تبليغاتX
شبنــــــــــم سحرگاهـــــی
 

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست ... که آشنا سخن آشنا نگه دارد


 

 

مردابها  و چمنزارهاي روح

در كامنتهاي پست قبلي براي يكي از دوستان اين سوال مطرح شده بود كه :

اگه روح کسی اسیر باشه چطور میشه رهاش کرد؟ اگه غرق در لجنزارها باشه حالا چطور میتونه خودش رو آزاد کنه؟

كه اتفاقا موضوع جالبي بود  ، و سوژه مهمي ، وآن اينكه اسارت گاههاي روح كجاست و راههاي گشودن زنجيرهاي روح چگونه است .

با نگاههاي گناه آلود دلدادگي هاي گناه آلود وسوسه ها و وعده هاي اغواگر ، جاذبه شيطاني پول مفت و زندگي راحت ،

روح ازعالم بالاست . از عالم فرشتگان ، از عالم قدس ، از عالم معنا ، روح شكل و صورت ندارد و قالب و رنگ نمي شناسد . اگر بخواهيم روح پاكي خودش را مجددا به دست آورد بايد روح را از اسارت رنگ و قالب و شكل و صورت به در آوريم .

هرچه وقت و عمر و استعداد هايمان صرف امور ظاهري مي شود روح بيشتر به اسارت كشيده مي شود و از عالم معناي دور مي افتد .

اكثر جشن ها ، شادي ها ، سرگرمي ها ، دلخوشي ها ، حتي  مجالس عزا ، عمدتا به جسم و بدن و خوردن و نوشيدن مي پردازيم .

ما اصلا براي اينكه پرنده روحمان بال و پر پيدا بكند و پريدن را از ياد نبرد و بتواند حد اقل توي اين قفس دنيا كمي بال بزند چه كاري كرده ايم . كدام يك از كارهاي ما به عظمت روح كمك مي كند .

كدام يك از فعاليتهاي ما به روح نشاط مي دهد ، انرژي مي بخشد ، حركت ايجاد مي كند . تقريبا خيلي كم يا در حد هيچ .

 روح مثل كودكي است كه در دامن جسم ما پرورش مي يابد اما هميشه اين طفل مانند بچه سر راهي يا طفل يتيم بي صاحب مي ماند و با بي اعتنايي به حاشيه زندگي مي افتد .

درك حقيقت خويشتن مي تواند به ما كمك كند روح خويشتن را از نو بشناسيم .

درك روح بزرگ هستي كه همه جا و هميشه در همه كاري دخالت دارد ، بر بال و پر گرفتن روح كمك مي كند .

انديشيدن به غربت انسان در روي زمين و فكر كردن به زيبايي هاي باغ بهشتي كه اين پرنده روح از آن دور افتاده حال و هواي تازه اي به روح مي بخشد .

ياد خدا و توجه به معاني بلند و لطايف عرفاني زنگارهاي روح را تطهير مي كند .

پا گذاشتن بر روي هوسها و خودخواهي ها و لذت ها و همه اموري كه تن آدمي را به نشاط كاذب و تخيلي مي رساند و روح را در گردابها و مردابها به مخمصه مي اندازد . مهمترين قفل و زنجيرهاي روح را در هم مي شكند .

استفاده از نيروهاي مثبت روح و قدر دانستن حالات زيباي روح و تقويت اين حالات بر درخشش روح مي افزايد .

جدا كردن خويش از بازيهاي مسخره زندگي كودكانه و اشرافي و تشريفاتي فرصتي طلاعي براي حركت و معراج روح فراهم مي كند . 

نيايش و پرستش و دعا خواندن از ته دل و با سوز و گداز مثل شاهراهي براي حركت روح است .

شنيدن صداي انسانهاي ملكوتي و ديدن چهره و رفتار آنان روح را در چمنزارهاي بهشت قرار مي دهد  و از دخمه دنياي مادي براي ساعاتي هم كه شده بيرون مي برد .

براي اين دوست بزرگوار آرزوي بهترين موفقيتها را دارم 

 

 

 

آدینه ای گذشت نیامدی امید من

 

 

 



 پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 22:11  توسط یاس



لطفا کلیک بفرمائید

برای شرکت در مسابقه روی عکس کلیک بفرمائید

 

ديرزمانى بود كه فترت فتوت و قحط قسط، برديار ياران در بند، سايه گسترانيده و سخاى باران و كرامت بهاران و خروش آبشار شرافت، تحت قدوم جنود خزان به يغما رفته بود.

نسيم اميد نمى‏وزيد و سياهى شب، بر سيطره خويش مى‏افزود.

چراغ آرزوها، سوسو مى‏زد و در تموج بادهاى سهمناك حادثه به خاموشى مى‏گراييد.

غنچه‏ها بى شوق شكفتن، برگ گل‏ها را در آغوش خويش غمگنانه گرفته و با آواى حزين عندليبان، آهسته آهسته مى‏گريستند و ژاله‏هاى اشك خويش را نثار شاخساران پاييز اندوه مى‏كردند.

جز آه سحرگاهان و سرشك شبانگاهان، شنيده و ديده نمى‏شد. بذر تيره يأس را ناجوانمردانه بر بسيط خاك مى‏پاشيدند و ساقه‏هاى سبز را با داس ستم درو مى‏كردند. خورشيد عشق به تبعيدى جانكاه رفته بود و دلخستگان در اشتياق طلوعى دوباره، آواى فراغ را زمزمه مى‏كردند و صلاى قيام از حنجره ناكامان و محرومان برمى‏خاست.

              

اندك اندك، قنديل سرد انديشه خفتگان، در پرتو آفتاب بى بديل ولايت كه در انبوه ابرهاى هجر مى‏درخشيد، ذوب مى‏گشت و قطراتش در اقيانوس دلدادگى منجذب مى‏شد.

رگه‏هاى سرخ خون آلاله‏ها بر زلال نهرهاى بيدارى، جوشش و التهاب آب و آيينه را برمى‏انگيخت. به ناگه، آتشفشان قيام به آسمان برخاست و گدازه‏هايش قلب‏ها را گرمى بخشيد و تنديس جائران را درهم شكست.

دست‏هاى عاطفه، گل افشان كوير تفتيده از رنج سال‏هاى ظلمت و تباهى شدند.

چه مستى است ندانم كه رو به ما آورد  كه بود ساقى و اين باده از كجا آورد 

علاج ضعف دل ما كرشمه ساقى است  برآر سر كه طبيب آمد و دوا آورد

سرو چمان عطوفت، بوستان آرا شد و انتظار سرخ مشتاقان را به سر آورد.

هزاران هزار بنفشه و ياس و اقاقى و نسترن و نرگس به مباركباد قدومش عطر ارادت افشاندند.

پرستوهايى كه پرواز رهايى خويش را رهين ديدگان رخشانش مى‏ديدند، رقص وجد در سپهر آزادى آغازيدند.

آزردگان، فناى جفا صفتان و دل آزاران و ددمنشان تاريخ را در ضيافتى خجسته به جشن نشستند.

خوشه‏هاى محبت و جام‏هاى مودت در دستان وارثان ارض به گردش درآمد و كام‏هاى عطشناك استضعاف از شهد مصفاى ولايت به حلاوت رسيد.

آمد آن دلارام دلدادگان و دلجوى دلخستگان و دلدار بيدلان و دلبر دلشدگان.

آمد آن فرمانرواى دل‏ها و حاكم انديشه‏ها.

آمد آن امير وقار و وارث ذوالفقار.

آمد آن سردار عطوفت و مهر، آن هور نگاه و نسيم پگاه، نويد صبا و ثمره آل عبا.

آمد آن آفتابى كه كائنات، خوش آمد گوى اويند

 

 

ای قرار بی قراران ، میـلادت مبـارک

 

 

 

اللهم عجل الولیک الفرج

 

 

 

 



 یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 17:18  توسط یاس


حرفهايي كه در دل گم شده اند
بايگاني هاي ياس
دلتنگي هاي اخير ياس
دلتنگي هاي ياس
همراهان ياس
علاقه مندي ها
نواي گم شده





Powered by WebGozar

ليست وبلاگهای به روز شده
 

ويرايش قالب: شكوفه ياس