به نام تو ای پیداترین پنهان
لبريز از سلامم ! نمي دانم چه شد كه دوباره سلامم بوي رفتن مي دهد...
سرتاسر زندگي انگار به مانند جاده اي در كوير است ... اين كوير برهوت و بي باران سرابي بيش نيست و سراب پشت سراب، مرا تشنه تر مي كند...
هميشه با تماشاي دريا آرامش خاصي مي يابم، گويي همه ناپاكي ها را دريا در خودش فرو مي برد...
بايد بروم جايي كه قطره به دريا وصل مي شود...
آن ساحل آرام كه گويند كجاست ؟ !!!
روح به راه آن نشانه سپردن كجاست ؟ ...
نشاني اش را مي داني تا بغضم را با آسمان قسمت كنم ؟ !
انگار دوباره بايد ناپديد شوم كمرنگ تر از هميشه، تا ذهن و جسمم به قدر كافي پالايش يابد تا از روحم احساس بگيرد...
مي خواهم؛ تمام واژگاني را كه مي دانم به دريا بريزم و دوباره متولد شوم...
انگار چيزي كم است... چیزی شبیه به خودم ... چيزي شبيه باران از جنس ديگرى... بغض نباريدن... صداي بغض ... چيزي شبيه ديوانگي از جنس انتظار ... انگار براي رسيدن بايد رفت ...
دلم مي خواهد به دل طبيعت پناه ببرم و تنهايي خود را در آنجا بجويم... انگار چيزي كم است شبيه معجزه...
گاهی برای بودن باید رفت ... و فقط رفت و ندید...نباید پرسید چرا... نمي دانم !! شايد موقع برگشتن نرسيده است... انگار هرگز نخواهد رسيد...
قاصدک های دلم غمگین اند ... قاصدک خوش خبرم روزهاست که نیامده ... در حسرت ديدار پرواز قاصدك خواهم ماند...
از قاصدك ديگر خبري نيست ...
انگار پرستوهاي مهاجر نيز تركمان كرده اند !!! ولي...
بايد بروم به دنبال ندانسته ها و نداشته ها ... بروم و پیدايشان کنم .........
آن گاه كه قطره اشکي به نماد رسيد به تو خواهم داد... نمي دانم شايد بايد از خويش فرار کنم به نا کجا آباد پناه ببرم! ...
الهي ! بگذار كه با بوی تو آرام بگیرم...
بگذار در اين لحظه ها كه لبريز تو هستم...
در باز دمي ، از نفست وام بگيرم...
به سهراب گفته ام آنگاه كه دستان پر مهرش بدرقه اي باشد براي پاييز و اتمام يابد نقاشي برگ هاي سرخ و قهوه اي و زرد ، به پيشگاهش خواهم رسيد
كاش كه چشمانم تاب بياورند ديدار را............
گويي زخود نامحرمم از خويش پنهان مي روم...
مي روم وقت سحر سر به كوي راز دان ازلي بگذارم تا سنگ صبور دلم شود .....
چه دلتنگ دلم ... باز دوباره تك و تنها ... خارج از نگاه دنيا...
چشامو مي بندم و دل و مي زنم به دريا...
از همين جا پر مي گيرم رو به شهر اول و آخر دنيا !! ....
فصلها می آيند و ميروند، سالها می گذرند...
روزی می آيد که تو هم فراموش کنی ...
روزها و شبهاي پر تب و تاب و لحظه هاي پر التهاب را فراموش خواهي كرد ...
گويي با اين نوشته ها هرگز نزيسته اي .... انگار هرگز اينجا نبوده اي...
همه چيز را، آری همه چيز را می توانی فراموش کنی...
حتی تمام نوشته هايم را، سطر به سطر...
چيزی اگر بماند، حزنی عميق در وجودت خواهد بود ...
حس عجيب و غريبي اين روزها همه وجودم را گرفته... حسي در دلم نشسته كه گويي پرنده اي در قفس درونم زنداني است و به ديواره هاي دلم چنگ مي زند تا راهي به رهايي پيدا كند آن پرنده چه راز و رمزهاي تازه و احساس دل انگيزي برايم خواهد داشت ؟ ...
مرغ دل پر مي زند تا زين قفس بيرون شود ... كاش ميشد حس و حال اين پرنده را درك كرد قبل از آنكه بال و پرش بريزد!!!
گاهی بر دلم غباری می نشیند...
به خود مدام نهيب مي زنم اي ساده دل ! اندكي صبر سحر نزديك است ......
الهي ! لبم و دلم را لبریز ذکر کن......
نمي دانم لحظه ی نوشتن کجاست؟
از واژه ها مي گريزم فقط در دل می گویم...
" سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه تنها ! دل تنگ
مکن ای خسته درین بغض درنگ
دل دیوانه تنها، دل تنگ !
ناله از درد مکن...
آتشی را که در آن زیسته ای، سرد مکن
با غمش باز بمان...
سرخ رو باش ازین عشق و سرافراز بمان"
آن گاه كه قطره اشکی بر گونه ات چکید و لغزید ... مهربان يادم كن !!!!!
اين بار دلم را به خودم پس نفرستيد
تا قلب هوايي شده را رام بگيرم


. . . . .
كلام دل :
خدايا هر آن چه خوبي است همه تويي و هر آن چه تويي همه خوبي است...
پس هر كه تو را يافت چه نيافت؟ و هر كه تو را نيافت چه يافت...
بار الها !
من خوبي را آن چنان شناختم كه تو را يافتم، خوبي را با تو و تو را بخوبي شناختم...
تو نكوتري از هر نكويي و خوبتري از هر خوب، تو بالاتري از هر حٌسن، و برتري از هر خير...
مرا به خوبي بنواز و به خوبي بسوز...
و خوبـــم سـاز....
آن سان خوب، كه «من» نمانم و تو بماني !!!


الا يا ايها الساقي زمي پر ساز جامم را
که از جانم فرو ريزد هواي ننگ و نامم را
از آن مي ريز در جامم که جانم را فنا سازد
برون سازد ز هستي هسته نيرنگ و دامم را
از آن مي ده که جانم را ز قيد خود رها سازد
بخود گيرد زمامم را فرو ريزد مقامم را
از آن مي ده که در خلوتگه رندان بي حرمت
بهم کوبد سجودم را بهم ريزد قيامم را
نبودي در حريم قدس گلرويان ميخانه
که از هر روزني آيم گلي گيرد لجامم را
روم در جرگه پيران از خود بي خبر شايد
برون سازد از جانم همي افکار خامم را
تو اي پيک سبک باران درياي عدم از من
به دريادار آن دادي رسان مدح و سلامم را
بساغر خستم کردم اين عدم اندر عدم نامه
به پير صومعه بر گو به بين حسن ختامم را
ديماه 67
غزل هاي عارفانه حضرت امام خميني قدس الله سره
كلام دل :
باز دل غمگين است ... دل از اين فاصله ها مي گيرد
در اين شب باراني ، دلتنگ توام برگرد، اي ماه جماراني !!
امشب اينجا واژه ها ناي ماندن ندارند... مانده اند در اين وادي بي رنگ پستوي دل
می خواهم نغمه های دلم را که از درد جانسوز فراق تو برخاسته است به تو اهدا كنم
وقتي تو نيستي می خواهم از درد اشتياق بگويم ...
اي جان دل مي خواهم با تو از نی بگویم...
بشنو از نی چون حکایت می کند از جدایی ها شکایت می کند
اينجا همه شب از براي نبودنت با نگاهي مانده از حضورِ مهربانی چون تو ، پوچ مي شوم و بغض سنگين درونم را بر رهگذران شب مي پوشانم ... اينجا صداي پاي شب هنوز خيس است ولي باور ديدن نيست...
در تمنای مسیحا نفسی می گردم كه از گلستان جهان ديده فرو بسته است....
امام من ! اين روزها جاي خالي تو را بيشتر از سالهاي جانكاه قبل احساس مي كنم
كاش بودي امام مهربان من ... كاش بودي !!!!!
اي كاش عظمت فكر و ظرفيت روح تو را خيلي ها درك مي كردند .......
جز در صفاي اشك دلم وا نمي شود
باران به دامن است هواي گرفته را
. . . . .
عكسهاي طراحي شده از حضرت امام توسط پسرم سعيد
دلگيرم از رفيق...
گله دارم از كم لطفي ها ... از نامردي ها...
لطف کن محض رضاي خدا بعد از این نامم نبر...
جان من جان نگاه پر تمنای شما نامم نبر.....
فراموش مي كنم که آدم ها چقدر راحت صميمي مي شوند و چه ساده اين صميميت ها را به بازي مي گيرند
اين روزا عادت همه رفتن ودل شکستن
اين روزا کار آدما دلهاي پاک رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به ديگري سپردنه
اين روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترين بهانشون از هم خبر نداشتنه
اما هیچ چی مهم نیست ... من نه به خوبی ها دل بستم و نه به روزهای سرد... نه به آمدن ها ، نه به رفتن ها . من دل کسی را نشکستم چون برای شکستن ابتدا باید ایستاد...
دلگیرم از رفیق !
که روزی بزرگ می خواندت ، روزی رفیق و روزی...
وقتی تازیانه های تلخ رفاقت به جان اصابت می کند...
جاری می شود، تکثیر می شود تا به دل بنشیند ...
زخمی بنشاند
و
مغلوبت کند
و چه بسیارند رفیقان...
.......
در جوست و جوی خود، همچنان خاطره ای رقم می زنم...
بايد از اينجا بروم...
سایه روشن عبور خواهم کرد و بار از دوش مسافر کهن خواهم برداشت...
كلام دل :
خدايا ياريم كن اگر چيزي شكستم دل نباشد...
كاش آدمها شبيه نوشته هايشان بودند!!!
گاهی ما آدمها چقدر راحت همديگر را فراموش مي كنيم !!...
نه از آشنايان وفا ديده ام، نه در باده نوشان صفا ديده ام ... ز نامردمي ها نرنجد دلم... که از چشم خود هم خطا ديده ام...
چه بگویم که زبانم بسته است و... قلم به نظاره نشسته...
كاش مجالي دست مي داد من و دل مي باريديم...
..............
براستی !!!
دوستی با مردم دانا چو زرین کوزه ایست...
بشکند یا نشکند نتوان به دور انداختش...
دوستی با مردم نادان سفالین کوزه ایست...
بشکند یا نشکند باید به دور انداختش...

بنام تو اي انيس خلوت انس
مي خواهم...
كلامم بي آذين و بي آرايش و گريز از پيچدگي ها راز دل را بيان كند ......
با نم نم باران حس و حال ديگري داشتم انگاري باران ضميرم را از چشمه اي زلال و روان پر كرده بود. با بوي خاك باران خورده نفسي تازه كردم و ويرانه هاي دل را به باد سپردم. گاهي زمزمه مي كردم... باران بي محابا مي باريد و شكفتن شكوفه هاي سيب در باران شميم بهشت مي داد. انگاري آسمان را با آبرنگ طرح و نقش و نگاري ديگر زده بودند. چشمانم در امتداد افق ناشناخته اي دنبال راز و رمز تازه اي مي گشت چشمانم را به هر آنچه كه آشفته حالم مي كرد بستم و دستانم را در امتداد افق باز كردم... قطره هاي اميد و عشق آميخته با اضطراب و التهاب هديه آن لحظه باراني براي من بود...
دلم مي خواست خودم، و هر آنچه تعلق را, در لطافت نسيم رها كنم...
و دل را بسپارم به پرستوهاي مهاجر...
نداستم عبور لحظه ها از گوشه چشمان بسته ام چه پر بار گذر مي كرد و من بي حاصل از اين مسافران پر برگ و بار...
براستي كه لحظه، فاصله ای است بين دو پلك... پر از هرچه گريه... پر از هرچه شادي... پر از هرچه قصه پر غصه... پر از هرچه ديوانگي... پر از هرچه هنرمندي...پر از هرچه بهانه... پر از هرچه انتظار... پر از هرچه حرفهاي بي صدا...
لحظه ها حكايت سرگذشت انساني كه مانند موج گذرايي از درياي بي پايان زندگي است. فاصله زماني بين لحظه درک و لحظه ضبط يک حادثه است...
جویباریست زمزمه گر، که باید به زمزمهﻯ تأمل انگیز آن گوش فرا داد...
لحظاتي که زيباترين و شايد ناياب ترين لحظات عمر هر انساني است.
گاهي عبور بي صداي لحظه ها مانند نسيم كوتاهي گاه تلخ و سخت و گاه پر از حس و پر از لطافت از كنارمان عبور مي كند و گاهي از فاصله بين يك طلوع تا غروب بيشتر طول نمي كشد...
لحظه هاي ناب گاهي در احساس آميخته اند و مثل آب زلال اند و لحظه هايي هم مثل كوير برهوت و بي حاصل و خشكيده اند كه زيستن بی حاصل ما را از نسيم رحمت الهي دور ساخته و در برابر عظمت و قدرت خدا به عجز و درماندگي مي کشاند....
گويند لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند حاضرم تمام هستي ام را بدهم تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند. اما ..... نه !!! خاطرات با لحظه ها ماندگارترند...
آدمهايي هم هستند كه در خوش خيالي لحظه ها مسكن گزيده اند، غافل از اينكه آوار مرگبار زمان ناگهان بر سرشان فرود مي آيد لحظه ها هميشه در بودن شكل مي گيرد و به زندگي معنا مي بخشد...
لحظه هاي يخ زده، لحظه هاي هميشه نوروزي و لحظه هاي پاييزي ياد آور تجربه لحظاتي كه در عين تلخي و سختي از شيريني و زيبايي و شور و اميد تهي نبوده اند
ديروز تاريخ است ... فردا راز است ... امروز يك هديه است
خيلي زود مي رسد روزي كه درست همين لحظه زندگيت مثل لحظه هاي قبل تبديل به خاطره شود. شايد يك خاطره شاد، شايد هم غمگين، مهم اين است كه يادي كه از آن به يادگار مي ماند، در مقياس وسيع، تكه هاي كوچك پازل عمرت را مي سازد.
خاطراتي كه گاهي زودتر از چشم به هم زدن، درست به كوتاهي عمر كوتاه روياهاي خيال انگيز و شيرين كه مثل يك خواب زود به انتها مي رسد، اما مي تواند اثرش عميق باشد و تكانت دهد و گاهي شادت مي كند، گاهي مايوس، گاهي پر از افسوس، گاهي سراپا اميد و انرژي...
و تو دائم در حال ساختني، بي آن كه حتي گمان كني تو خالق و سازنده خاطرات و دقايق زودگذر عمر خودتي و گاهي حتي در بناي خاطره هاي ديگران هم تو عاملي...
خاطره هايي كه ما را شاد مي كند و به ما انرژي مي دهد، ما را به زندگي اميدوار مي كند، همان خاطراتي كه به زندگي مان ارزش و قيمت مي دهد و زندگي مان را ارزشمند مي كند...
فرصت کم است و حرفهای نگفته... کارهای نکرده ... راههای نرفته ... راز های نگشوده و جاهای ندیده بسیار ... دست دلم را بگیر ... با هم راهی می شویم ... تو برای من کفایت می کنی.....
خوب مي دانم كه هميشه رفتن، رسيدن است ...
ولی همیشه زمان رفتن بسیار نزدیک تر از آن است که از بودن خسته شده باشیم همیشه رفتن خیلی زودتر از آنچه فکرش را بکنی اتفاق می افتد.
هیچ کس آنقدر نمی ماند که بشود در نگاهش لانه کرد...
اين روزها احساس می کنم چقدر فاصله بین آدم هاست و چقدر عاطفه بین آدمها تنها و غریب است...
چه دردناک است که گاهی ندیده گرفته می شوند آدمها...
گاهي انسان نيازمند تنهايي است ... گاهی انسان نیازمند عشق است
گاهی لذت یك لبخند آرامش بخش، اندازه دیدن یك طلوع زیبا، شادی بخش است
ای کاش قلب ها در چهره ها بودند و اي کاش دلهايمان دريايي مي شد...
آيا امروز لبها برای لبخند پر از بهانهاند و بازار محبت هنوز گرم است ؟
اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.
سخنـي با صاحـبـــــــــــدلان :
بعضي اوقات حالم مساعد نيست و گاهي مجال كافي تا با مراجعه به وبلاگهاي بزرگواراني كه درباره نوشته هاي ناقابل اين شاگرد كوچك هميشه تنبل لطف و اظهار نظر مي كنند خدمت برسم و تشكر و قدرداني كنم و از مطالب زيباي شان لذت ببرم
به اين ميگن اند كم توفيقي... نه ؟
كلام دل :
گاهی گمان میکنم ـ کاش نمی فهمیدیم...


پی نوشت :
-:- باز هم کلام طولانی شد ![]()
-:- ۶ خرداد روز خوش عطر و بو و روز خوشایند و به یاد ماندنیست برایم...
-:- امان از مشکلات مکرر بلاگفا ... جناب شیرازی فکری به حال ما بکنید...
جون به لب شدیم والا.... !!!!!
.........................
سه شنبه پنجم خرداد :
6 خرداد روزي عزيز...
صدای بهم خوردن بال معصوم فرشته ها می آید انگار آمدن تو نزدیکست... شيرين ترين لمس وجودم ... نور چشمم ... سعيدم ... لمس بودنت مبارک...
میلاد تو شیرین ترین بهانه ایست که آرزوهاي زندگي را بارور مي سازد...
میلاد تو معراج دستهای من است وقتی که با تمام وجودم تولدت را شکر می گویم
پاره تنم زیباترین سالها از آن تو باد........
ღ ღ ღسعيد عزیزم ღ ღ ღ
روز ميلادت مبارك


اين هم دسته گل تقديم شما
