![]()
دل خونين و لب خندان
بياييد بار ديگر دفتر زندگي را ورق بزنيم . دفتر مهرباني ها را از نو مرور كنيم . خاطرات نيكو را از ياد نبريم . زيبايي ها و خوبي هاي ديگران را بيشتر از بدي ها و زشتي هايشان ببينيم . قبول كنيم كه تعداد آدم هاي خوب بيشتر از بد است . بپذيريم كه همه شخصيت بدان نيز كاملا بد نيست و در هر خارستاني گل هاي زيبايي هم هست . هميشه از شكست ها و دردها و اندوه حرف نزنيم . اگر چه درد و داغ از حد فزون است . پيوسته آه و ناله نكنيم . اگر چه آه و ناله آسمان گستر است . سفره دردهاي دروني مان را بيش از اين بازتر نكنيم . چرا فرصت خوب بودن را از ديگران دريغ كنيم . چرا تصور كنيم كه ديگران نمي توانند بهتر از اين باشند . بياييد ابرهاي نا اميدي و ياس و ناتواني را از آسمان دل هايمان كنار بزنيم . صحنه زندگي چندان كه تصور مي شود ، دردناك و جهنمي نيست . از چه دلتنگ شدي ؟ دلخوشي ها كم نيست . در كوير هم شبنم بهشتي مي توان يافت . بر هر دردي درماني است و بر هر قفلي كليدي و براي هر راه بسته اي ميانبري . اگر كسي در احساس و خيال و توهم خويش به بن بست رسيده ، تصور نكند كه دنيا هم مثل تصوراتش تاريك گشته و خورشيد خوشبختي ديگر طلوع نخواهد كرد ؛ در واقعيت راه هاي نرفته و درهاي نگشوده بسيار است ؛ اميدواري گشاينده درهاي بسته است و اعتماد به نفس قدرتي شگفت آسا دارد و همه موانع حيات را از پيش پايمان بر مي دارد . هيچ كبوتري از زيستن نا اميد نمي شود و هيچ بلبلي از دوري مسير زندگي افسرده نمي گردد و هيچ چلچله اي خودكشي نمي كند و هيچ عقابي كوه هاي بلند را مانع خويش نمي بيند . چرا اين قدر زود رنج شده ايم و هزاران خوبي را از ياد برده ايم و چنان شيشه دل و نازك طبع گشته ايم كه با كوچك ترين تلنگري خود را مي بازيم و فكر مي كنيم به آخر خط رسيده ايم . شگفتا از انساني چنين ظريف و لطيف و چنان بزرگ ! كه بايد از يك مورچه شرم كند ! كدام مورچه به آخر خط مي رسد و زماني كه خانه و لانه اش ويران شد و روزنه هاي حياتش را سد كردند ، به زمين و زمان نفرين مي كند و گوشه اي به افكار سياه و ظلماني مي انديشد . مورچه از تلاش و اميد و حركت باز نمي ايستد . بدا به حال انسان ! انساني كه به سادگي تسليم ضعف ها مي شود و در مورد بدبختي و درماندگي و شكست شعر و غزل مي سرايد و فريادش گوش فلك را پر مي كند . چه بسيارند فقيران دردمندي كه نان شب خويش را از ديگران قرض مي گيرند و شب در كنار پنجره شكسته و بخاري خاموش تا صبح لرزان و نالان سپري مي كنند و فردا كه از خواب بيدار شدند ، اگر طلوع خورشيد را ديدند و جاني در بدن و نفسي در سينه و تواني در بازو داشتند ، دو دست خود را به آسمان بلند كرده خدا را هزار شكر مي گويند و بيان مي كنند كه از كم و زياد زندگي و تلخ و شيريني هايش راضي اند ؛ اما ما و شما ..........
با دل خونين لب خندان بياور همچو جام ني گرت زخمي رسد ، آيي چو چنگ اندر خروش



شعر زيبايي ديدم از پدري خطاب به دخترش ، در حال و هواي بيم ها و اميدها كه با مطالب من چندان هم بي ارتباط نبود ؛ حيفم آمد كه شما نخوانيد :
دخترم با تو سخن ميگويم:...گوش کن با تو سخن ميگويم..زندگی در نگهم گلزاريست..و تو با قامت چون نيلوفر..شاخه پر گل اين گلزاری من در اندام تو يک خرمن گل ميبينم..گل گيسو گل لبها گل لبخند شباب....من به چشمان تو گلهای فراوان ديدم گل عفت.گل صد رنگ اميد..گل فردای اميد..گل فردای سپيد...ميخرامی و تو را مينگرم..چشم تو اينه ی روشن دنيا بين است...تو همان خرد نهالی که چنين باليدی؟راست چون شاخه ی سرسبز برومند شدی؟همچو پر غنچه درختی همه لبخند شدی؟.....ديده بگشای در انديشه ی گل چينان باش..همه گل چين گل امروزند...همه هستی سوزند..کس به فردای گل نمی انديشد...انکه گرد همه گلها به هوس می چرخد...بلبل عاشق نيست...بلکه گل چين سيه کرداريست:که سراسيمه..می دود در پی گلهای لطيف..تا يکی لحظه به چنگ اوردو ريزد بر خاک....دست او دشمن باغ است ونگاهش ناپاک...تو گل شادابی..به ره باد مرو..غافل از باغ مشو..ای گل صد پر من ..با تو در پرده سخن ميگويم...عشق ديدار تو بر گردن من زنجير است..و تو چون قطعه الماس درشتی کمياب..گردن اويز اين زنجيری..تا نگهبان تو باشم ز حرامی در شب...برخود ازرنج بپيچم همه روز...ديده از خواب بپوشم همه شام..دخترم گوهر من...تو که تک گوهر دنيای منی...دل به لبخند حرامی مسپار...دزد را دوست مخوان...چشم اميد بر ابليس مدار..ديوخويان پليدی که سليمان رويند همه گوهر شکنند..ديو کی ارزش گوهر داند؟نه خردمند بود انکه اهريمن را ز سر جهل سليمان خواند...دخترم ای همه هستی من:تو چراغی تو چراغ همه شبهای منی...به ره باد مرو...تو گلی دسته گلی..صد رنگی..پيش گل چين منشين...تو يکی گوهر تابنده بی مانندی...خويش را خوار مبين...ای سرا پا الماس از حرامی بهراس..قيمت خود مشکن.قدر خود را بشناس..قدر خود را بشناس....
گلهايتان هميشه سبز و روزگارتان هميشه بهاري باد .

از خاطرات سرزمين دل
كسل و دمق شدم . بي هدف برمي خيزم بي هوا راه مي روم . اين روزها حس عجيبي دارم حسي كه نه مي شود بيانش كرد و نه به كسي از اين حس گفت . دل نگرانم ، اما نمي دانم نگران چه ؟ افكارم پريشان است . دارم اعتمادم را به خيلي چيزها از دست مي دهم . گاهي وقت ها ضربان قلبم طوري مي زند كه احساس مي كنم مي خواهد از قفسه سينه ام بيرون بپرد . همزمان سردرد هاي طولاني . وقتي پشت كامپيوتر مي نشينم پرده تار نازكي جلوي چشمانم را مي پوشاند . اول فكر ميكنم كه خواب آلود هستم . چشمانم را مي مالم . بعد از شستن دو سه بار صورتم باز تار مي بينم . خيلي خسته ام . احساس مي كنم كسي صدايم مي زند ندايي خاموش مي شنوم كه مي گويد فرصت را از دست نده در فراسو منتظرند . خداي من فراسو كجاست ؟ چه كسي منتظر من است ؟ نمي دانم . اين روزها مراچه شده است ؟چرا افكار آشفته سراغم مي آيد . به دور از هياهو با خود كلنجار مي روم . روز و شبم به هم ريخته است . پشت پنجره مي ايستم . آسمان مه گون را مي نگرم . دل آسمان هم مانند دل من ابريست و مي خواهد ببارد . روي صندلي كنار پنجره مي نشينم . آسمان مي غرد . گويا آسمان مي خواهد حرف بزند . با خود احساس ترس مي كنم . نگران هستم . در اين ميانه فكر و خيال رهايم نمي كند . خداي من كجا پناه ببرم ؟ پروردگارا مرا درياب ! اين چه غوغاييست در درونم ! گويا در درونم ستيزي هست . اما با چه كسي ستيز مي كنم ؟ صورتم را رو به آسمان مي گيرم . لحظه اي از زمين كنده مي شوم . بين آسمان و زمين قرار گرفته ام . بال بال مي زنم . اما حس مي كردم بال نداشتم . آدمها با همه دنياهاي بزرگ و رنگارنگشان از اين جا خيلي كوچك به نظر مي رسيد . پايين كه نگاه كردم ، چند قفس كوچك و بزرگ نظرم را جلب كرد كه داخل اين قفس ها مخلوقاتي عجيب و غريب از هر شكل و قيافه اي در تكاپو بودند . مي رفتند و مي آمدند . سر از كارشان در نياوردم . آنها دوباره همان كارها را تكرار مي كردند . بعضي ها به دور خود مي چرخيدند ، بعضي ها از راهي كه رفته بودند برمي گشتند . در قفس باز بود اما آنان دوباره به همان قفس بر مي گشتند . به نظر مي رسيد كه بال دارند اما نمي پريدند . با بالهاي خود بازي مي كردند .
درگوشه ديگر قفس موجوداتي بودند با شكلهايي كه نمي شد شناخت چيستند و تنها كاري كه مي كردند كندن و خونين كردن بال ديگران بود . لرزه بر اندامم مي افتد از خود بي خود مي شوم با خود مي گويم پروردگارا ! چرا اينان قفس هاي تنگ شان را رها نمي كنند . در آن ميان ، ناگهان كسي را ديدم كه برايم آشنا بود و قيافه خود مرا داشت . خيلي شبيه من بود . با كمال تعجب ديدم كه پاهاي او هم به آن قفس ها بسته شده . با خود فكر كردم آيا من هم جزء آن كساني هستم كه در قفس زنداني اند ؟ ولي اينجا در آسمان چه مي كنم ؟ من كجا هستم ؟ شبيه خود را در آن قفس يافتم كه مثل ساير زندانيان در تكاپو و جست و خيز بود و همان كارهاي تكراري آنها را انجام ميداد . ناگهان احساس شديد دلتنگي كردم .گويا راه نفسم بند مي آمد ........ در آن ميان بعضي ها را ديدم كه اندك بودند چهره هايي داشتند كه نور از آنها مي تراويد و هرجا مي رفتند ، هاله اي نوراني آنها را احاطه مي كرد . اين مخلوقات كارهايي متفاوت با ديگران انجام مي دادند و از كاري كه مي كردند ، احساس خوشايندي داشتند . من در خود گم شده بودم . در آسمان مه آلود و گرفته ندايي امد تو هم مي تواني به آنها ملحق شوي . در خود پيچيدم . لرزه بر اندامم افتاد . با خود گفتم : من از جنس آنها نيستم . من هم اسير خاكم و دست و پايم بسته . ندايي گفت كه تو اكنون در آسماني و بالهايت گشوده است و هر جا بخواهي مي تواني پرواز كني . تو زميني نيستي . تو قفس را شكسته اي . زنجيري بر پاي دل و فكرت بسته نيست . تو در سرزمين نور نفس مي كشي و هر آرزويي كه بكني اتفاق خواهد افتاد ........


