
صداي محرم مي آيد عطر شهادت و بوي خاك پاك كربلا به مشام مي رسد ياران حسين ابن علي نزديك مي شوند پرچم سبز و سرخ آنان وزيدن گرفته است .نزديك است امواج نور و ظلمت با هم رويارو شوند . اهريمنان و فرشتگان به مصاف هم مي روند . نعره هاي وحشيانه و چنگ و دندانهاي اهريمنان به گوش مي رسد . مشتي دد و ديو مظهر همه نوع پستي و زبوني و كبوتران تيز پروازي كه از لابه لاي شمشيرها عبور مي كنند . بالهاي سپيد فرشتگان را خونين مي بينم . زيباترين صحنه هاي عشق و پرستش و وفاداري و مردانگي در اين سو و بوي كثيف و تهوع آور هوس و شهوت و غرور و خودخواهي و قدرت پرستي در آن سو . كربلا تراژدي هميشه سبز تاريخ است . كتابي است كه همه ساله در همين ايام درسهايش آغاز مي شود .
اميدوارم در اين هواي بسيار سرد زمستاني دلهاي تان گرم باشه و خانه دلتان با سبد سبد صداقت و مهرباني آكنده از وقت آپ قبلي تا حالا سرم خيلي شلوغ بود بالاخره امروز آفتاب از يه طرف مخالف سر زد و من اينجا آفتابي شدم از دوستاني كه به من سر زدند بسيار سپاسگزارم و من هنوز پاسخ محبتشون رو ندادم شرمنده هستم در اسرع وقت به باغ مهربونيشون سر خواهم زد

گذر كن اي صبا در كوي جانان
ببر از من پيامي سوي جانان
دلم را تازه كن يعني بياور
نسيمي جانفزا از كوي جانان
سر شوريدهاي دارم چو مجنون
دل آشفتهاي چون موي جانان
دلم گرديد مالامال عشقش
سرم پر شد ز هاي و هوي جانان
بهر سوئي، بهر كوئي، بمردم
روم از بهر جستجوي جانان
وزد بادي مگر بر من زكويش
كشم آبي مگر از جوي جانان
***
صداي پاي مهرباني
ای بهار دل انگيز چرا زندگی ما اين گونه سرد و غم انگيز شده است ؟ چرا لابه لای
اين همه برف و سرما و رفتارهای يخی از جوانه های گذشت و صداقت و صميميت نشانی نيست ؟ چرا بايد دلها اينگونه افسرده و بی حوصله باشند ؟ چرا از چشمه های جوشان و صاف و زلالت خبری نيست ؟ چرا ذهن ها و دل ها تيره شده و از پاکی آسمان آبی تو رنگی به جا نمانده است ؟ چرا خورشيدت دگرباره نور و گرمای قبلی را ندارد ؟ تا کی بايد پرنده های زيبا و آوازخوان از تنهایی و دوری تو ناله سر بدهند و در گوشه ای دلمرده و بی رمق بمانند . چرا همه مهربانی ها به تجارت تبديل شده ؟ چرا مهر و محبت را وزن می کنند .و برايش مبلغ تعيين می کنند ؟ چرا محبت ها با فيس و افاده و خودخواهی های بيمارگونه به لجن کشيده شده است ؟
***
بهار زندگي ها سرد و خزان گشته ........ گلهاي رنگارنگش يخ بسته و پژمرده ........ قاصدك مهر و وفا پشت پنجره مونده ........ نسيم مهربوني در زنجير بهونه ........ خورشيد تو فسرده ابراي تو گرفته ........ در آسمان رنگي ديگر ستاره اي نيست ........ در اوج تنهاييم ديگر بهانه اي نيست
***
هر خزانی را بهاری است
- و هر بهاری را خزانی
- مرگ و زندگی چنان در هم تنيده اند
- که گياه با خاک
- آنسان از هم جدايند
- که آسمان از زمين
- راستی چه چيز می تواند جاذبه خاک را بشکند
- و ما را از اين سياره کوچک معلق به بيکرانه ها ببرد؟
- به راستی که حقيقت زندگی عشق است
- و زندگی بدون عشق سرابی بيش نيست،
چگونه می شود جاودانه شد و حصار زندگی و ترس از مرگ را شکست، و از هر دو فراتر رفت، چگونه؟
سرچشمه آن رنج آسمانی که امن ابدی را ارزانی می دارد، کجاست؟
((آيا ما از حقيقت وجود خود غافل شده ايم؟))...
به اميد روزهاي سبز بهاري
سلامی چو بوی خوش بهاران
انشاالله همه شما دوستان خوبم سر حال و قبراق باشید و از زندگی تان نهایت لذت رو برده و امیدوارم که نوشته های من باب طبع تان قرار گیرد
عزیز من ! اگر قرار دیگری هم بدهی باز هم خواهم آمد
عزیز من ! اگر قرار ملاقات را فراموش کنی من فراموش نخوام کرد
عزیز من ! اگر از من رو برگردانی باز هم خواهم آمد
عزیز من ! اگر بهار را فراموش کنی من بوی تو را از گل یاس خواهم گرفت
عزیز من ! اگر چه نیستی ولی تو را در میان گلها جستجو خواهم کرد
عزیز من ! اگر نیمه شب ها از آفتاب و مهتاب و ستاره خبری نباشد باز هم سراغ تو را از کرم شبتاب خواهم گرفت
عزیز من ! شب های تاریک بر پشت پنجره رویا ها خواهم ایستاد تو همچون ستاره ای پر فروغ و درخشان از دور دست ها صدایم کن که صدای تو ار هر صدایی دلنشین تر است
عزیز من ! اگر گل نیستی خار مباش
عزیز من ! همچون گل همیشه بهار باش . از خزان سخن مگوی که سخن گفتن از خزان و جدایی تنم را می لرزاند
عزیز من ! همچون خورشیدی لبخند زنان از پشت ابر های غمبار طلوع کن و گرمای زندگی خویش را بر من و افق های سرد و برفی من بگستران . همچون نسیم پاک و حیات بخش خویش در روزنه های شش های غبار گرفته ام آهنگ زندگی دیگری را به صدا در آور
عزیز من ! همچون شبنم سحرگاهی در نیم روشن شفق بر گونه ام بنشین و دست نوازشگرت را بر صورت زرد و بیمار گونه من بکش که نوازشگر خوبی هستی بر من بتاب و بتاب که نیازمند تابش تو هستم ای آرام جانم ای که در عمق نگاهت عالمی از نا گفتنی هاست
عزیز من ! اگر تو غروب کنی من طلوع خواهم کرد اگر چون چشمه ای خروشان جاری شوی و بروی من چون ماهیان مضطرب همراه امواجت خواهم آمد . تا به سوی دشت های بی کرانگی پیش برویم و به ساحل آرامش برسیم

اگر برای من سبز شوی در تو آب خواهم شد .
اگر بر سرم سایه بگسترانی ستارگان همیشگی شبهای تو خواهم شد .
اگر با دستانت مرا از افتادن نجات دهی پای تو خواهم بود .
اگر در ابر های دلت به خاطر من آذرخشی بزند من سیلاب اشکهای تو خواهم شد
و اگر باران اندوه از مژگانت فرو ریزد من بستر سیلاب اشکهایت خواهم شد
اگر به روی زندگی و خوبی ها لبخند بزنی از نسیم خنده ات بر همه کویر ها و شوره زاران زنبق و یاسمن و عطر اقاقی را خواهم پراکند
بتاب بر سرزمین من ببار بر کویر دلم بیفروز چراغ دلم . وسوسه و تردید را بسوزان .
نزار غریبه باشم همرنگ سایه ها شم دل مرده و پریشان بمونم بی برگ و پر بهانه شوم و در خلوتی سرشار از سکوتی مرگبار به آرامی جان بسپارم
به امید روزهای سبز بهاری

به نام نامي عشق
عشق يعني خنده هاي انتظار گم شدن در كوچه هاي عطر يار
عشق يعني عطر سبزه خاطره غنچه دادن در سكوت حنجره
عشق يعني ناز و لبخند بهار پر طپش گشتن ز رنگ سبزه زار
عشق يعني سوز و ساز بي صدا سوختن در شمع چون پروانه ها
عشق يعني پاكي يك چشمه سار ره گرفتن از دل يك كوهسار
عشق يعني عشوه هاي فاصله نور ديدن در غبار قافله
عشق يعني شعله هاي پر شرار ره نبردن در سكون و در قرار
عشق يعني پر شدن از بيكسي دل سپردن در نگاه اطلسي
به امید روز های سبز بهاری

