انّا لله و انّا الیه راجعون
جانگداز بود رفتنت عالم ربانی آسمانی حضرت آیت الله العظمی بهجت
خوش به حالت رفتی و به آسمانی ها پیوستی ... به آسمانیان برسان سلام ما را !!!
رنگ سرور و بهجت از چشم ما جدا شد...
دیگر برید از ما , همسایه ی خدا شد...
یک عمر عشق بازی , یک عمر خسته جانی...
از این گذر گذشت و مهمان مصطفی شد

کلام دل ...
ای حبیب دل ! حرم دل شده ام شب همه شب...
دل آرام نمي گيرد بي تاب است.........
سلام آسمان، اینجا زمین است جائیکه هر دلی رنگی دارد...
من اینجا مثل یک قطره تو دریا، به هر سویی در امواج رهسپارم کجاست ساحل مرا در خود بگیرد ، چون من آنجا همیشه ماندگارم...
بانوي من !
امروز در خيالم از كوچه هاي غمديده مدينه گذشتم...
انگاري رنگ غم انگیزی بر پاکی آسمان مدينه سایه انداخته بود و سرگرداني پرنده هاي مهاجر جا مانده از كوچ چيزي نبود. كوچه ها بوي غم مي داد انگاري بر اين كوچه ها خاكستر غم پاشيده بودند. كاش امروز باران مهمان كوچه ها ميشد تا زير نم نم باران غبارهاي زمانه را شتسشو مي دادم. حيران و سرگردان در كوچه هاي تنگ و تاريك مدينه يك يكي همه درهاي چوبي و كهنه را از نظر گذراندم به هر دري كه مي رسيدم لحظاتي مي ايستادم به ظلمها و نامرديها و رنجهاي رسيده بر فاطمه نگاه مي كردم
شكسته با دل بی قرار دنبال رد پاي ام ابيها مي گشتم سکوتي تلخ همراه با نگراني همه وجودم را فرا گرفته بود. نرم نرمك خورشيد نورش کم رنگتر و کم رنگتر شد اما کاملا خاموش نشده بود كه ماه، نور بي فروغش را در پهنه زمين گسترد... كم كم كوچه هاي مدينه در تاريكي فرو رفت...
آخ... امشب چه بر سر مدينه و علي آمده است... امشب كوچه هاي مدينه در زير نور بي جان ماه غبار آلود گشته است در ميان اين كوچه هاي غريب در پي دري سوخته بودم كه صداي غمناك علي را بر سر چاه شنيدم و غمهاي فاطمه را از ياد بردم . ناله ها و گريه هاي فرزندان فاطمه دل سنگ را آب می كرد از عمق دلم نداي دردناكي به گوش مي رسيد كه گويا كشتي پهلو شكسته فاطمه در كنار درياي پر مهر پيامبر آرام گرفته بود
در دريايي از درد و شكنجه فرو رفتم و غربت و مظلومیت فاطمه بر ذره ذره وجودم چنگ زد با دلي مالامال از غصه و انبوهی از تاثر و تالم از پرواز فاطمه به ملكوت سر بر گريبان خود فرو بردم...
مدينه به شهر مردگان مي ماند از نخلستانهاي اطراف مدينه نجواهاي خاموش و ضجه هاي دردناك به گوش مي رسيد.
آه مدینه ! اگر زمین آنچه تو در دل داری و آنچه تو بدیدی و تحمل کردی می دانست سالها پیش از هم گسیخته می شد و به هزاران تکه تبدیل می شد
كوچه هاي مدينه كوچ تو را به خاطر دارد و از در و دیوار بیتالاحزان، حزن میبارد...
اي كاش مرا هم با خودت برده بودى..........
بانوي من !
آسمان و زمين مديون مهرباني هاي توست. دوازده ماه اهل بيت از خورشيد پر فروغ تو نور مي گيرند و حسن و حسين همه عزت و افتخارشان تويي...
كاش آن ساعت كه زهرا، مادر ما را زدند ... در ميان كوچه يك تن يار و ياور داشتيم
كاش آن ساعت كه زهرا گفت پهلويم شكست...
در ميان كوچه حق حفظ جان مادر داشتيم !!!
اي كاش اي كاش اي كاش . . .

به نام خداي خوب ياس
سلام نام زيباي خداست...سلام بر شما.....
خيلي وقت است به قول سيد بزرگوار حاج آقاي واحدي از وبمان قهر بوديم حالا آمديم آشتي و به قول خودمان شايد به زندگي بازگشتيم... بازگشتم اما... در دلم هنوز آشوبیست...امشب دل من در طلب دیدن رخسار نگار است... مولاي من در کوچه باغ دلم تمناي حضورت را دارم... بي تو لحظه هاي فراق و هجران چه سرد و غم آلود عبور مي كنند... كاش مى دانستم كجا دلها به ظهور تو قرار و آرام خواهد گرفت؟ ...
مولاي من از تبار گل ياسي... دلتنگي هايم را بر گلبرگ هاي گل ياس مي نويسم با قاصدكهاي بازيگوش آميخته با عطر ياس به سويت روانه مي كنم... تا صداي محزونم را از پس كوچه هاي مبهم زندگي به گوش جان تو برساند... چون گل یاس نشستم بر سر راهت... اگر بيايي همه ياسهاي كوچكم را به تو مي دهم...
مولاي خوب من! كاش نيم نگاهي بيندازي به اين دلشكسته كه سالهاست شوق دیدارت زنده اش نگاه داشته...
مسافر دنياي عزيزم بازگشتم اما صدای دلم هنوز ساز ناسازگار است... من در ميان اشك و عشق زخمه دمساز را گم کرده ام
لابد باز هم مي خواهي بگويي مرموز شدم و مشكوك مي زنم... بگذريم... هيچ ميدوني شخصیت پر جاذبه و دوست داشتنیت، بودنت، مهرباني هايت، صداي دلنشين و پر انرژي و با صفايت، چقدر دلم را غرق لبخند و شادي مي كند ؟ ! به بودنت مي بالم و به شاديت مسرورم... همیشه عزیز دلمی...
من از قاموس زندگي خود، واژه هاي عادت را شسته ام... اما اين مدت گويا عادت ننوشتن بر همه وجودم سايه انداخته بود. بار ديگر حس بي قراري سراپايم را فرا گرفته و ياد اين صفحه پر خاطره و دوست داشتني را كرده ام... اين را از دلتنگي هايم فهميده ام... دلتنگي هايي براي خواندن... دلتتگي هايي براي نوشتن... دلتنگي هايي براي حرف زدن... دلتنگي هايي براي شنيدن... دلتنگي هايي براي لهجه زيباي سكوت
بي معرفت نبودم....يقين بدان.....گرفتار شايد...بي حوصله شايد...دلخسته و بي رمق شايد.....خود محرومي شايد... عمل جراحي شايد... اما بعضي از روزها حس و حال نوشتن نیست پس زیاد سخت نگیرید و این روزها تحملم کنید...
ننوشتن بر دلم سنگيني مي كرد...خيلي... دلم برای نوشته هایم تنگ شده است
می نویسم...
به یاد روزهای انتظار... به یاد لحظه های فراق... به یاد چشمهای اشکبار...
می نویسم...
به یاد خلوت های غمبار ... به یاد غروب های دلگیر ... وطلوع حسرت بار... مي نويسم از مهرباني ها و نا مهرباني ها... از خستگی ها، خوبی ها، بی حوصلگی ها، از رسيدن ها و نرسيدن ها، ماندن ها و رفتن ها، از وفا كردن ها و بي وفايي ها مي نويسم از فاصله ها و بغض هاي مانده در گلو، از بودن ها و نبودن ها، از عهد ها و پيمان ها، به قول حميد آقاي عزيز (زنجير عشق) مي نويسم از عشق و شور زندگي و دوست داشتن، و به قول ايشان مي خواهم قوی و محکم و با اراده باشم، مي نويسم از دل و حكايت دلتنگي ها و بي تابي ها... مي نويسم از غريبگي هاي شبانه، مي نويسم از يادگاري هاي مان كه همان آموخته هاي مان باشد...
بغض... !!!!
آنگاه که کلام از بیان احساس باز می ماند، اشكها و نگاهها با هم حرف مي زنند
آنگاه نسيم زندگي از سرزمين دل وزيدن آغاز مي كند...
خواندن و نوشتن گاهي آرامم نمي كند.گويي روح وجانم شوق پرواز كرده است اما...
می نویسم شاید بمانم... اي كاش اينبار بمانم...
مي خواهم...
مي خواهم اكنون تا سحرگاهان بنالم
شبنم سحرگاهي 7 ماه در كما بود...منتها نه در اتاق عمل...
مدتي است كه زمزمه آشنايي در كوچه باغهاي سرد و خاك خورده كلبه محقرانه ام به گوش نمي رسد و در اين كوچه ها، لحظه هائی که مملو از سکوت بود، لحظه هائی که برای بوجود آوردنش تنها يک دل شکسته لازم بود، دلتنگ دلتنگي هاي آسمان بودم... آسمانم همه بغض است ! حرفهايم همه از جنس باران...
چه غمگين است هواي اين وادي دلگير بي حضور تو ... چه زود با من بيگانه شدي ! آسمان من كجايي ؟
در زمستان سرد فضاي وبلاگم يخ زده بود... قلمها شايد در زمستان خشك مي شوند و واژه ها در معناي خود منجمد و بي روح مي شوند ...
در اين مدت برايم بسيار سخت بود كه اين خانه پر از خاطره هاي تلخ و شيرين را لمس نكنم
اما...
ازش دور شدم.....دور........
باور مي كني ؟ باز هم اين شبنم سحرگاهی را كه مانند گلبرگهای رقصنده در باد هست و اينكه چگونه يار و همدم گلها مي شود و چگونه در بطن باغ گلها با نسيم صبحگاهي مي رقصد و دلربايي مي كند دوست مي دارم.....و دلتنگ مي شوم...
واژه در مطلب دل راه گم مي كند نمي دانم از حجم كدامين واژه ها سخن بگويم...
از حجم كدامين احساس گمشده و در کدامین لحظه از حجم...
مي گويند برای تمام دردها دو علاج وجود دارد گذر زمان و سکوت.....
گذر زمان را نمي دانم.....شايد درد را تسكين دهد شايد هم دل را بي تاب تر از هميشه كند......
اما قلمم مهر سكوت به خود گرفت......سكوتي لبريز باريدن....سكوتي پر راز...همراه با حس آكنده از دلتنگي....
آخ... ! از دلتنگي ... چه بخوانم از نغمه هاي دلتنگي !
کاش ميشد بی واژه و مطلب، حرف هاي بي تكلف زد... اي كاش ميشد براي ضجه هاي سكوت صدايي و زباني آفريد!
کاش مي توانستم سکوتم را بنويسم که سکوتم بهتر از حرفهايم احساس و حرفهاي نگفته ام را خواهد گفت....
كسي حرف دلم را نشنيده گويي فرصت ها و لحظه ها در پي هم....
آرام و گاه بي قرار.....
با نگاهی به افق هاي بي انتها..........
قطعاتي از وجودم بود كه در برابر چشمهايم جان مي دادند و با سپري شدن شان از وجودم كنده ميشد و مي رفت و با خود مي برد حاصل همه ايام را.....
مهربان من مي داني !
همیشه یک دل غریب یك گوشه تنها می ماند....
مثل پرستوي خسته اي كه از سرزمين عشق دور افتاده باشد...
و روح من همچو پرستويي شيدا و سبكبال تا نور و نسيم نفسي پر مي گشود... اين روح سر مست چون بادبان قايقي...در افقها، دور و پنهان مي شد...
و بي شكيب مي شتابيد از پي هم همه لحظه ها را.. به دام دل اسيرم اما دل من مي سوزد كه اين دل سر به زير نيست و مثل آهوي چموش سركش است از چموشي و سركشي جز ندامت و خستگي چه حاصل ؟ ....
گذشت زمان مرا به حضور تجربه گمشده اي مي برد
كه حضرت دوست گمشده تمام لحظه هاي پر آشوب و چشمان بارانيم بود
حضور او براي همه لحظه هاي عمرم كافي است...
در اين هياهو گذران لحظه هاي بي رحم، آرام و قرار از من مي گرفت و هنوز هم به قوت خود باقي ست !
اين روزها كاش نداي روح نوازي مرا به سوي خود مي خواند... دل كه بي تاب مي شود.......
كي آرام و قرار مي گيرم ؟ !
زير لب تو براي من دعا كن.....
خدايا... ! در اين ميان به رسم عاشقي، به ناگاه نگاهم تو را می جست
وسعت نگاهم را بسویت روانه كردم...
سرگشته و حیران از پی هر کورسوی نوری دویدم...
دريغا !
اينقدر به اين قفس خاكي چسبيده ام و دلبسته شدم كه مثل مرغ پر و بال شكسته ، بال و پر پروازم نيست
بيصبرانه ظهورت را بر كوير دلم به انتظار نشستم........
خودم را در وادي عشق تو تنهاي تنها یافتم....
و به جا مانده در تاريكي دنياي شوم ...
میان فاصله هاي « من » ، تا سایه های « تو »...........
وقتي اين تنهايي را حس كردم! دلم لبريز شد از اشك و بغض...
و بي تاب تر از هميشه حس كردم كه حزن انگيز ترين واژه ملموس غروبم ....
آن لحظه ميان اين همه تنهايي، دلم چه خالي شد از تو...
بي حوصله كه هستم بيشتر از همه از خودم خسته تر مي شوم ... دلخستگي كه به من هجوم مي آورد دلم مي خواهد ايام سريعا سپري شود و لحظه هاي پر التهاب و دردهايي كه هر لحظه زخمه بر جانم مي زنند نيز به پايان برسد شايد در جايي مثل همسايگي خدا به آرامش برسم ......
ولـــــــي ...
در اثناي همه سختي ها ، تدبير خداوند از همه تدبير ها برايم زيباتر است و لطف و ياري خداي تعالي مانند آفتابي،نور و گرما بر دلم مي تاباند كه اگر شامل حالم نمي شد هلاك مي شدم
مهربان خالقم! وقتي قلم را به دست مي گيرم نام تو را که مي نويسم و نام زيباي تو را بر زبان مي رانم، با سرودن آن گويي روح جديدي در كالبد خسته من دميده مي شود و با نفسهاي بي رمقم قرين مي شود و دلم به مباركه ي ياد تو شوق پرواز مي يابد
و در كنج خلوت شبانه ام همیشه یاد تو بغض را مهمان گلوی بی فریادم می کند
دلم نمي خواهد همه قرارها بسته شود و تمام بی قراریها از بین برود و هيچ حسي براي تنها ماندن نماند !
مهربانم ! وقتی گاهی من و دل تنها می شويم.....
بر من نظري كن و به اين بازمانده از كشتي نجات عنايتي فرما و در ساحل آرامشت جاي ده و روحم را به پرواز درآور !
كاري كن كه از موجها نهراسم و از صخره ها نگريزم و با طوفانها مانوس گردم....
مرا محرم مهربانیت کن،سرایِ دلم را با صفایِ اشکهايم مصفّا گردان...
مثل هميشه كه با طراوت اشكهايم آرامم كردي و نوازشم نمودي...
خودم را سالهاست...پشت ديوار زمان...ديوار دلتنگي...لحظه هاي التهاب... تلاطم سكوت شب گم كرده ام
مهربانم...! اين بار هم درياب سوز دلم و تنهاييم را... نهایت وجود مرا دریاب... رو به تو كردم خدا خدا خداياااا ! ... سوز دلم را تو ميداني... آتش جانم را تو فرو بنشان...
الهی و ربی من لی غیرک...
در كنج خلوت دلم حرفهاي بسياري است كه تنها مونس جان و روانم كه مونس همه دلهاست،از آنها آگاه است...
كسي كه بي او بي تابم و بي حضور او از هجوم لحظه هاي پر اضطراب بسان قایق سرگشته ی روی مردابم...
دلم مي خواهد از اين زندان تنگ و تاريك كه حصار گونه مرا در پيله اي پيچيده و در خود جا داده و مي فشارد رها شوم...
اي كاش در اين غارهاي تاريك و سرد و نا اميد كننده روزنه اي به سوي رهايي و نوري به سوي روشنايي مي يافتم......
رهايي از بند تعلقات خاكي و بال گشودن تا اوج ملكوت.....
اگر رسد به گوشت صداي من خدايا! با صداي آهسته و از لا به لاي خش خش برگهاي رنگين خزان مرا بخوان و مرا از عشقت بي نصيب مگذار.....
باشد كه عشق در وجودم بماند......
آنچنان وجودم از عشق تو آکنده شود که ذره ذره ی وجودم را بگیرد....
آنگاه عشق از وجودم سر ریز شود...
باشد که پرتوی از ذره های لبریز شده اش بر من بتابد......
و مرا از زمین و زمان بی نیاز سازد...
روح من تشنه يك زمزمه آشنايي است
نمی دانم که بی تو چیستم من
فقط می دانم که دلم بی قرار توست
بي بهانه حال دلم را درياب!!!
در سرزمين عاطفه هايم دلم هواي ياران آشنا، خواننده هاي نا آشنا و دوستان قديمي كه بعضي از آنها ديگر نيستند را كرده ... دلم مي گيرد وقتي مي بينم وبلاگهاي شان به دلايلي حذف يا به نام شخصي ديگر واگذار شده با براي هميشه رفتند و بعضي از آنها ديگر در ميان ما نيستند و در پيش خدا آرميده اند جاي خالي اين دوستان قديمي هميشه در دلم و در شبنم سحرگاهي خالي است... دلم هواي خاطرات آكنده از اشكها و لبخند هاي دوستان... هواي مهرباني ها، همراهي هاي محبت آميز ، بودن ها و دلهاي ساده و صميمي و وبلاگهاي دوست داشتني شان را كرده بود.......
آدمها گاهي يك لحظه ارتباط شان به اندازه يك دنيا مي ارزد.....
به اندازه همه دنيا.......
آدمهاي خوب و نيك انديش نرم مي آيند، بي رنگ مي مانند.... و بي صدا مي روند...
آري اين يك واقعيت است...
میرن آدمها از اون ها فقط خاطره هاشون به جا می مونه!!!
میرن آدمها از اون ها فقط یادگاریشون به جا می مونه...
مثل امپراطور ژوليس سزار دير آمدند و زود رفتند ... ولي ياد و نامشان مثل آفتاب در سرزمين دلهايمان مي درخشد و غروب نخواهد كرد....
ای آشنای مهربان، لحظه هاي با شما بودن از ارزشمند ترين لحظه هاي عمرم بوده و هست
به رسم گذشته ها از حضور شما دوستان عزیز عذر خواهی می کنم به خاطر اينكه
يك روز هستم و مدتي طولاني نيستم تازه در كلبه ام را هم به روي ميهمانان بستم و بي خبر نيست شدم ..... زشت و بي ادبانه است ... نه ؟
گاهی درها به لولا نمی چرخند و زندگي گاهي اوقات با آدم كنار نمي آيد وووو ......
مدتي نياز به استراحت و سكوت داشتم .....
مي دانم ياس را مهربانانه مي بخشيد .... مگه نه ؟
به نوشته ها و كامنت هايي كه در بيش از 6 سال گذشته تا به حال نگاه مي كردم ابتدا در پرشين بلاگ ،بلاگ اسكاي، بلاگ اسپات و در نهايت از سال 83 در بلاگفا ماندگار شدم ، جز مهر و محبت و صميميت و عطر افشاني وجود دوستان چيزي نديدم. باز هم مثل هميشه دلم مي خواهد از نفس گرم شما استفاده كنم
احساسي كه به وبلاگها و نوشته ها و وجود نازنين تان دارم با هيچ واژه اي قابل بيان نيست...
از داشتن دوستان نديده بهتر از گل يا به قول سهراب دوستاني دارم بهتر از آب روان كه سرمايه هاي ارزشمندي برايم هستند خدا را هزاران هزار بار شاكرم ... سپاسگزارم كه خط خطي هاي من كم مايه را مي خوانيد و با نظرات ارزشمند و گرانمايه موجبات تداوم و تکمیل مباحث و دلنوشته ها و اسباب تشویق و دلگرمی بنده مي شويد ... همچنان دلم مي خواهد با نظرات زيبا و راهگشاي تان مانند گذشته ها در كنار اين شاگرد هميشه تنبل باشيد
دوستان مهرباني كه در پست هاي قبلي كامنت خصوصي گذاشتند و دوستاني كه حتي ايميلي از بنده نداشتند و در بخش نظرات خصوصي و عمومي همسرم يادداشتي برايم ارسال نمودند و همچنين از تماس ها و اس ام اس هاي محبت آميز شان كه بنده را بي نهايت مورد لطف و مهرباني خود قرار دادند سپاسگزارم .... حضور پر مهرتان هميشه در دفتر دلم باعث شکوفايي دل وجانم ميشود
همچنين در پاسخ نگرانی لطف آمیز دوستان عزيزي که جویای حال و احوالم بودند و بعضي از رفيقاني كه در اين مدت حتي نبودنم را حس نكردند بگویم كه در لحظه هاي تنهاييم كه با بوي باران آميخته بود يادشان كردم و گاهي هم به وبلاگ هايشان سر مي زدم ولي دستانم خالي از شاخه گل نظري بود...
حرف هاي مانده در گلو :
گاهي آدمها چه زود تغيير مي كنند...به فراز و فرود زندگي آدمها که می نگرم...دلم می گیرد
كمي آهسته تر ... فقط كمي آهسته تر از من گذر كن...
بعضي پيوند ها و دوستي ها خيلي زودتر از آنچه كه فكر مي كردم از هم گسست و خيلي زود غبار آلود شد و خيلي زودتر از آنچه كه فكر مي كردم مهرباني جاي خود را به نا مهرباني داد حجم واژه هاي نگفته ام آن قدر مي شود كه به شكل بغض در گلويم انباشته شده و سكوتي ژرف كه فرياد از آن تقاضاي پناهندگي مي كند
فرياد دلم را از سکوتم بشنوي... فرياد دلت را از نگاهت بخوانم...نگاهم را باور كن ...دلم را باور كن...سكوتم را بشنو... دلم مي خواهد باشم تا غم چشمانت آب شود تا دلت آرام شود...
مي داني آسمان... بي وفايي انگار رسم بدي شده ، بگويم كه این خود ما انسان هاییم كه عشق ، دوستي، احساس و هر چيزي را به بازي گرفته ايم و به نام عشق، حريم مقدس عشق و جايگاه دوستي را بازيچه دست خود مي كنيم و بدين وسيله به خود اجازه مي دهيم احساس ديگران را لگد كوب كنيم. گاهي عشق و محبت و دوست داشتن را بيرحمانه از اطرافيان مان دريغ مي كنيم .براستی كه زندگي گرمي دلهاي به هم پيوسته است تا در آن آدم درست جلوه نكند، همه دلها خسته و مرده مي شود پس سعي كنيم كه دلهاي مان را به گرمي محبت عادت بدهيم و عشق را در نگاه مان و در عملكرد مان و در رفتارمان هميشه زنده نگه داريم تا زندگي يي داشته باشيم پويا و پايا... چرا وقتي مي توانيم عشق بورزيم و خوب باشيم اين كار را نكنيم توانايي عشق و دوست داشتن در وجود همه ما توسط خداوند نهفته شده است پس لحظه ها را دريابيم و همين لحظه ها را غنيمت شماريم... کاش همه عشقها ودوستی ها و محبتها بر عرصه دلها می نشست
كو هساران هنگامي كه به زير سايه درختان مي نشينيد و از آرامش و صفاي كشتزار ها و چمنزار هاي دور دست بهره مند مي شو يد...
پي نوشت۳:
دوستاني سوال كردند چرا ديگر نمي نويسم و از سر لطف پيوسته اصرار داشتند كه نگذارم چراغ اين كلبه محقر اينترنتي بي فروغ شود. به نوعي ننوشتن من را حمل بر بي حرمتي و قطع روابط صميمانه و پا سخ رد دادن به اصرارهاي صميميانه آنها تلقي كردند،خصوصا بستن نظرات برايشان ناراحت كننده و آزار دهنده بود اما اين نه به دليل آزردن خاطر آنها بلكه به علت شرمندگي از نداشتن فرصت كافي براي پاسخ گويي به اين نظرات زيبا بود
نمی دانم
چرا قلمم چند صباحی است که همراه دلم نمی شود
اما خاموشي قلمم به معناي خاموشي دلم نيست بر بلنداي سكوت ايستاده ام شعر اميد را زمزمه مي كنم...
از همه دوستان عزيزي كه اين مدت چه بودند و چه نبودند ممنونم! ...بابت مهربوني هاي ساده و پاکتون... لطف و محبت هاي شما هميشه برايم پر از پاکی و قداسته !
مهرباناني كه مرا شرمنده لطف و محبت خود كردند...
مسافر دنياي عزيزم، ياكريم عزيزم، فرشته مهر عزيزم، برادر بزرگوار حميد زنجير عشق، برادر بزرگوار حاج حمید، ريحانه عزيزم، برادر بزرگوار كتابت عشق، برادر بزرگوار سيد محسن دريچه اي به سوي ملكوت، شكوفه ياس عزيزم ، برادر بزرگوار نادر چهار دهی صبا، رعناي عزيزم، برادر بزرگوار عكاس ، استاد بزرگوار احمد علي يزدي ، سيد بزرگوار حاج آقا واحدي ، برادر بزرگوار حاج محسن، برادر بزرگوار هملت، برادر بزرگوار كيا ، آسمان عزيزم و ساراي عزيزم...
از مهرباني هاي بي دريغ و از دلهاي با صفا و صميمانه تان ممنونم... رايحه كلام تان چقدر فضاي خانه دلم را معطر مي كند
برایتان از خدای مهربان زیباترین ها، بهترين ها وخوب ترين ها را آرزومندم
...
خواهر گلم شكوفه ياس عزيزم
كاش توانايي بيان احساسم را به شما داشتم آرامش روح با صفايت با روح من همراه و همنوا گشته و به هم گره خورده است
از شما كه با ذوق و ظرافت و تلاش ارزشمند خود اين قالب زيبا را برايم ويرايش و طراحي كرديد نمي دانم چگونه تشكر كنم خصوصا كه مشكل پسندي هاي من و شعر هايي كه براي بنر انتخاب مي كردم را با لطف و صبوري خاص خود به زيبايي تحمل كرده ايد و اميدوارم كه براي هميشه شاداب و فعال و اميدوار و در يك كلمه همان شكوفه ياس بمانيد

خواستم نگفته هايم را در قالب کلماتي کوتاه بيان کنم
ولي افسوس !
كه قلبم بيزار از كوتاهي هاست ...
و در قالب واژه هاي كوتاه آرام نمي گيرد
از اینکه اطاله کلام کردم پوزش می خواهم...
دل دريايي تان پر اميد ... لحظه هاي تان سرشار از نور و عشق و محبت باشد...
الهي ! مرا یک دم دل از عشقت جدا نیست ...
هوای دلهای ابری ما را داشته باش
خدايي باشيد ... خدايي بمانيد...
يا حق !...........

