تبليغاتX
شبنــــــــــم سحرگاهـــــی
 

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست ... که آشنا سخن آشنا نگه دارد


راه ها و سراب ها در پيچ و تاب زندگي

ديري است كه قلم در دست من بي تابي مي كند و حس نوشتن را از من مي گيرد . گويي با من غريبه است . نمي دانم چه بنويسم و با كه سخن بگويم .   من كه با نوشتن خو گرفته ام ديگر ياراي نوشتنم نيست .  سخت می شود وقتی که دست از نوشتن برداری دوباره به آن برگردی . وقتی به وبلاگهاي دور و برم نگاهي مي كنم يك چيزخيلي تو چشم مي زند و ان ياس ، تنهايي  و بي كسي است كه بر خيلي از نوشته ها سايه افكنده است . يكي از عباراتي كه زياد به چشم مي خورد ، جمله « خسته شده ام » است . خسته از تمام چيزهايي كه ما را در مسيري خلاف خواسته هايمان پيش مي برد .  ما در عالم رويا در غار زندگي دنبال روزنه هاي بزرگ و چشم اندازهاي درخشاني مي گرديم ، ولي نمي دانيم به كدام سو در حركتيم كه سر انجام از حفره هاي تاريك تري سر در مي آوريم . به سمت و سويي كشانده مي شويم كه ناخواسته ما را با خود مي برد . به راستي به كجا مي رويم ؟ اي كاش مي دانستيم . به دنبال نوشتن مطالبي در باره خستگي و دلمردگي ، نويسندگان چنين وبلاگ هايي به تدريج وبلاگ خود را تعطيل مي كنند و غزل خداحافظي مي خوانند.

  به فرداها مي نگرم .  فردايي دوباره در راه است و چه دلواپسي هاي غريبي دارد .  دل در بي تابي لحظه هايي است كه بي بازگشت مي گذرد ، دنياي شگرف و شگفتي است . فردا مي آيد تا گذشته ها را در خود نهان كند و آينده اي نا معلوم و شايد با فضاهايي جذاب و زيبا براي مان رقم بزند .  و شايد هم ... نمي دانم اين دلواپسي ها كي تمام مي شوند .  هر روز مان را با سهل انگاري  و تجاهل  و حتي تظاهر سعي مي كنيم نشان دهيم كه لحظه ها شبيه هم هستند امروز مثل ديروز ، و فردا مثل  امروز خواهد بود .  بدون كوچك ترين تامل در خود .  در كوچه پس كوچه هاي زندگي قدم هايم را مي شمارم اما اين كوچه ها برايم حس غريبي دارد . مرا به ياد نمي آورد . تنهايي و احساس غربت بر من مستولي مي شود  و به ندرت به خود مي آيم و هر روزم به طريقي مي گذرد .  نمي دانم كه گم شده من چيست ؟  همه در زندگي شان گمشده اي دارند بعضي ها بعد از گذشت ساليان طول و دراز گمشده خويش را پيدا كرده اند . بعضي ها حتي نمي دانند گمشده اي دارند يا نه ؟ خيلي ها هم مرتب گم شده زندگي شان رنگ عوض مي كند  .  زندگي پر از راز و رمز است . خداوند هر روز با طلوع خورشيد سحرگاه تازه اي به ما ارزاني مي دارد با دنيايي كاملا تازه و هزاران درد و گرفتاري را از ما دور مي كند اما ممكن است در وراي  رحمت لايزال الهي رويدادهايي نيز رخ دهد كه از حد توان ما خارج باشد . چه چيزي مي تواند زندگي را در كام ما شيرين كند ؟ كدام كتاب مي تواند لحظات سحرانگيز زندگي را براي ما توضيح دهد ؟ چه كسي مي تواند از رازهاي سر به مهر زندگي سر در آورد و معماهاي پيچيده آن را معنا كند ؟

حكمت برگزيده :

1 . اگر ندانيد كه به كجا مي رويد ، چگونه توقع داريد به آنجا برسيد ؟

2 . سفينه اي كه نمي داندكه در كدام بندر بايد پهلو بگيرد بادهاي دريايي او را سرگردان از سويي به سويي خواهند كشاند .

 

20

 

 

نظرات دوست بزرگوارم  کویر در باره اين پست :

نويسنده: کویر
دوشنبه 19 تير1385 ساعت: 15:51
سلام مهربان ... باز هم باید ابراز خوشحالی کنم که میبینم با مطلبی تازه روح تازه ای به وبلاگت دادی ، این درست است که در دنیای واقعی و مجازی یاٌس هم جزو خصوصیات بشری شده اما شاید این خاصه به معنای شکست نباشد و شاید زیاده خواهی ها و همینطور تنوع طلبی ها انسانها را به حفره های ناهنجار تاریک جذب میکند ...
نويسنده: کویر
دوشنبه 19 تير1385 ساعت: 15:53
روزها در پی چیز ناشناخته ای سرگردانیم تا به منزلی رسیده و در کنار جوب آبی لمیده و در سایه درخت سبز افراشته خستگی را از تن بیرون کرده ولی بعد دیگر چه بر ما میشود ؟ این همه زیبایی دیگر رنگ را میبازد زیرا که این فطرت بشر است که هر لحظه در جستجوی کمال راهها را پشت سر میگذارد ، حال شاید برسد یا نرسد که پیمودن راه هم خود لذت و غرور در وجود ایجاد میکند ...
نويسنده: کویر
دوشنبه 19 تير1385 ساعت: 15:53
روزگاری من خودم از کسانی بودم که به فردا چشم داشتم و همه هوش و هواسم را به کار و تلاش برای فردای نیامده میدادم و رسیدم و دیدم که پشت سر عمر رفته و حالی با غم و روحی خسته و پیش رو باز هم سوالاتی مجهول ... حال بنا را بر لحظه گذاردم که در لحظه لذت ببرم و زندگی کنم که نه غم گذشته دارم و نه تشویش آینده ...
نويسنده: کویر
دوشنبه 19 تير1385 ساعت: 15:53
مهم نیست که در چه زمانی خویشتن خویش را بیابیم ، مهم یافتن است و پیمودن در راه و نه چون گذشته بی هویت در بیراه ، حال باید خویش را بر دل و جان لحظه های زندگی رها کرد که در آن گنج های فراوان یافت میشود ، عشق و محبت و خوبی و صفا و صداقت و فرزند و همسر و و و خیلی کسان و بسیار صفات و اوصاف ...
نويسنده: کویر
دوشنبه 19 تير1385 ساعت: 15:53
اینها تجربه من از خستگی گذشته بود که مرا به زندگی رهنمود شده ، هیچگاه مایل نیستم خستگی گذشته امیدم را تحت شعاع سایه سنگینش قرار دهد بنابر این اگر بار دیگر حالم را بپرسی می گویم که مهربان بسیار خوبم ، خوب خوب
نويسنده: کویر
دوشنبه 19 تير1385 ساعت: 16:1
یاد حکایتی افتادم :: دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد وبیراه گفت ،خدا سکوت کرد جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت خدا سکوت کرد آسمان و زمین را به هم ریخت خدا سکوت کرد به پر و پای فرشته ها و انسان پیچید خدا سکوت کرد کفر گفت و سجاده دور انداخت خدا سکوت کرد دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی تنها یک روز دیگر باقی است بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ؟ با یک روز چه کار می توان کرد ؟ خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت حالا برو و زندگی کن او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد قدری ایستاد بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود می تواند بال بزند می تواند او درآن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد ...
نويسنده: کویر
دوشنبه 19 تير1385 ساعت: 16:13
ادامه حکایت :: ... اما اما درهمان یک روز دست بر پوست درخت کشید ، روی چمن خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که او را دوستش
نداشتند از ته دل دعا کرد او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در  همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود. پس بیاییم زندگی کنیم . آخیش تموم شد .

 



 جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 20:7  توسط یاس


حرفهايي كه در دل گم شده اند
بايگاني هاي ياس
دلتنگي هاي اخير ياس
دلتنگي هاي ياس
همراهان ياس
علاقه مندي ها
نواي گم شده





Powered by WebGozar

ليست وبلاگهای به روز شده
 

ويرايش قالب: شكوفه ياس