تبليغاتX
شبنــــــــــم سحرگاهـــــی
 

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست ... که آشنا سخن آشنا نگه دارد


حمام روح 

روح ما هم مثل بدنمان نياز به آبتني دارد . نياز به شست و شو دارد . هر چند وقت يك بار روح نياز به تعمير دارد . نياز به خانه تكاني دارد . روح شفاف و زلال ما از هر چيزي كه مي بينيم و مي شنويم رنگ مي گيرد . به رنگ آرزوها و هوس ها و كينه هاي كودكانه مان در مي آيد . لابه لاي آجرها و ديوارها و خرابه هاي ايام كودكي به اسارت مي افتد  . گرد و خاك زمانه بد جوري چهره روح را مي آلايد . مدتي مي گذرد و از آن فرشته اي كه هنگام تولد با ما به دنيا آمده بود ، هيچ خبري و اثري نمي ماند . گاهي روح ما مثل يخ كوچكي در ميان آب داغ ،‌ذوب مي شود و مثل قطرات آب در گرماي سوزان تابستان بخار مي شود ، خيلي ساده :‌با يك فكر پست با يك لذت گناه آلود با يك دروغ با يك نيرنگ با يك موذي گري يا با يك خيانت ساده :

 

فكر بد را ناخن پر زهر دان      مي تراشد در تعمق روي جان

 

 هر چه بیشتر فكر ما رسوب مي كند ، روح مان بيشتر ترك بر مي دارد . هر چه مغزمان بسته مي شود ، بر تاريكي هاي روح مان مي افزايد  . هر چه به آرزوهاي توخالي بيشتري دل مي بنديم ، روح مان مانند پرنده اي تيز پرواز به جاي پريدن ، به هزار قفل و زنجير بسته مي شود . پرخوري و پرگويي نيز روح را زمين گير مي كند و قدرت پرواز را از آن مي گيرد . چه ستاره هاي پر فروغي كه از آسمان روحمان پياپي به زير كشيده مي شود و هر روز تاريكي بيشتري آن را احاطه مي كند . گاهي روده و معده را با روح اشتباه مي گيريم . حتي روانپزشك هم  مي خواهد با تحليل سيستم مغز و اعصاب به روح دست بيابد و مشكلات اساسي روح را حل كند . خيلي ها روح شان يا مريض و افسرده است و يا به كلي مرده و از كار افتاده است . اما چون هنوز به ظاهر حركتي دارند ، نمي توانند باور كنند كه روح شان را به كلي از دست داده اند . گاهي با يك نگاه عبرت آموز و تفكر برانگيز پرنده روح مان از دريچه چشم هايمان به پرواز در مي آيد و گاهي با يك نگاه بي معنا يا هوس آلود و وسوسه خيز ، روح در باتلاق متعفن و مرداب مرگباري سقوط مي كند كه رهايي از آن ناممكن و يا بسيار دشوار است . هنر ، بالهاي روح را مي گشايد و علم تاكتيك پرواز را ياد مي دهد و دين و عرفان درهاي آسمان را مي گشايد و روح را به پرواز در مي آورد . گاهي بدن ما قفس و زندان روح مي شود و گاهي هم روح ما چنان پست مي شود كه بدن را به هزار گناه مي كشاند و ما مانده ايم سرگردان در ميان دعواها و كشمكش هاي روح و جسم :‌

 

جان گشايد سوي بالا بال ها        تن زده اندر زمين چنگال ها

  



 پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 12:59  توسط یاس



تقدير و سپاس از همدلان عزيزم

 

سلام به همه دوستان و مهربانانم

نمي دانم با چه زباني مي شود محبت هاي شما عزيزان را جوابگو بود  . هميشه  با شميم مهرباني هايتان كوير خشك دلم را سرسبزي و طراوت بخشيديد . دلم  در پرتو خورشيد خوبي هايتان ، روشني و صفاي ديگري يافت  . چه دوستان قديمي و چه دوستان عزيزي كه به تازگي مهمان اين كلبه اينترنتي شده اند و  به دلايل مشكلات و گرفتاريها هنوز نتوانستم خدمت يكايك اين خوبان برسم  ، عذر خواهی می کنم و از زحمات همه عزيزانم صميمانه تشكر مي كنم و به پاس حضور خوبتان پاكيزه ترين درود ها را  نثار دلهاي مهربانتان مي كنم  .  و پاسخ نوشته اي زيبا و دلنشين و دلگرم كننده شان را به زودي خواهم داد و اگر دل مشغولي ها فرصت دهد و سعادت نصيبم شود خوبيهايتان را جبران خواهم نمود  .  در پست قبلي به دلايلي از وبلاگم خداحافظي كرده بودم ؛ اما به درخواست تعدادي از دوستان گلم  و يكي از بهترين دوستانم كه برايم بسيار عزيز و گرامي است  ـ و سخناني گفت كه دلم را لرزاند و نسيم اميدهاي تازه اي در كالبد من دميد ـ  همين دوست عزيزم به من گفت همان روز كه پستت را در مورد خداحافظي ديدم دلم لرزيد و شكست . همه را با اشك خواندم . مي گفت : از آن روز به بعد هر روز به اميد نوشتن مطلب تازه اي به وبلاگت مي آيم . اميدوار مي آيم  نا اميد بر مي گردم  . من هم از حرفها و ناراحتي  او دلم لرزيد و بي اختيار  اشك از چشمانم جاري شد . از من خواست همان لحظه چند سطر آخر خداحافظي از وبلاگم را بردارم . وقتي گفتم خيلي شرمنده ام . گفت پس برايت ارزشي ندارم كه جوابم را اينطوري مي دهي ؟ چه مي تواتنستم در مقابل اين همه محبت او بگويم . من به خاطر ارزش و احترام به مهرباني و محبت هاي او چند سطر سكوتم را حذف كردم كه سطر سطر آن را با اشك و اندوه نوشته بودم . عزيزان من چطور مي توانستم از شما ها دل بكنم ؟ درواقع دوستان اين فضاي به ظاهر مجازي مثل خانواده ي من محسوب مي شوند . من با آنها زندگي مي كنم . به آنها عشق مي ورزم .  واقعا بسيار سخت است دل كندن و رفتن . همان دو سه روزي كه پست قبلي را نوشته بودم ، مثل آدمهاي خمار بودم . معلوم نبود چكار مي كنم  . كارهايي مي كردم كه باعث خنده ديگران مي شد . يكي از دوستانم به من  گفت تو عاشق شدي  كه كارهاي نا موزون مي كني . من هم خنده مضحكي كردم و گفتم واقعا عاشقي چقدر هم به من مي آيد .  چقدر اين حرفش در ذهنم كوچك و بي ارزش آمد ، اما بعد از آن به حرفهاي دوستم فكر كردم ديدم راست مي گويد من عاشق شدم . اما عاشق شدن من با آن چيزي كه شما فكر مي كنيد تفاوت دارد .  عشق بين دو نفر نيست كه آخرش با سوز و گداز و دوري پايان يابد . عاشق كسي نشده بودم اما معناي عشق را در ميان  محبت هاي دوستانم يافتم .  بله من عاشق خانواده دنياي مجازي خودم شدم اگر بخواهم اسمي ببرم كسي از قلم مي افتد اما به تك تك شما عشق مي ورزم و به اين عشق پاك و صادقانه ام مي بالم . چرا كه در دنياي مجازي با وجود خطرات منحصر به فرد خود  بسياري از افراد  صادقانه و بدون چشم داشت همديگر را دوست دارند و در غم و شاديهاي يكديگر  شريك هستند .  آنها بر عكس اطرافيانم و بر عكس دنياي واقعي ام به يكديگر جاه و جلال ظاهري نمي بخشند و به خاطر منفعت خود طرح دوستي نمي ريزند يا به خاطر كوچكترين سخنان يا رفتارها از هم نمي رنجند و خشم و نفرت  ارتباط شان را شكراب نمي كند و گفتارهايشان شعار و فريبكاري نيست . از دنياي واقعي كه به خاطر منفعت خود به هم احترام مي گذارند بيزارم و حالم از ارتباطهاي منفعتي و اعتباري و شعاري بهم مي خورد . پس چگونه مي توانستم بروم . چگونه مي توانستم دل بكنم ؟ دير به دير مطالبم را به روز مي كنم به بزرگواري خودتان ببخشيد اما بهتر از هيچ ننوشتن است .

                                              

                                                      

 

 

 

                                               

 

خجسته ميلاد مولاي متقيان حضرت علي عليه السلام و روز پدر مبارک باد

 

ميلاد معطر فرزند كعبه ، تكلم مهرباني و تبلور حضور عشق ،  طلوع جوانمردي و صداقت  را خدمت شما تبريك و تهنيت باد  .

 

كدام پيام و كدام واژه مي تواند  بيانگر رنج هاي دستان تكيده پدر و چشمان پر درد او باشد . پدري كه هستي خويش را چون زلال آب در پاي نهال وجود ما اهدا كرد .

به چه مانند كنم ترا ؟ به شكفتن ، به رويش ، به هستي ، به شوق ، به اشك ، به تنهايي ، به آفرينش ، به محبت ، به نور . همواره رنگين كمان لبخند پدر پلي است بين من و زندگي .

پدر يعني : شكر ، اخلاص ، ايمان و انتظار

پدر يعني : لبخند ، غصه ، تنهايي ، رنج و ايثار

به چه مانند كنم ترا ، كه تو خوب تر از آني

پدر تو فهيم ترين كتاب تدوين شده خلقتي

تو خلقت خوب خدايي ، تو نور و صفاي خان و ماني

تصوير زيبايت هميشه بر لوح دلم نقش بسته است .

بياييم فداكاري را ارج نهيم و مهرباني را قدر بدانيم و ايثار را عزيز .

اي دست هاي تلاشگر و صميمي ، هميشه برايم بمان * هميشه دوستت دارم * هميشه در كنارم باش

با آرزوي سلامتي و سبزينگي همه پدران

پدر جان روز معطرت مبارك

 

 



 دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 0:55  توسط یاس



خلوت تنهايي من

 

* بنام تنهــــــا پناه آشفتگان ديار سرنوشت *

 

هم قصه نانموده داني          هم نامه نانوشته خواني

 

خدايا ! من در  كلبه حقيرانه خود چيزي دارم كه تو در عرش كبريايي خود نداري و من چون تويي دارم و تو چون خودي را نداري .

خداي خوب من نمي دانم از چه دري با تو سخن بگويم با يهتر بگويم نمي دانم از كجا شروع كنم و به ناچار به دعاي توسل تمسك مي جويم :

اللهم انى اسئلك و اتوجه اليك بنبيك نبى الرحمة محمد صلى الله عليه و اله يا ابا القاسم يا رسول الله يا امام الرحمة يا سيدنا و مولانا انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بك الى الله و قدمناك بين يدى حاجاتنا يا وجيها عند الله اشفع لنا عند الله.

 

براي شنيده دعاي توسل با تصویری بسیار زیبا كليك كنيد

خداوندا ! امشب به درگاهت آمده ام تا راز دل خود با تو بگويم . مرا بپذيري يا نه ، آمده ام ، آمده ام تا با تو بگويم راز دل خسته و غمزده ي خود . زيرا غير از تو همدم و همرازي ندارم . بارالها ! نمي دانم براي چه و از كدامين ديار آمده ام كه اكنون چنين سرگردان و حيران در ميان غريبستان برجاي مانده ام . مي دانم كه اين دنیا غريبستاني بيش نيست پس اين همه دلبستگي از براي چيست .

مي دانم همانگونه كه آمده ام روزي خواهم رفت ولي آمدنم چگونه بود و رفتنم چگونه خواهد بود . مي ترسم ، مي ترسم از روزي كه مرگم فرا رسد و مرا تنگ در آغوش كشد و در آن لحظه در يك آن تمام گذشته را بياد بياورم ولي چيزي جز حسرت در وجودم نباشد . مي ترسم آن روز با آه حسرت دنيا را وداع گويم . واي بر من ، واي بر من از آن روز . معبودا ! ، پروردگارا ! هر روز بر شمار گناهانم افزوده مي شود و من همچنان در ميان شك و ترديدم . شك و ترديد نه به خاطر ذات پاك و زلال تو ، نه . من آنقدر به وجود پاكت يقين دارم كه هر لحظه تو را در كنار خود احساس مي كنم . تو به يارب ، يا رب گفتن من چنان لبيك گفته اي كه تمام وجودم به لرزه در آمده . من از وجود خود در شك و ترديدم . من از اين همه تزوير و ريا در شك و ترديدم . به كدامين راه قدم بگذارم . با كدامين راهنما قدمهايم را بردارم تا موجب خشنوديت شود . قدمهايم آنقدر سست و متزلزل است كه توانايي راه رفتن ندارم . خداي خوب من  ! قدمهايم را آنقدر محكم كن ، ايمانم را آنقدر قوي كن تا بتوانم در اين كوير تنهايي استوار و محكم قدمهايم را بر جاده هاي امتحان و آزمايش بگذارم . خداوندا ! نور ايمان را همچون چراغي بر سر راهم روشن كن تا بتوانم راه را از بيراهه تشخيص دهم .

اي مهربان من ، خدايا ! در دو راهي هاي سخت مرا تنها مگذار كه اين بنده حقير تاب و توان تنهايي را ندارد . خداوندا ! به من روحي پاك عنايت فرما تا بتوانم پاكي تو را با تمام جودم درك كنم . آمين يا رب العالمين

واي خداي من حضورت چقدر آرامشم مي دهد .  دست به سوي آسمان مي برم تا  از سوی تو رحمتی فرود آید و مرا در بر گیرد .

التماس دعا



 یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 1:23  توسط یاس


حرفهايي كه در دل گم شده اند
بايگاني هاي ياس
دلتنگي هاي اخير ياس
دلتنگي هاي ياس
همراهان ياس
علاقه مندي ها
نواي گم شده





Powered by WebGozar

ليست وبلاگهای به روز شده
 

ويرايش قالب: شكوفه ياس