تبليغاتX
شبنــــــــــم سحرگاهـــــی
 

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست ... که آشنا سخن آشنا نگه دارد


 من در این وادیه

 

               کج رفته ام

 

                                        می دانم

 

 خسته از زمانه ام

 

           می دانم ، میدانی

 

می روم

 

دلبستگی هایم را به باد

 

                  هدیه خواهم داد

 

حرفهایم ناتمام

 

دفتر زندگی بی پایان

 

                 من ..........

 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پ . ن ۱ : دوستان بزرگوارم ... از لطف و محبت های بی کران شما ممنونم .... همیشه با حضور صمیمانه خود به این کلبه محقر شور و نشاط و صفا و صمیمیت با خود می آورید  و من رو سیاه از بزرگواری و مهربانی های شما عزیزان همیشه شرمسارم ....

 

 پ . ن ۲  : از همه شما عزیزان برای سلامتی و شفای همه بیماران در این روزهای عزیز ، عاجزانه التماس دعا دارم . 

 



 شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 2:52  توسط یاس



این روزها ذهنم آشفته است . می‌دانم این ذهن آشفته نیاز به پالایش دارد .

 

ولی با مرور دانسته‌هایم انگار آشفتگی‌هایش بیشتر می‌شود .

 

هر بار با پرسش جدیدی روبرو می‌شوم که به حجم سوالات بی‌جوابم که گاهی سنگینی می‌کند، اضافه می‌شود .

 

حال می‌فهمم هیچ نمی‌دانم !!! اعتراف به ندانستن در برابر ذهن جستجوگری که برای نظمش نیاز به دلیل و پاسخ دارد، سخت است .

 

 

و دلی پر دغدغه چون طغیان دریایی که در ژرفایش آرامشی ابدی نهفته است و پیوند این طغیان و آرامش را در ساحل انتظار با حیرت می‌نگرم .

 

 

دلی که این روزها مثل تنگی کوچک است که حجم کوچک اما بی‌انتهای وجودم را چون ماهی در خویش جای داده است. دل ماهی هوای دریا می‌کند. ماهی هر وقت دلش دریا می‌خواهد، خودش را در دریای اشک رها می‌کند. خوش رقصیش این روزها در دریای اشک هم دیدنی است .

 

لحظاتی که پر از رنج و دردند. لحظاتی که تنهایی رفیق و مونس آدمی می‌شود و او که خود تنهاست تکیه‌گاه همه بی‌پناهی‌هاست. و سکوت می‌ماند که رازها و نیازها با خویش دارد و او تنها شنونده حرف‌های دل می‌شود. و تو دست نیازت را به سوی او بلند می‌کنی التماسش می‌کنی دلت را آرام کند و او چه زیبا آرامش را به دل بی‌قرارت هدیه می‌دهد .

 

 ***

 گاهی شُکوه این لحظات آنقدر زیبا می‌نماید که جای برای شِکوه باقی نمی‌ماند .

 

 و دل می ماند با سه نقطه و یک دنیا فریاد بی‌صدا ...

 

این روزها حرف‌هایم سنگینی می‌کند کلمات آنقدر سنگین شده‌اند که زبانم را یارای گفتنش نیست و دل عجیب وسیع شده که همه دارایی‌ام را در خویش جای داده است. تنها دارایی و تنها کسی که همیشه با من است خدایم را ... اما من گاهی گمش می‌کنم و دلتنگش می‌شوم .

 

 

خدایا این روزها از تو می‌خواهم توانایی روبرو شدن با رنج و درد را به من بدهی . نمی‌خواهم دردهایم را بگیری. اما توانم را در برابر سختی‌ها و ناملایمان زندگی فزونی ببخش 

تا با یاد تو با توکل به تو راضی باشم به رضای تو ...

متن انتخابی از خواهر عزیزم شکوفه یاس 

 

 



 دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 0:50  توسط یاس



 

فضاي مه آلود زندگي ...

جاده سراسر پوشيده از  مه غليظي بود . هيچ جايي ديده نمي شد ... هيچ تصوري از دور و برمان نداشتيم . اوضاع بسيار خطرناكي بود معلوم نبود كجا بوديم ....

تا يك قدمي جاده هم ديده نمي شد . با شتاب هر چه بيشتر به سوي مرگ مي رفتيم . از ميان انبوه غليظي از مه ، جاده به طور رويايي گويي پلي وسط آسمان كشيده  شده و همه مسافران جاده به سوي آسمان در حركتند .

مانند افسانه هاي قدیمی در شهری ناشناخته و مه آلود با فضايي كاملا مبهم  پيش مي رفتيم  .  توکل بر خدا به راه مان ادامه داديم .

 با سرعتی آرام و حرکتی کاملا متمرکز بر جاده ، خط وسط  و حط كناره هاي جاده گاهی دیده میشد و تنها راهنمایمان بود . با اين كه ساعت نه و نيم صبح بود ولي همه ماشينها چراغ هايشان را روشن كرده بودند و  با چراغ هاي خطر به هم علامت مي دادند و نور زرد چراغ ماشينها روي آسفالت مي دويد و سفيدي مه را تا حدي پس مي زد .

جاده پر پيچ و خم و مشرف به دره هاي عميق يا كو ههاي مرتفعي بود ......

هر چه جاده به سوي سربالايي مي رفت  بر غليظي مه افزوده مي شد و ما بي خبر از دره اي بسيار عميق در كنارمان  به راه خود ادامه مي داديم . گاهي هم كنار جاده به صورت درياي مواج و گل آلود ديده مي شد . در حالي كه زمين مسطح عادي بود . 

 

 نفسهاي مان در سينه حبس شده بود و چيزي كه از ميان لبهاي مان عبور مي كرد زمزمه هاي ذكر بود و ياد خدا ......

 

خانواده ام ، همراهان نزديكم و همه مسافران جاده ها را سپردم دست خدا ....

 

تنها چيزي كه فراموش شد خودم بودم ....... سهم من از سفر ، اشك بود ....... به همين سادگي ! ....... 

 

مي نويسم تا يادت بماند كه نوشته ها ، رد پاي عبور است !!!

اما .......

اندكي آرامش و سكوت مي خواهم تا كمي از دلهره و اضطرابم بكاهد ....

 

...

 

دلم گرفته از این روزهای بارانی

 

از این هجوم مه آلود نا بسامانی

 

پ . ن  : حرف آخرم !

 نه اين قسمت از سفر ما بلكه زندگي سراسر فضايي مه گرفته است و سرشار از مبهمات و مجهولات و معماهاي گذشته و حال  و آينده . اتفاقات نامعلوم و  سوالات بيشمار و راه هاي بسيار گوناگون و پيچ و خم هايي تند . تشخيص روش درست كار و راه نزديك و مطمئن در زندگي و گريزگاه بيرون رفتن از مجهولات  و گرفتاري هاي پيچيده بسيار دشوار است و تنها با راهنمايي نور خدا و انوار رهروان راه حق است كه مي شود چند قدم مطمئن تر حركت كرد و به اميد نجات و نزديكي به هدفي خوب لحظه شمار نمود .

.

..

...

 

گذر از شب اگرچه دشوار است

غم مبادت  که  ماه  بیدار است

بارور می شود  نهال  امید

در دلی کز بهار سرشار است

در دلم های و هوست می شنوی

باز این فصل ، فصل دیدار است

آه دریاب سقف سینه شکست

این دل خسته زیر آوار است

عاشق  دیگری  تولد  یافت

شب درد است و عشق بیدار است

  



 یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 12:31  توسط یاس


حرفهايي كه در دل گم شده اند
بايگاني هاي ياس
دلتنگي هاي اخير ياس
دلتنگي هاي ياس
همراهان ياس
علاقه مندي ها
نواي گم شده





Powered by WebGozar

ليست وبلاگهای به روز شده
 

ويرايش قالب: شكوفه ياس