راه ها و سراب ها در پيچ و تاب زندگي
ديري است كه قلم در دست من بي تابي مي كند و حس نوشتن را از من مي گيرد . گويي با من غريبه است . نمي دانم چه بنويسم و با كه سخن بگويم . من كه با نوشتن خو گرفته ام ديگر ياراي نوشتنم نيست . سخت می شود وقتی که دست از نوشتن برداری دوباره به آن برگردی . وقتی به وبلاگهاي دور و برم نگاهي مي كنم يك چيزخيلي تو چشم مي زند و ان ياس ، تنهايي و بي كسي است كه بر خيلي از نوشته ها سايه افكنده است . يكي از عباراتي كه زياد به چشم مي خورد ، جمله « خسته شده ام » است . خسته از تمام چيزهايي كه ما را در مسيري خلاف خواسته هايمان پيش مي برد . ما در عالم رويا در غار زندگي دنبال روزنه هاي بزرگ و چشم اندازهاي درخشاني مي گرديم ، ولي نمي دانيم به كدام سو در حركتيم كه سر انجام از حفره هاي تاريك تري سر در مي آوريم . به سمت و سويي كشانده مي شويم كه ناخواسته ما را با خود مي برد . به راستي به كجا مي رويم ؟ اي كاش مي دانستيم . به دنبال نوشتن مطالبي در باره خستگي و دلمردگي ، نويسندگان چنين وبلاگ هايي به تدريج وبلاگ خود را تعطيل مي كنند و غزل خداحافظي مي خوانند.
به فرداها مي نگرم . فردايي دوباره در راه است و چه دلواپسي هاي غريبي دارد . دل در بي تابي لحظه هايي است كه بي بازگشت مي گذرد ، دنياي شگرف و شگفتي است . فردا مي آيد تا گذشته ها را در خود نهان كند و آينده اي نا معلوم و شايد با فضاهايي جذاب و زيبا براي مان رقم بزند . و شايد هم ... نمي دانم اين دلواپسي ها كي تمام مي شوند . هر روز مان را با سهل انگاري و تجاهل و حتي تظاهر سعي مي كنيم نشان دهيم كه لحظه ها شبيه هم هستند امروز مثل ديروز ، و فردا مثل امروز خواهد بود . بدون كوچك ترين تامل در خود . در كوچه پس كوچه هاي زندگي قدم هايم را مي شمارم اما اين كوچه ها برايم حس غريبي دارد . مرا به ياد نمي آورد . تنهايي و احساس غربت بر من مستولي مي شود و به ندرت به خود مي آيم و هر روزم به طريقي مي گذرد . نمي دانم كه گم شده من چيست ؟ همه در زندگي شان گمشده اي دارند بعضي ها بعد از گذشت ساليان طول و دراز گمشده خويش را پيدا كرده اند . بعضي ها حتي نمي دانند گمشده اي دارند يا نه ؟ خيلي ها هم مرتب گم شده زندگي شان رنگ عوض مي كند . زندگي پر از راز و رمز است . خداوند هر روز با طلوع خورشيد سحرگاه تازه اي به ما ارزاني مي دارد با دنيايي كاملا تازه و هزاران درد و گرفتاري را از ما دور مي كند اما ممكن است در وراي رحمت لايزال الهي رويدادهايي نيز رخ دهد كه از حد توان ما خارج باشد . چه چيزي مي تواند زندگي را در كام ما شيرين كند ؟ كدام كتاب مي تواند لحظات سحرانگيز زندگي را براي ما توضيح دهد ؟ چه كسي مي تواند از رازهاي سر به مهر زندگي سر در آورد و معماهاي پيچيده آن را معنا كند ؟
حكمت برگزيده : 
1 . اگر ندانيد كه به كجا مي رويد ، چگونه توقع داريد به آنجا برسيد ؟
2 . سفينه اي كه نمي داندكه در كدام بندر بايد پهلو بگيرد بادهاي دريايي او را سرگردان از سويي به سويي خواهند كشاند .

نظرات دوست بزرگوارم کویر در باره اين پست :
نويسنده: کویر
دوشنبه 19 تير1385 ساعت: 15:51
سلام مهربان ... باز هم باید ابراز خوشحالی کنم که میبینم با مطلبی تازه روح تازه ای به وبلاگت دادی ، این درست است که در دنیای واقعی و مجازی یاٌس هم جزو خصوصیات بشری شده اما شاید این خاصه به معنای شکست نباشد و شاید زیاده خواهی ها و همینطور تنوع طلبی ها انسانها را به حفره های ناهنجار تاریک جذب میکند ...
نويسنده: کویر
دوشنبه 19 تير1385 ساعت: 15:53
روزها در پی چیز ناشناخته ای سرگردانیم تا به منزلی رسیده و در کنار جوب آبی لمیده و در سایه درخت سبز افراشته خستگی را از تن بیرون کرده ولی بعد دیگر چه بر ما میشود ؟ این همه زیبایی دیگر رنگ را میبازد زیرا که این فطرت بشر است که هر لحظه در جستجوی کمال راهها را پشت سر میگذارد ، حال شاید برسد یا نرسد که پیمودن راه هم خود لذت و غرور در وجود ایجاد میکند ...
نويسنده: کویر
دوشنبه 19 تير1385 ساعت: 15:53
روزگاری من خودم از کسانی بودم که به فردا چشم داشتم و همه هوش و هواسم را به کار و تلاش برای فردای نیامده میدادم و رسیدم و دیدم که پشت سر عمر رفته و حالی با غم و روحی خسته و پیش رو باز هم سوالاتی مجهول ... حال بنا را بر لحظه گذاردم که در لحظه لذت ببرم و زندگی کنم که نه غم گذشته دارم و نه تشویش آینده ...
نويسنده: کویر
دوشنبه 19 تير1385 ساعت: 15:53
مهم نیست که در چه زمانی خویشتن خویش را بیابیم ، مهم یافتن است و پیمودن در راه و نه چون گذشته بی هویت در بیراه ، حال باید خویش را بر دل و جان لحظه های زندگی رها کرد که در آن گنج های فراوان یافت میشود ، عشق و محبت و خوبی و صفا و صداقت و فرزند و همسر و و و خیلی کسان و بسیار صفات و اوصاف ...
نويسنده: کویر
دوشنبه 19 تير1385 ساعت: 15:53
اینها تجربه من از خستگی گذشته بود که مرا به زندگی رهنمود شده ، هیچگاه مایل نیستم خستگی گذشته امیدم را تحت شعاع سایه سنگینش قرار دهد بنابر این اگر بار دیگر حالم را بپرسی می گویم که مهربان بسیار خوبم ، خوب خوب
نويسنده: کویر
دوشنبه 19 تير1385 ساعت: 16:1
یاد حکایتی افتادم :: دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد وبیراه گفت ،خدا سکوت کرد جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد آسمان و زمین را به هم ریخت خدا سکوت کرد به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید خدا سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقی است بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ؟ با یک روز چه کار می توان کرد ؟ خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت حالا برو و زندگی کن او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد قدری ایستاد بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود می تواند بال بزند می تواند او درآن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد ...
نويسنده: کویر
دوشنبه 19 تير1385 ساعت: 16:13
ادامه حکایت :: ... اما اما درهمان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که او را دوستش
نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود. پس بیاییم زندگی کنیم . آخیش تموم شد .
جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 20:7  توسط یاس