دلم گم شده است
چراغی به من بدهید تا در تاریکی مطلق پیدایش کنم
تو اگر چشمانت را از من بپوشانی ٬ کودک شرور آن سالها می شوم و
شیشه پنجره ها را می شکنم
تند باد را گرفتار می کنم
و خواب چشمها را مثل پرستویی مهاجر پر می دهم
اگر تمام زمین را به نام من کنند ٬ دوباره به شهر خودم باز می گردم
آنجا چشمه ای هست که کودکیم را در آن پنهان کرده ام
تو هم هر کجا بروی در دل من جا داری
مگر نمی دانی ؟ مگر نمی دانی دل من مرز آسمان و زمین است ؟
دل نوشته ی گوینده ی رادیو جوان - سعید پور محمودی
خدایا . . .
ببخش مرا که دلم گاه می گیرد
و ماوایی جز تو ندارم که با وی در میان بگذارم
ببخش مرا که از خیلی چیزها آزرده می شوم
و تنها به تو می گویم
ببخش مرا که توان شکر ندارم
که آن همه خیر که به من بخشیدی را شکر گذارم
دلتنگ حدیث رفتن ام ......
من جا مانده ام!!!!
شایدخواب بوده ام
شايد در واژه ها گم شده بودم ...
اما ...
من تو را توي همين واژه ها پيدا كرده ام .......
تو آن حقيقت آشكاري هستي كه هميشه در خانه دلم جا داري و تو فراتر از همه كلماتي ...
خدا وندا !
با تو سخن می گویم .... تویی که محرم تمام اسرارم بوده و هستی
اينجا مي تواند يك خانه باشد با تو حديث دل گويم
با تو از خود گويم .......
از شب و دردهاي پنهان خسته ام !!!
من با تو نغمه هاي مهرباني خواهم خواند
لحظاتي در خلوت با تو سكوت را زمزمه خواهم كرد ...
و با زبان بي زباني با تو سخن خواهم گفت ...
مي دانم ... مي دانم در گوشم زمزمه مي كني بايد در دل و احساس را بست
و آنها را در گوشه پستوي صندوقچه دل پنهان كرد و تنها با عقل رفت جلو ... مي دانم
تنها نگاه مهربانانه توست كه مي تواند آتش و التهاب درونم را فرو نشاند و روح آزرده ام نشاط يابد
مي روم و مي روم تند ... اما آرام مي رسم ... میرسم به آستانه ای که سالهاست آنرا گشوده ای .
تا مرا عبور دهي از خاك به عرش ......
الهي ...
بگير از من ...
آنچه تو را از من مي گيرد ...

پ . ن : به خاطر دل مشغولي هاي زياد عذرخواهي مي كنم كه نمي توانم پاسخگوي نظرات لطف عزيزان باشم اما تا جايي كه ممكن است سلامي را بي جواب نخواهم گذاشت ...
من به تمام جاده های مه آلود صبحدم به شوق شما سلام خواهم کرد که ردپای شما میان تمامی شبهای رویایی زندگی باقی است ...
تو را من چشم در راهم ! من نبش کوچه باغ دلم چشم انتظار تو ایستاده ام ... با گلبرگی ازشاخه هاي ياس ...
....

