دلچسب تر است بيشتر گوش مي دهم تا حرف زدن ... بيچاره دور و برم صداي اعتراض شان از سكوت ممتد پنهان من بلند شده است ... انگار با عالم و آدم سر جنگ دارم اول با خودم ... بعد با خودم ... بعد باز هم خودم ... بگذريم...

آخر يكي نيست به ما بگويد اي ديوانه دلتنگ ، مثل بچه ي آدميزاد بنويس تا همه زبانت را بفهمند ...  تا حوصله ديگران سر نرود و نگويند چقدر غمناك و دلگير مي نويسي... و چقدر طولاني !

شايد بگويند آدم اين‏جا كه مي آيد افسردگي مزمن مي‏گيرد! و بگويند حالا كه يك مشت اراجيف مي بافي ، اصلا ننويس ... تعطيلش كن ! تو را چه به وبلاگ نويسي !!! برو به زندگيت برس به همسر و بچه هايت برس !...

در پاسخ مي گويم حق با شماست... از حرف حق نمي شود گذشت...

و اما من با صلابت و با صداي بلند مي گويم بگذار آن باشم كه هستم... اينطور بهتر است ... نه ! ؟

و من مي گويم اين دل است كه مي نويسد... نه من ... آن هم براي دل بي تابم...

 تنهایی ! تنها دوست مهربان من است در لحظه های بی کسی...

بگذار با تراوشات ذهن بيقرار خود که نوشتن بر این لوح بی‌جان سپيد كه مرا به آرامش مي رساند تنها باشم... و زمزمه اي از سر دلتنگي سر دهم...

مجيد انتظامي در چند جمله كوتاه همه حرفهاي نا پيداي دل مرا گفته است ... مي گويد :

 "من هم مثل تمام آدم ها در اعماق وجود خودم تنها هستم و اعتقاد دارم که همان طور که يک آدم تنها به دنيا مي آيد و تنها مي ميرد، در اکثر روزهاي زندگيش تنهاست و لحظات شاد و در ميان جمع بودن يک لحظات زودگذر و آني است که مي رود و آن چيز که براي هر آدمي مي ماند تنهايي درون اوست و خلوت خالصانه اي که با خدا دارد.

او مي گويد: من از تنهايي ام لذت مي برم بيشتر مواقع کارم را ساعت 4 صبح آغاز مي کنم تا در تنهايي و خلوت بتوانم فکر کنم و کارم را آن طور که دوست دارم انجام دهم".

 

نمي دانم كدام روزها را زندگي بنامم در حالي كه چون مردگاني هستيم كه احساس واقعي حيات و نشاط طبيعت و شور و شوق خلاقانه و روح جاودانه زندگي از ما رخت بربسته است...

"مردگانی رانده از گـور عـدم هستیم ما"... چون مردگانی که آرزوی دوباره مردن خود را در دل می پروند... گاهي آنقدر گيج و سر در گم هستيم كه حتي نمي دانيم از زندگي چه مي خواهيم...

در واقع آثار هستي در وجود ما هست ولي نقشي در وجود نداريم اسير در برهوت زندان

زندگی هر کدام قطعاتی کوچک از پازل بيکران زندگی هستيم... و معادله هاي زندگي پيچ در پيچ به هم گره خورده است ... و از تكرار ها بيزاريم ... اما من و تو همچنان در اين جاده ره ميسپاريم... به اميد فرداهاي بهتر و روشن ... ان شاءالله !!

 

تو چه مي داني از من چه احساس دلتنگی دارم ...

اين روزها دلم تب كرده از حسرت باران ... و از فاصله هاي ژرف بي نهايت، فاصله را مي پايم

و دستهاي لرزان و پاهاي بي تابم را در عمق تاريكي گم مي كنم... نفسهاي خشكيده در گلويم حبس مي شوند و صداي مرا كسي نمي شنود ... اين روزهاي پيچيده درهم بر ترسم مي افزايد... تنم انگار مرداب سرد و خشكيده و بي صداست ... از اين حال و روزم واهمه دارم... از این ماندن مردابي و باتلاقي دلگیرم...

معبودا! رهایم کن از پیوستگیِ خاک تا نفسم بوی پرواز بگیرد...

دلم مي خواهد كلمه به كلمه در لحظه هاي باران جاري شوم... همان حكايت باراني كه دل آدم را بي قرار مي كند ... آنگونه كه من دوست مي دارم ... آنگونه كه من شوريده وار و پريشان باريدن مي شوم دلم مي خواهد در آن لحظه بارش باران تن به چشمه‏های زلال و جاری لطف خدا بزنم و رها شوم از همه آلودگي ها...

باران بیا به خلوت من، اين دل كويري هواي باران كرده تا بهانه اي شود براي حديث دل سپردن ... انگار حتي آهنگ باران را گم كرده ام ؟! باور مي كني دوست من !؟

خدايا ! گام هاي خسته ام از عبور وامانده اند و کوره راه‏های مقابلم فریاد می‏زنند...

دستانم خالي است و هیچ حیله‏ای برای عبور از معبر عدالت تو ندارد ...

روزگار، مرا به سوی تو روان نموده پس این من هستم که چنین عاجزانه و ملتمسانه، در پیشگاه تو ایستاده‏ام ... من اسیر یک لحظه نگاه توام ...

....

باز مي گويي غمناك مي نويسي ! ؟

مگر نه اینکه با دل مجنون، شیدا تر می توان نوشت؟

مي داني زیباترین کلام حرفی است که تاکنون برایت نگفته ام...

بگذار بنويسم ... شايد از احوال مزخرف دروني ام رهايي يابم...

گمان نمی‌کنم وقتي دلتنگ مي شوم جایی بهتر از همین لوح سپيد برای نوشتن پیدا کنم...

اي كاش جايي بي نشان مي نوشتم.... در اين چند سال وبلاگ نويسي تعلق خاطري كه به اين كلبه دوست داشتني و مقدس پيدا كرده ام دلم نمی آيد از اینجا دل بکنم ... اينجا تمام دلم هست ... اينجا بوي خدا مي دهد ... اينجا خانه ي خوب خداست ! اينجا مي شود يك لحظه ماند...

همين حس غريب هست كه دوست دارم یادداشت‌های بی‌سر و ته خود را اينجا بنويسم...

اما خيال رفتن از اينجا را دارم آشيانه اي نو ساختم و دوستاني كه بخواهند به آنها نشاني مي دهم... نمي دانم شايد هم ماندم... بروم !‌؟ تو مي گويي بروم يا بمانم ! ؟

" من مانده ام و انديشه هايم روان شده اند"...

گاهي با خود مي انديشم چقدر خوشايند مي شد كه آدمها به دنبال نشانه ها و ارزش ها و جوهره وجودي آدمها باشند... و براي پاسخ به جست و جوي نشانه ها بدانند كي هستند و كجا مي روند؟... و در كجاي اين دنياي خاكي ايستاده اند ؟

و در اين "دنيايي كه ما در آن زندگي مي كنيم دنیای فِلشها و جهت نماها است ... با کمی دقت می توانیم بعضی از این فلشها را ببینیم این فلشها خیلی زیاد هستند ، بعضی کوچک ، بعضی بزرگ ، بعضی مستقیم و بعضی کج هستند.گاهی اوقات دو فلش، کاملا عکس جهتِ هم را نشان می دهند و گاهی دو فلش تا قسمتی باهم یک جهت هستند ولی در سر یک دوراهی از هم دور می شوند.در دنیا هر چه را بخواهید برای آن فلش راهنما و جهت نما وجود دارد که بعضی از این فلشها از هدفی که شما دنبال آن هستید خیلی دورند و بعضی خیلی نزدیکند. هنر ما این است که پیام هر یک از این فلشها را بفهمیم تا راهی را که به هدفمان منتهی می شود پیدا کنیم"...

آه که چقدر آن موقع حال آدم ها فرق می كرد...

هي با خود زمزمه مي كنم من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟

تصور مي كنم آدمها حس دروني و باطني خود را با نوشتن بهتر مي توانند نشان دهند تا گفتن و يا ابراز آن... فصل دلتنگي ما آدمها وقتيست كه دلمان نمی خواهد از هیچ جا هیچ صدایی بشنویم مگر صدایی که ما را بیشتر و بیشتر در عمق خودمان فرو ببرد و از نگاه اطرافیان مان در امان مان بدارد...

 وقتي حالمان گرفته است و كمي به خود مي آييم يك حس نیمه خوب ِ نیمه بد وجودمان را می گیرد حتی بعضی ها می گویند دمی فارغ شدن از هیاهوی بیرون و در خود فرو رفتن غنیمتی است....

اگر من دلتنگ هستم اگر گاهی اوقات بد جوری دلم می گیرد و ذهنم و افکارم تا ناکجا آباد سیر می کند آيا من حق ندارم گاهی برای خودمِ برای دلم و برای آنچه کرده ام در خودم فرو روم ؟ ... آيا من حق ندارم گاهی وقتها تنها به تنهایی های خودم فکر کنم ؟

آيا من حق ندارم درباره دلتنگي ها و تنهايي هاي خودم اينجا بنويسم ؟

به قول شاعر: گاهی دلم برای خودم تنگ می شود... پس كجا بنويسم غير از اينجا كه در دنياي به اين بزرگي تنها جايي كه به من تعلق دارد...

خیلی وقتها دلتنگی عجیب و حس غريبي سراغ آدم مي آيد مجرد يا متاهل نمي شناسد و نمی داند از چه بوده یا از کجاست ؟؟؟ گاهي آدم ها يادشان مي رود به چيزي دل بسته بودند يا نه؟ و اين دلتنگي ها گاهي از همان هاست و آنقدر در چهار چوب زندگي و تعلقات و وابستگی های روزمره درگير و اسير شدند كه آنها را فراموش كرده اند و با رسيدن يك اتفاقي، تازه مي فهمند كه روزگاري به چه دل بسته بودند و به دنبال چه نشانه هايي بودند و حالا كجايند ؟ تازه مي فهمند كه چقدر از اصل خويش دور مانده اند... و تازه به خود مي آيند كه در اين روزمرگي ها خود را نيز گم كرده اند... و نمي دانند كه بي هوا به دنبال گمشده شان هستند...

در دل آدمها عالمي بزرگ و تو در تو وجود دارد... عالمي كه اگر آدم تا آخر عمرش هم در آن سير كند باز هم به آخرش نمي رسد...

نمي دانم تصويري كه از من در ذهن ديگران نقش بسته تا چه حد به شخصيت حقيقي من نزديك است و تا چه حد دور... و آن تصوري كه من از خود دارم آيا ديگران نيز اين تصور را از من دارند؟

نكند راه را اشتباه آمده ام !؟

نکند این راه را اشتباه به انتظار نشسته ام!؟

نكند ... نكند ... نكند ... نكند !

گيج شده ام ... و مي دانم انسان هیچگاه در هستی خودش شک نمی کند احساس گرسنگی را با تشنگی اشتباه نمی کند ... در حق محض هیچگونه ابهام،خطا و تردید نخواهد بود...

و حتی گاهی تا مدت‏های طولانی، دچار نوعی احساس سر درگمی مي شوم... جست و جو  و سردرگمي شايد گاهي مفيد باشد و او را در سير تكاملي ياري كند... شايد آدم با اين جست و جوها از دوباره متولد شود...

گاهي انسان، به زندگي معنا مي بخشد و گاهي خدا !

گاهي اتفاقاتي ما را به خودمان مي آورد که چه قدر غرق در زندگي مادّي شده‌ايم و چه قدر خودمان را درگير کرده‌ايم، طوري که گاهي اصلاً فراموش مي‌کنيم که به درون بايد رفت و به زندگي معنويمان رنگي بدهيم...

گاهي خوب است معناي زندگي را دريابيم و به آن هدف ببخشيم تا زندگي مان كه يك نوع دچار سر درگمي شده نجات دهيم...

براي آن دسته از دوستان كه نه ، مخاطبان آشنا كه فقط يك رهگذر هستند و با افكار و نوشته هاي من آشنا نيستند و خيال مي كنند من از مسائل روز مره دست شسته و صبح تا شب يك گوشه نشسته و ماورايي فكر مي كنم و اشك مي ريزم و تمام غمها مرا احاطه كرده و با درد و رنج و اندوه دست و پنجه نرم مي كنم...

يا شايد خيال كنند مثل خيلي هاي ديگر مشكلات اساسي در زندگي و خانواده ام دارم كه اينطور غمگين مي نويسم يا شايد فكر كنند آدمي گوشه گير و افسرده هستم كه اين گونه غمناك مي نويسم...

نه عزيزان ... نه ! آنطور نيست كه شما فكر مي كنيد از دنياي واقعي فاصله گرفته و با عصر خودم ارتباط برقرار نكنم... من هم مثل همه شما در اجتماع هستم و خدا رو شكر مي كنم كه آدمي اجتماع پسند هستم و خيلي راحت با ديگران ارتباط برقرار مي كنم و در همان وحله برخورد اول صميميت گل مي اندازد... آدمي اميدوار ، بشاش و بزله گويي هستم ... از دوستاني كه مرا مي شناسند بپرسيد...

اما كمي بي نظم! نمي دانم چرا وقتي خانه و وسايلم حتي كامپيوتر شخصي ام نظم پيدا مي كند جاي همه چيز را گم مي كنم و همه چيز وارونه مي شود و باز بر مي گردم همان آدم بي نظم قديمي مي شوم ... انگار كار كردن درجاي درهم و برهم را بيشتر دوست دارم ... اينطوري قشنگ است... نه ! ؟ گاهي وقتها شده _قديم تر ها_ همسرم با ديدن فايلهاي بهم ريخته كامپيوترم آنها را مرتب كرده بود مثلا مي خواست من را ذوق زده كند و من بتوانم مثل يك آدم مرتب، نظم را ياد بگيرم ولي با اين نظم زيبا و قشنگش كلافه شدم ، اصولا آدم بايد با هر چيزي كه راحت تر هست كنار بيايد ... نه ! ؟ به نظر من فايلها با اين تغيير جديد، بي نظم تر به نظر مي رسيد من هم بي وقفه هر چيزي را كه مرتب كرده بود دوباره سر جاي اولش گذاشتم آخر سر كلافه شد و با حرص گفت بابا تو ديگه كي هستي بي نظم !! عرض شد ما اينيم ديگه... حتي خودم بايد كامپيوترم را فرمت كرده و ويندوز برنم كه مبادا چيزهاي مرتب و منظمي وارد كامپيوترم نشود كه سيستم بهم بريزد ... چه از خود راضي !! بد آموزي خودخواهانه اي بود...عيبي ندارد وسط نوشته هاي طولاني پيامهاي بازرگاني هم لازم است

 خب ! بر مي گرديم به ادمه نوشته چند خط بالاتر...

لحظه هايي هست سنگين و اندوه بار و روزهايي هست كه همینطوری مي نشيني و نگاه مي کنی به روزهایی که از دست رفته ..... از ذهنت مي گذراني ايام و عمر بر باد رفته را ... كه تنها شايد با نوشتن آرامش دلخواه بر جانت نشست كند...

اگر گاهي از غم ها و دلشوره ها صحبت مي كنم بايد بگويم بخش مهمي از ادبيات جهان همين طوري است دستمايه اي تراژديك دارد و انسان از اين غمهاي لطيف و متعالي و رازآلود روحش بيشتر آشنا و همدم است و زواياي بزرگي از روح بشر بدين گونه آشكار و شكوفا مي شود...

 و خدا را شكر مي كنم كه در زندگي خوشي هايم كم نيستند و خانواده اي دارم دوست داشتني و بهتر از  همه دنيا كه لبخند ها و اشكهايم براي آنهاست... و خانواده ام «خصوصا همسرم» بهترين هديه الهي براي من هستند...

هميشه با خود مي گويم خدايا ! مرا ببخش كه در برابر تمام اين نيكويي ها، بر عصيان خويش اصرار نمودم.... خدايا هميشه از مهرباني هاي بي حد و اندازه ات شرمسارم....

چنين نيست كه من از شادي و لبخند هاي روزمره بيگانه باشم ...اما غم من غم آب و نان و لباس و خانه نيست در واقع من از غمهاي ذليلانه و كودكانه بيزارم...حس غريبي دارم كه به صد عالم مي ارزد و اين حس غريب مانوس روزگار تنهايي من است...

اگر در نوشته هايم بيشتر از واژه اشك استفاده مي كنم همان طور كه مي دانيد آدمها در حالات مختلف بهترين و زيبا ترين و لطيف ترين احساس خود را با اشك بيان مي كنند ديديد كه حتي زماني كه شاد هستيد اشك شوق مي ريزيد......

شريعتي عزيز مي گويد :

خدايا تو را شکر ميکنم که اشک را آفريدي که عصاره ي حيات انسان است...

آنگاه که در آتش عشق ميسوزم...

خدايا !

تو مرا اشک کردي که همچون باران بر نمک زاره انسان ببارم.....

وقتي اين نوشته را از بزرگ مردي چون دكتر شريعتي مي خوانم سراپاي وجودم غرق اشك مي شود... و به سخن مي آيد...

من هم اين توانايي را به لطف خدا دارم كه احساس دروني خودم را با قلم و اشك جاري كنم.... و آنچه را از درونم مي ترواد به نگارم... از نوشته هايم لذت مي برم ... هميشه نوشتن به من نشاط مي بخشد و هيچ چيزي نمي تواند جاي نوشتن را از من بگيرد..... چه اينجا باشم و چه نباشم...

و همانطور كه گفتم روح بشر با غمها متعالي مي شود و اينجا باز علي به ياري ام مي آيد ( با دكتر آنقدر احساس نزديكي مي كنم كه او را علي خطابش مي كنم ) مي گويد :

"خدايا ! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مكشان اضطراب هاي بزرگ غم هاي ارجمند و حيرت هاي عظيم را به روحم عطا كن ... لذت ها را به بندگان حقيرت بخش و دردهاي عزيز بر جانم ريز"...

آدم احساس مي كند با دردها و غمها روحش صيقل مي يابد و سبك مي شود... احساس مي كند انگار بار سنگيني را از دوش خود بر زمين مي گذارد...

هميشه به روح بلند دكتر شريعتي غبطه خوردم و هميشه آرزو كردم اي كاش روزي مثل او شوم و بتوانم مثل او بنويسم...

 

از این زمانه دلم سیر می شود گاهی...

مرا با ردپای باران هم بخوان ...

 

خوش به حالت سهراب

سهراب ... سهراب... سهراب...

خوش به حالت سهراب، خوش به حالت که رفتی

"تو کجایی که زمین منقبض از دوری توست

و من امروز چه دورم از تو

آه ... من چه دورم از خویش"

خوش به حالت سهراب !

 گو ش جان بسپار به آواي دل

از اینجا دانلود کنید

 

سر فرصت خدمت همه دوستان مي رسم...



 شنبه نهم آبان 1388ساعت 1:45  توسط یاس


حرفهايي كه در دل گم شده اند
بايگاني هاي ياس
دلتنگي هاي اخير ياس
دلتنگي هاي ياس
همراهان ياس
علاقه مندي ها
نواي گم شده





Powered by WebGozar

ليست وبلاگهای به روز شده
 

ويرايش قالب: شكوفه ياس