پرنده زندگي من
این بار مي خوام از خودم بگم ولي نمي دونم از كجا ... و از چي .... و از كي بگم ....من پرنده ها را دوست دارم از سالها پيش يه پرنده آواز خون داشتم ساعتها ذهن و فكرم با اين پرنده مشغول بود اون برام آواز مي خوند من با صداي او احساس سبكي مي كردم . گويي من خودم نيستم خيلي سبك بال شدم خودمو توي آسمونا حس مي كردم همراه با همه پرنده ها اون پرنده همدم تنهايي من بود ما سالها در شهر غريبي زندگي مي كرديم و آن پرنده تنها ترين دوست و همدم من بود رويا هاي زندگي من با اين پرنده شكل مي گرفت خيلي وقتا اين پرنده منو به فكر وا مي داشت و سوالاتي در ذهنم جوانه مي زد و به دنبال مطالعه مي رفتم و ياد داشت برمي داشتم اون پرنده براي من ياد آور دنياي ديگر و زندگي بي رنگي بود اون پرنده برام آواز مي خوند و من خاطراتم را بهش مي گفتم كم كم من با اين پرنده به اندازه اي انس گرفتم كه ديگر نيازي به قفس نداشت و از قفس بيرون مي پريد و بالاي درختمان مي نشست و بعد ساعتها از نظر ناپديد مي شد و در اين مدت توي آسمون خدا چرخ مي زد و بعد دوباره پيش من ميامد و وارد قفس خود مي شد اين ماجرا سالها ادامه پيدا كرد اون پرنده بعد ها آشيانه زيبايي در گوشه خانه ما ساخت و اكنون در آن آشيانه مسكن گزيده است . اين پرنده كم كم عضوي از خانواده ما شده بود من در همه چيز از او الهام مي گرفتم صدا و نگاه آن پرنده به من نيروي زندگي مي بخشيد خستگي ام را از تنم بيرون مي برد او ديگر يك پرنده نبود او تنها دوست من نبود بلكه همه زندگي من بود . او هم اكنون هم در كنار من است و همه زندگي من است او بالاتر از يك دوست - صميمي تر از يك برادر آموزنده تر از يك استاد است او همسر من است .
با مردي زندگي مي كنم كه در همه مراحل زندگي مشتركمان پشتيبان و كمك حال من بوده است . من و همسرم مثل يك جفت ماهي هستيم كه در جويبار زندگي ، در فكر و فرهنگ و كار هايمان مشابه هم نيستيم اما كاملا مكمل يكديگريم . به طوري كه صد ها بار فكر و احساس و رفتارمان درست مثل پيچ و مهره هاي متناسب هم به طرز باور نكردني با هم هماهنگ بوده است
مي خواهم بگويم اي هم نفسم اي همه زندگي ام اي همراه و همدمم اي نازنينم اي كه تو آن من ديگرمي ، اي كه آن توي ديگرتم ، اي همخانه من اي آشناي من اي عمر من ، اي كه هواي من شده اي دم زدن در تو حيات من است ، اي كه در گذرگاه عمر تو را يافته ام ، تو مرا مي سازي و من تو را مي سازم تو مرا مي سرايي و من ترا مي سرايم تو مرا مي نگاري و من تو را مي نگارم با تمام وجودم دوستت دارم و مي خواهم باز هم مثل هميشه همراه من باشي . نمي دانم چگونه همه محبت هايت را جبران كنم و چگونه توصيف كنم كه مثل كودكي دست مرا گرفتي و راه رفتن به من آموختي من شاگرد كوچك تو هستم و هميشه شاگرد كوچك تو خواهم ماند . اي همسر عزيزم ، اي كريم مهربانم ، چگونه بگويم كه دوستت دارم از خدا مي خواهم مرا قبل از همسرم از دنيا ببرد من نمي توانم تصور كنم كه روزي تو ازآسمان زندگي من پريده باشي .
من و همسرم هر دو به ويروس خطرناك كار پيوسته با رايانه و بيماري صعب العلاج وبلاگ نويسي مبتلاييم همسرم از دوران كودكي با درس و كتاب و مطالعه و نويسندگي بزرگ شده است و بدون مطالعه و بحث و نوشتن نمي تواند زنده بماند سبك وبلاگ نويسي او را نمي توانم خوب توصيف كنم فقط مي توانم بگويم كه در اوج احساس و انديشه و با آميزه اي از چاشني شيرين زندگي و گاهي با لحن بسيار طنز آميز مي نويسد بيش از اين نمي دانم چه بگويم بقيه توضيحات را خودتان مي توانيد با مراجعه به وبلاگش و آرشيو نوشته هاي قبلي اش حدس بزنيد شراره ها و شکوفه ها
به اميد روزهاي سبز بهاري


![]()

چرا ما انسانها دوست داريم كساني را كه بيشتر به آنها عشق مي ورزيم بيش از ديگران اذيت كنيم ؟؟
چرا اين سخن حافظ در باره بسياري از روابط دوستانه واقعيت و عموميت دارد كه مي گويد :
***
من از بيگانگان هرگز ننالم كه با من هرچه كرد آن آشنا كرد
***
چرا بسياري از دوستان از بي وفايي مي نالند ؟ چرا زنان و شوهران با همه صميميتي كه دارند گاهي از دست هم به ديگران شكوه مي كنند ؟ چگونه ميشود از دست دوستي بسيار صميمي اينقدر رنج و زحمت دريافت كرد؟ چرا بسياري از اوقات عشق و عاطفه عميق و شديد با انواع نفرت ها و كينه ها آميخته مي گردد ؟ چرا با اينكه پدر و مادرها فرندانشان را خيلي دوست دارند اما در موارد زياد آنها را در تنهايي و ناتوناني به حال خود راها مي كنند يا به فرزندان خود كه ميوه زندگي آنان هستند آسيب مي زنند ؟ چرا اين همه در سايتهاي اينترنت از عشق هاي نا فرجام و عشق هاي تو ام با جدايي رو به رو مي شويم ؟ چرا در شلوغي دادگستري هاي شهر هاي مختلف شاهد زنان و مردان بسياري هستيم كه در طول زندگي با عشق و نفرت توامان سالهاي متمادي با هم روابط بسيار شيرين و جذاب و خاطرات بسيار دردناك داشته اند ؟ چرا كودكان اسباب بازي هايي را كه دوست دارند مي شكنند ؟ يا دوست دارند بين اسباب بازي هايشان درگيري خشونت آميز به جود ايد و بعضي از آنها بوسيله بعضي ديگر نابود گردند ؟ از همه اينها تعجب آور تر اين كه ما خودمان را بيش از همه دوست داريم اما ناباورانه و آگاهانه ضربه هاي جبران ناپذيري به خودمان مي زنيم و آيا شكست و ناكامي مان در بعضي از امور زندگي جز به وسيله خودمان به جود مي آيد همانطور كه حافظ مي گويد :
***
تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز
***
چرا گاهي ما به جسم و جانمان خيانت مي كنيم ؟ آيا شخصي كه غذاهاي شيرين و رنگارنگ را دوست دارد به خاطر خدمت به شكم خود به آن ضربه نمي زند ؟ چرا گاهي انسانها ريشه هاي درختي را قطع مي كنند كه روي تنه آن ايستاده اند ؟ چرا اين همه در روابط نزديك كم حوصلگي و دشمني مشاهده ميشود به طوري كه افراد زيادي تصميم مي گيرند از شر دوستان خود خلاص شده و به آغوش دشمن پناه ببرند ؟ آيا كسي كه با دوستانش روابط صميمانه دنباله داري نداشته ، و نتوانسته به آن مهر و وفا پايبند بماند خواهد توانست با دشمنانش روابط دوستانه نزديك برقرار كند ؟ چرا فرزندان با اين كه از مهر و صميميت و كمك هاي دلسوزانه والدين خود كاملا آگاهند و آن را با تمام وجود حس مي كنند اما بسياري اوقات اين همه لطف و دوستي و خوبي را فراموش كرده و به نا آشنايان و بلكه دشمنان پدر و مادر خويش دلبسته و وابسته مي شوند و در مشكلات به آنان پناه مي برند ؟ چرا برخي معتقدند اگر دوستي و صميميت خيلي زياد و افراطي گردد كم كم به دشمني تبديل مي گردد ؟
به اميد روزهاي سبز بهاري

![]()

سلام به همه دوستان مهربونم از همه شما خوبان بي نهايت سپاسگزارم كه با صحبتهاي دلنشين و نظرات سازنده تون هميشه منو همراهي مي كنيد از خدا مي خواهم هر جا كه هستيد زندگيتان سر شار از شادي و موفقيت و پيروزي باشد و بهترين ها را برايتان آرزو مي كنم و اينو بگم كه خيلي دوستتون دارم و بهتون افتخار مي كنم . آرزومند همه آرزوهايتان .
اما چه افكاري كه به ذهنم نزد واقعا به اين ميشه گفت زندگي ؟؟؟
هيچ فكر كرده اي كه هدف از كارهايي كه من و تو و ما و ديگران مي كنند چيست ؟ و چرا و براي چه آدمي اين همه تلاش مي كند ؟ هدف اين همه كارهاي مردم چيست ؟ براي لذت طلبي است يا هدفهاي عالي انساني ؟ كدام هدف عالي ؟ براي سرگرمي و تفريح و خوشايند خاطر خويش است يا براي خرسندي ديگران ؟ تازه ، چرا برخي مي خواهند ديگران را خرسند و رضايتمند سازند ؟ براي اين كه منفعتي ببرند يا براي اين كه از آزارشان در امان بمانند ؟ چرا آدميان حاضر مي شوند براي لذت و هوس هاي خويش اين همه به زحمت و رنج بيفتند و حتي دست به سرقت و خيانت و جنايت بزنند ؟ آيا لذتي كه به دنبال آن ناراحتي طولاني وجدان و زندگي در ميان صدها دلهره و درگيري با ديگران وجود خواهد داشت ، واقعاً چقدر لذت بخش خواهد بود ؟ براي چه انسان حاضر مي شود به دوستانش خيانت كند ؟ چرا مادران كودكاني تربيت مي كنند كه مي دانند پس از بزرگي غالباً زحمت و تلاش آنان را فراموش خواهند كرد و حتي اگر فراموش نكنند باز از آنان جدا خواهند شد و سرنوشت ديگر و زندگي جداگانه اي خواهند يافت كه معلوم نيست كوچكترين سودي به حالشان داشته باشد . چرا آدمي اين همه دوست دارد حتي اگر صد ساله باشد و دهها جاي بدنش از درد و رنج در سوز و گداز باشد ، باز هم به فكر تداوم زندگي و نفس كشيدن هاي بيهوده عمرش را تلف كند ؟ آيا انگيزه و هدف بسياري از كارهاي فرزندان آدم ، مسخره ، احمقانه ، بي ارزش ، پوچ و بي مايه نيست ؟ آيا اين همه كار و تلاش فراوان ، زجر آور ، نفس گير ، توام با ناراحتي ، عصبانيت و درگيري با اين و آن براي چيست ؟ اين همه كارهاي سخت و طاقت فرسا و تكراري و بيگاري براي چيست و چه حاصلي در بر دارد ؟ براي پول و ثروت و لذت و هوس و تفريح و زندگي تكراري بي معنا ؟ و آن هم براي خوردن و خفتن و گذاشتن و رفتن ؟ خوردن براي زيستن و زيستن براي خوردن ؟ جنگ عصبي ، آزردن اين و آن و حتي دعوا و جرم و جنايت براي كسب پول و هوسراني و خوش گذراني و بعد تلاش براي شستن آثار و دردهاي جرم و جنايت و دوباره تكرار همان چرخه بي حاصلي و دلمردگي و پوچي ؟ اصلاً ما براي چه نفس مي كشيم ؟ براي چه بايد بكوشيم ؟ آيا زجر و زحمتي كه مي كشيم ، و انگيزه هايي كه داريم و خيلي عالي آنها را تحسين مي كنيم ، همه نوعي بيگاري و فريب طبيعت نيست كه ما را به اين همه دردسر مي اندازد ؟ آيا همه اين تحليل ها نوعي خودفريبي و مردم فريبي نيست ؟ آيا همه نوعي نيرنگ بزرگ شيطاني نيست كه آدميان را اسير درد و رنج ابدي سازد ؟ بسياري از مردم دور كور و احمقانه اي در زندگي دارند و حتي خودشان هم نمي دانند كه براي چه زنده هستند و چه مي كنند و چرا اين گونه زندگي و اين گونه كارها را مي كنند . اما حتي احمق ترين و رذل ترين و جنايت كارترين انسان ها هم آموخته اند كه با توجيهات واهي از خود و كار خود دفاع كنند و آنها را توجيه نمايند و خود را بيگناه جلوه دهند و بلكه كارهاي خود را نوعي زرنگي و هوشمندي و تلاش بزرگ انساني بنامند ! فايده صدها ساعت مشاجره و جنگ عصبي يا فرسايش عاطفي و دلمردگي رواني در روابط ميليون ها زن و شوهر براي چيست ؟ آيا اين ها هدف حكيمانه اي دارد ؟ آيا لذت بخش است ؟ يا تنها فلسفه آن عبارت است از : دفاع زنان و شوهران از ضعف ها و بدكرداري ها و اشتباهات خود و عدم تلاش براي تغيير روحيه و رفتار و عملكردهاي ضعيف ؟ چرا به جاي تغيير خويشتن با ديگري مشاجره مي كنيم كه چرا او اين گونه است ؟ در حالي كه خودمان نمي توانيم كوچك ترين تغييري در رفتارهاي خود ايجاد كنيم . و اگر ما نمي توانيم هيچ تغييري حتي در رفتارهاي جزئي خود به وجود آوريم ، پس آيا ديوانگي نيست كه با همسر يا دوست و همكار و همسايه خود منازعه مي كنيم كه چرا تو چنين و چنان مي كني ؟ علت گرايش ما به جنون و ديوانگي و كارهاي احمقانه چيست ؟
به اميد روز هاي سبز بهاري



برای خواب معصومانه ی عشق کمک کن بستری از گل بسازیم
برای کوچ شب هنگام وحشت کمک کن با تن هم پل بسازیم
کمک کن سایه بونی از ترانه برای خواب ابریشم بسازیم
کمک کن با کلام عاشقانه برای زخم شب مرحم بسازیم
بذار قسمت کنیم تنهایمون میون سفره ی شب تو و من
بذار میون من و تو دستای ما پلی باشه واسه از خود گذشتن
کسی به فکر مریم های پرپر، کسی تو فکر کوچ کفترها نیست
به فکر عاشقای دربه در باش که به غیر از ما کسی به فکر ما نیست


دوستان می توانند گفتگو های من و دوست عزیزم کاترین را در باره اكنكار كه در كامنت ها تداوم مي يافت يك جا و به طور كامل در وبلاگ دیگرم دنبال کنند .

به اميد روز هاي سبز بهاري ![]()


