تبليغاتX
شبنــــــــــم سحرگاهـــــی
 

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست ... که آشنا سخن آشنا نگه دارد


 

السلام علیک یا فاطمه الزهرا(س)

 

 

فاطمه، یادگار رسول خدا و تنها دختر اوست.

 

مدینه، عطر محمد(ص) را از او استشمام می کند و در خـَلق و خـُلق، به او می نگرد که « آینه مصطفی نما» است.

 

فاطمه ، موهبت بزرگ خدا به بشریت است .

 

کوثر همیشه جوشان و جاری ، و فیض گستر ابدی است.

 

اما بانویی است شکسته بال و پر، رنجدیده و محزون، غریب و بی پناه، و در داغ رحلت رسول خاتم، دل شکسته و مغموم.

 

مگر چند روزاز آن « ماتم بزرگ» ، از رحلت آخرین سفیر حق، از کوچ آخرین منادی ملکوت گذشته ، که باغ رسالت چنین خزان و گل عصمت این گونه پرپر شده است؟ مدینه، بوی غم و رنگ ماتم دارد.

 

آنان که در پی « چگونه زیستن » و یافتن « الگوی حیات» بودند، به فاطمه می نگریستند . فاطمه در طاعت ، خشیت ، عفاف ، حجاب و حیا، « میزان» بود.

 

چشمه سار حکمت و رحمت و عطوفت بود.

 

 

خشم و رضای او، میزان خشم و رضای رحمان بود، جلوه همه کمالات مکتب ، و مظهر همه خوبیهای انسان!

 

دختر رسالت بود ، همسر ولایت ، و مادر امامت.

 

بانوی بانوان جهان بود، « سیدة نساء العالمین ».

 

اما اینک... پس از وفات امین وحی ،

 

در خلوت غمگین مولا، تنهاترین انیس لحظه های غربت اوست.

 

علی (ع) را یگانه محرم راز ،  و مرهم دردهای جانگداز!

 

راستی ، داستان « رخ کبود» ،  « بازوی ورم کرده » ، « میخ در» و « سینه مجروح» چیست که کتاب تاریخ را با غم ، رنگ زده است؟

 

کیست مفسر آن رازهای پنهان و دردهای نهان؟

 

گرچه رسول مدنی در مدینه، خفته درخاک است، اما چشم خدایی اش بصیر و بیناست ، و جسارت ها در همین مدینه، پیش چشمان بیدار رسول، شکل می گیرد.

 

این « مادر نمونه تاریخ » در کوچه های پر ازغربت مدینة النبی ، در پی دستی است که به یاری و حمایتش برخیزد و در جستجوی پایی است که برای احقاق حقش به راه افتد و زیانی که به دفاع از او در کام بچرخد!

 

سلام بر آن سینه زخمی، که بوسه گاه محمد (ص) بود و عطر بهشت را با خود داشت.

 

وقتی بلبلی به فراق گل مبتلا می شود،

 

چه می ماند، جز نالیدن و گریستن و فغان ؟

 

اینک، مدینه پیامبر، محل التقای این فراق ها و کانون فراق گل ها و بلبل هاست.

 

فاطمه، در فراق محمد سوخت،

 

و اینک، علی در فراق زهرا می گدازد.

 

و .... حسنین و زینب ، گل های نوشکفته این بوستان عرشی اشک می ریزند و عزادارند.

 

فراق فاطمه، تنها علی را داغدار نکرده است،

 

چشم فضیلت در این مصیبت عظمی می گرید ، آه از نهاد حق برمی خیزد و کوه غم بر دوش « امت رسول (ص) » سنگینی می کند.

 

و مدینه انس گرفته به این « محبوبه خدا» ؛ چگونه است؟

 

« یک طرف ، دل شکسته حسین و زینب و حسن

 

یک طرف علی ز رحلت تو سوگوار

 

رفتی ای قرار دل

 

ای که پر کشیده ای به سدره حضور و بارگاه نور

 

خانه تو مانده است،

با چهار کودک یتیم و یک علی در انتظار ....»

جواد محدثی

 

 

...

ادامه مطلب را كليك كنيد

 



ادامه مطلب

 یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:45  توسط یاس



وقتي نامه را برايم مي خواند

بغض راه گلويش را گرفته بود

و او تلخ ترين حرف را در زبان نگاهش مي گفت

هنوز در ابتداي نامه بود كه

چهره تب دار و پژمرده اش ميزبان قطرات اشكي شد

كه سالهاست اين قطرات اشك مثل خوره روحش را در تنهايي و بي كسي مي خورد 

 چشمانش پر از اشك شد

چشماني كه براي من آوازي عجيب مي خواند

صدايش لبريز از احساس بود

من هم نتوانستم جلوي احساسم را بگيرم 

 نگاه هايمان به هم پيوند خورد 

اشكهاي عطيه آهنگ غريبي در دل من مي نواخت

همچون زخمه اي كه تارهاي دل را بنوازد

او خاطرات تلخ دفتر زندگي اش را ورق زد

برايم از دردهاي بي صدا و پنهانش گفت

احساس مي كرد كه تنهايي غمبارش به اوج خود رسيده

گفتم عطيه جان ! عزيز دلم !

تو تنها نيستي  ... چشم از زمين بردار و نگاهي به آسمان بينداز .....

در پس ابرهاي تيره هنوز روشنايي ماه از بين نرفته است !

چشماني هميشه بيدار از لا به لاي ستاره ها تو را نگاه مي كند

با چشمان بي رمقش به سوي آسمان نظاره مي كرد

ناگهان همه روزهايي را كه همسر سابقش فرزند 7 ساله و كودك شيرخواره اش را نا باورانه از او دزديد  و ميوه هاي دلش را تا فرسنگها از او دور كرده بود و  تصور مي كرد كه هيچ وقت نخواهد توانست چهره كودكانش را دوباره ببيند .

قلبش درياي آرامي بوده كه يكباره هزاران قطعه سنگ درشت برنده و كوبنده در آن پرتاب شده باشد

در چشمانم خيره شد ...

و آن گاه پس از سكوتي دردناك و پر معنا گفت : نمي دانم به چه اميدي زنده ام

كلاف سرنوشتم بد جوري به هم گره خورده و زندگي ام از هم پاشيده است و هيچ تكيه گاهي در زندگي ندارم و  اعتمادم را به همه از دست داده ام .

خودم را در لا به لاي بي كسي و تنهايي  گم كرده ام  ...

نگاهش را به زمين دوخت  و آهي كشيد و  با صدايي بي رنگ  گفت :

خدايا !!!  چرا بايد سرنوشت من اين گونه باشد

به چه گناهي مرا مي آزمايي ؟

آزمايش سختي در پيش رويم قرار دادي

چه كنم با اينهمه بي قراري ها

خدايا !!! از اين تنهايي جانكاه و لاعلاج به كجا پناه برم

خدايا ديگر توان از كف داده ام و صبري نمانده

تصميم گيري براي زندگي  در مقابل تلاطمي از اندوه برايم سخت تر شده است

بي يار و ياورم خدايا ... تا حالا چنين بي كس نبوده ام

آرام آرام برايم حرف ميزد و به نرمي اشك مي ريخت

شيشه اين دل شكسته و پرپر شده  را چه كسي مي توانست دوباره ترميم كند  !!!

چشمان غمگين و لبخندهاي ساختگي اش از دردهاي بزرگي در اعماق روح خبر مي داد .

با عطيه همراه با سكوتي دردناك و اشك هايي از جنس بلور ، راهي شديم ...

از هم جدا شديم

ولي دلم هنوز در اندوه و بي كسي عطيه در تب و تاب بود و اشكبار ......

او بار سنگين غم هايش را بر دلم ريخته بود ...........

 

ـــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

....

 

* نامه دوستم به امام زمان ( عج ) عینا در ادامه مطلب درج شده است .....

 

پ . ن : بنا به در خواست دوست عزیزم ، نام واقعی اش را حذف کردم

 



ادامه مطلب

 دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 1:21  توسط یاس



قرار بود نامه ام رنگ درد نگیرد که گرفت

 

قرار بود نامه ام رنگ گلایه نگیرد که گرفت

 

کسی نیست بگوید به جای نوشتن نامه عاشق باش

 

عزیزم عزیز دلم منتظر آن دمم که نگاهم کنی

 

و ثانیه ها به احترام نگاهت بایستند لا اقل

 

وصال دل تحریر شود ومردمان بخندند

 

و کودکان معصوم فقر لباس عافیت بپوشند

 

و نا جوانمرد از شرم بمیرد عزیز دلم

 

کوله بار معصوم فقر بگذار بنویسم

 

به یک بار نوشتن که می ارزد

 

من هیچ وقت به وعده هایم وفا دار نبوده ام میدانم

 

بیا یاریم کن که برای تو باشم یا برای همیشه نام مرا از دفتر

 

مدعیان عشقت خط بزن همین ........

 

ببخش دوباره تند رفتم دوباره تند رفتم تندرفتم عزیز دلم از نو

 

مینویسم..........

 

 

 ---------------------

 

هنگامی که در سکوت شب گوش فرا دهی خواهی شنید که کوهها و دریاها و جنگلها با خود کم بینی و هراس خاصی نیایش می کنند .

جبران خلیل جبران

 



 شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 1:14  توسط یاس



اللهم‌ ارني‌ الاشياء کما هي‌، ثم‌ ارني‌ الحق‌ حقاً و ارزقني‌ اتباعه‌ و ارني‌ الباطل‌ باطلا و ارزقني‌ اجتنابه‌ .

خدايا چيزها را همانگونه‌ که‌ هستند، به‌ من‌ بنما. پس‌ حقيقت‌ را نشانم‌ بده‌ و آنگاه‌ (توفيق‌) پيروي‌ از آن‌ و باطل‌ را بر من‌ بنما و سپس‌ دوري‌ از آن‌ رانصيبم‌ کن ‌.

امام‌ سجاد (ع‌)

 

آيا ما واقعيت ها را آنطور كه هست مي بينيم يا واقعيت ها را به رنگ احساسات و تمايلات خودمان درك مي كنيم ؟

درك حقيقت شايد خيلي ساده نباشد چون وقتي پاي منافع و سود و زيان به ميان مي آيد اظهار نظر ما در مورد مسائل مختلف بر اساس همان سود و زيان مطرح مي شود .

و وقتي كه منافع ما تغيير پيدا مي كند ما اظهار نظرهاي متفاوتي بر عكس اظهار نظرهاي قبلي بيان مي كنيم  . به همين جهت هر وقت چند نفر درباره يك موضوع بحث مي كنند اظهار نظرشان بدون حب و بغض و سود و زيان نيست و به همين جهت در مورد آن مسئله اختلاف نظر پيدا مي كنند و جالب اينكه خود ما در زمانهاي مختلف در مورد يك موضوع ديدگاههاي مختلفي پيدا مي كنيم و وقتي در مورد علت آن فكر مي كنيم مي بينيم يا احساسات و منافع و مصالح ما در مورد آن موضوع تغيير پيدا كرده و يا نگاه ما به آن موضوع بهتر يا بدتر شده است .

 

آيا مي توانيم واقعيت ها را بدون رنگ و لعاب احساسات و تمايلات و منافع و كينه ها و نفرت ها ببينيم ؟ نمي دانم ... ولي به نظرم كار محالي نيست ولي با وضع رايج روحيات و زندگي ما آدمها رسيدن به آن مرحله بسيار سخت و دشوار است .

 

شايد اين مشكل در سطح بالاتري براي انسانهاي بزرگ هم مطرح بوده به طوريكه پيامبر اكرم در يكي از دعاهاي خود از خداوند مي طلبد : خدايا حقايق اشيا را آنچنان‌كه هستند به من نشان ده  ( الهي ارني الاشياء كما هي ) .

 

اين مشكل حتي در اظهار نظرهاي علمي و فرهنگي و مخصوصا سياسي به طور گسترده قابل توجه است . مثلا علامه حلي به عنوان يك فقيه بزرگ زماني در باره اينكه آيا آب چاه هم ممكن است با افتادن اشياء نجس ، متنجس گردد ؟ و چون در وسط منزل او چاهي وجود داشت احساس كرد كه آن چاه در بحث فقهي وي تاثير خواهد گذاشت به همين جهت دستور داد آن چاه را پر كردند و بعد نشستند در مورد آن مسئله بحث كردند .

 

در مسائل سياسي هم كه اين مطلب خيلي واضح است و چون اكثر افراد به نوعي در مسائل سياسي به احزاب و گروهها و سود و زيان هاي شخصي يا گروهي توجه دارند رسيدن به واقعيت مشترك بسيار دشوار و شايد نا ممكن باشد .

 

همين موارد نشان مي دهد كه ما بايد در اظهار نظرهايمان كمي معتدل باشيم و حساب سود و زيان ها و عشق و نفرت هايمان را حد اقل كمي از خود واقعيت هاي پيرامون زندگي مان جدا كنيم و آن وقت ببينيم كه آيا مي شود كمي تا قسمتي انصاف و صداقت و حق جويي و حق بيني را تجربه كرد ؟

 

مولوي در اين مورد چه زيبا مي گويد :

 

مــرگ را تــو زنــدگي پنـــداشتــي               تخم را در شوره خاكي كاشتي

عقل كاذب هست خود معكــوس بين              زندگي را مرگ بيند، اي غبين

اي خــدا ! بنمــاي تـو هــر چيـز را              آن چنان كه هست در خدعه سرا

 

 

 



 دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:46  توسط یاس


حرفهايي كه در دل گم شده اند
بايگاني هاي ياس
دلتنگي هاي اخير ياس
دلتنگي هاي ياس
همراهان ياس
علاقه مندي ها
نواي گم شده





Powered by WebGozar

ليست وبلاگهای به روز شده
 

ويرايش قالب: شكوفه ياس