به نام حضرت دوست
سلام رفيق ... !
مي خواهم از لوح دلم واژه هاي راز آلودي را كه با حروفي مرموز نوشته شده بيرون بكشم...
ولي رازها و معماهاي نهفته در آنها همچون طوفان ناگهاني مرا آشفته خاطر مي سازد و پريشاني ام را دامن مي زند...
هي رفيق خوب من ... !
من بي تابم و تو بي تاب تر ...اما بي تابي تو برايم آرامش بخش است وقتي دردهاي تو را مي بينم دردهاي خويش را از ياد مي برم...
تو همچون رود خروشان و زلالي كه در كوهساران جاري هستي و همدم آسمان آبي و من همچون جوي كوچك آلوده كه در كوچه پس كوچه هاي زندگي گم شدم...
تو همچون آفتاب با صفاي اميد بخشي و من چون هلال ماهي كم فروغ در درون خويش بشكسته ام...
تو ... اي رفيق ! تو پرنده سبك بالي كه هميشه در سير و سفري و پايان هر سفر تو براي من آغاز خيزش تازه اي است ... و من مي آموزم كه از انتهاي خويش به آغاز تازه اي برسم...
رفيق مهربان من ... ! وقتي تو را در خواب مي بينم كه چنان با آرامش و پاكي خوابيده اي بر بيداري خويش افسوس مي خورم چرا كه خواب تو از بيداري من والاتر است...
خوب مي داني و مرا خوب مي فهمي كه ...
چه اندازه سر گشته ام !!
هر چه بیشتر یافتمت ، از تو دور گشتم ...
هي ... رفيق ! بيا ترانه اي بخوان براي طلوع ، بخوان و بخوان و بخوان ...
قصه ي ابر و هوا را تو بخوان،تو بمان با من تنها تو بمان...
گاهي وقت ها براي من هم بخوان ...
دوباره برايم ترانه اي بخوان ...... ترانه اي براي نازك دلم و آرامشم...
مي داني اين روزها احوالم سرشار از افسانه هاي آشفته است...
گاهی ... ا
سخت ديده مي شوم ... گاهي سخت خوانده مي شوم ... گاهي سخت فهميده مي شوم ... و گاهي سخت تنها مي شوم ... هر چه می گذرد بیشتر و بیشتر از خودم دور می شوم...
و ... گاهي شوريدگي و پريشان حالي چنان بر جانم چنگ مي زند كه سخت مه آلود مي شوم ... بعضي وقتها مثل حالا تلخ مي شوم ... تلخ ... تلخ ... تلخ تر مي شوم ... و تلاش من براي خاموش كردن اين حس طوفاني بي نتيجه مي ماند !
سخت مي گذرد اين روزها ولي مي گذرد !!
گاهی تمام میشوم ……….. قبل از آنکه بدانی … به ناگاه ….
غرق می شوم گاهی...!
تير ماه رو به پايانه و من باز مي نويسم رفيق !
هرچه مي گذرد گيج تر مي شوم ، گاهی زمزمه میکنم شاید گاهی هم داد بزنم ...
گاهی فکر می کنم که فکر می کنم...
اما ...
روياهايم را براي روز مبادا ذخيره مي كنم !
برای روزهای مبادایی که گاهی نمی آیند ...
دلتنگی های من بماند برای همان روزهای مبادایی که هر روز از راه می رسند بی تو ...
"به ياد داشته باش هر گاه دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست ... اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد ... تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف ميزنند باور کن که با او هرگز تنها نيستي هرگز فقط کافي است عاشقانه به آسمان نگاه کني"...
مثل همين تك ستاره ي روشني كه چند شب است نرم نرمك از روزنه ي اتاقم مهمان دلم شده و همدم تنهايي من است ، به آهستگی تاريكي شب را كه به فراموشی می سپارم و آرام آرام كه چشمهايم سنگين مي شود او نيز به آهستگي به خواب مي رود...

آخ ... رفيق !
در اين هياهوي زمانه آدمها به تو صبح بخير مي گويند در حالي كه لبخند هاي شان را در كلبه دل زنداني كرده و از تو دريغ مي دارند و لبخندهاي سرد و ساختگي نثارت مي كنند سردي و كم عاطفگي بين آدمها چقدر غليظ شده و غوغا مي كند... و اين حس غمگيني است...
آدمها همان قدر كه لبخند هاي ساختگي از صبح تا شب تحويل هم مي دهند تنهايند و آدم ها به راحتي با نگاه هاي متفاوت از کنار هم مي گذرند. فرصتي نيست تا کسي بتواند ديگري را ببيند و بشناسد...
وقتی برای لحظاتی به دور و برت نگاه می کنی ، حس می کنی هیچ کس به فکر بقیه نیست و همه باهم غريبه اند... و اين غريبگي چه احساس سنگيني است ... تنها چيزي كه باقي مي ماند خاطره هاي تلخ و شيرين رقم خورده است كه در ذهن پالايش نيافته چرخ مي زند... وقتي به نقطه ی منفی می رسد در ذهن جرقه می خورد ...
از خود مي پرسم احساس هاي خوب و ناب كجا مي روند؟ چرا احساس ها و عاطفه ها در قلبها مدفون شده و چرا بعضي ها ديگر همانها نيستند... بعضي كارها... بعضي رفتار ها ... بعضي آدمها ... بعضي چيزها ... حتي عوض شدند ...
گاهي از خود مي پرسم چرا همه خواب وسراب ديدند و هيچ كس حرف هيچكس را تمام نكرد؟ چرا همه زود تمام شدند ؟
سوالهاي بي جواب افكارم را بهم ريخته من را لحظه لحظه بيشتر بهم مي ريزد
مي دانم ...
مي دانم زماني به پاسخها مي رسم كه سوالها عوض شدند...
واقعا به خودمان رجوع كرديم ؟ واقعا ما آدمها چي مي خواهيم غير از آرامش... اما این آدمها هستند که آرامش را از هم می گیرند یا می توانند به هم آرامش هدیه دهند...
احساس عجيبي است كه آشناها غريبه شدند و غريبه ها آشنا ! ...
اين روزها مثل آسمان غبار آلود و گرد و خاكي دلم گرفته ، نمی دانم شايد این روزها هوای دل خیلی ها مثل من مه آلود است...
روزي همه قصه ها و حرفهاي نگفته ام به پايان مي رسد و آن روز نزديك است...
در حالي كه قصه من در قلبم نا گفته ماند...
هيچ كس در اين دنيا جان و جوهر كلامم را درك كرد...
هيچ كس ! و آن رازها پنهان ماند...
هيچ كس از آن با خبر نشد...
از آنچه مي خواستم بسي دور افتادم...
آه ! ... عمر عزيز بر باد رفت ...
ميرسد روزي كه بي ما روزها را سر كني ميرسد روزي كه مرگ دوست را باور كني ميرسد روزي كه بي ما در كنار دفترت شعرهاي كهنه را مو به مو از بر كني...
مهربان من ... مي دانم اين روزها حالت چقدر شوريده و آشفته است... مي دانم !
يادت باشد دعاي خير ياس هميشه بدرقه راه توست...
چشم گريان تو آتش فكند بر دل من ، تاب اين غصه ندارم دلم از سنگ كه نيست...
دعا مي كنم نور الهي در وجودت بتابد و روشن شود ...
خداحافظ رفیق باغ و گلشن...
خداحافظ تمام خاطرات تار و روشن...
خداحافظ ...... رفيــــــــــــــــــــــــــــــــــق !!

پي نوشت :
طراحي همه يا بخشي از عكسهايي كه آدرس وبلاگم روشه كار خودمه...
به نام آن محبوب همه دلها
من از نگاه تو دورم...
ولي تو چشم خدايي...
چه مي شود كه دمي ديده اي به من بگشايي !!
تمام عمر كنار تو بودم اي دل غافل...
نيافتم كه تو بودي نديدمت كه كجايي !
مولاي من ! دعا هم از ، دعا هم از نفسم خسته شد...
نديدمت آخر ، بيا بگو چه دعايي كنم كه رخ بنمايي !!
چنان كه جد تو مي رفت در سراي فقيران...
چه مي شود به سراي من فقير بيايي آقا جانم !!!
دلم به وسعت درياست ، ديده ام چه براهت...
مگر به فيض نگاهي ... دلم ز كف بربايي آقاي من ... مولاي من !
آقا جان به دور كعبه كه گشتم به ياد روي تو گشتم...
تو كعبه اي ... تو مقامي ... تو زمزمي ... تو صفايي...
يه سري امروز به من بزن ... يه سري به اين دل منتظر من بزن...
تو سجده اي ... تو ركويي ... تو نيتي ... تو قيامي...
تو حمدي و تو قنوتي ... تو ذكري و تو دعايي !
مولاي من ... آقاي من !!
دل مريض مرا اي مسيح آل پيمبر...
تو مرهمي ... تو طبيبي ... تو نسخه اي ... تو دوايي...
يعني اون جمعه اي كه صدات عالم رو فرا مي گيره من هستم ؟ !
يعني وقتي تكبه به ديوار كعبه ميزني ... صداي نازنينت به گوش همه ميرسه ...
الا يا اهل العالم ! انا بقية الله.........
آقا جانم ! حيف من اينهمه صدات بزنم آخرش تو رو نبينم...
اين چشمهاي من نالايقه ... خودم مي دونم...
چشمي كه همه چي ببينه ... نمي تونه اون ديدني ترين ديدني عالم رو ببينه...
بايد اين چشمم رو پاك كنم ... اين دلمو پاك كنم ... آماده كنم...
امروز آمدم دلم رو جارو بزنم چشمم رو از زنگار و از غبار پاك كنم...
عزيز دل زهرا امروز يه نظر عنايتي !!
دل بی تو به جان آمد ، وقت است که باز آیی ...
مولاي من !!!!
مرا الهام ده ... حال دلم را درياب.........

ارغوان !
شاخه همخون جدا مانده من ... آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي ست هوا ؟ ... يا گرفته است هنوز ؟
من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است
آفتابي به سرم نيست ... از بهاران خبرم نيست
آنچه مي بينم ديوار است...
آه اين سخت سياه...
آن چنان نزديك است.....
كه چو بر مي كشم از سينه نفس ... نفسم را بر مي گرداند...
ره چنان بسته كه پرواز نگه...
در همين يك قدمي مي ماند....
كورسويي ز چراغي رنجور...
قصه پرداز شب ظلماني ست...
نفسم مي گيرد...
كه هوا هم اينجا زنداني ست... هر چه با من اينجاست... رنگ رخ باخته است...
آفتابي هرگز...
گوشه چشمي هم... بر فراموشي اين دخمه نينداخته است...
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده ... كز دم سردش هر شمعي خاموش شده...
یاد رنگيني در خاطرمن ... گريه مي انگيزد ...
ارغوانم آنجاست ... ارغوانم تنهاست ... ارغوانم دارد مي گريد !
چون دل من كه چنين خون آلود ... هر دم از ديده فرو مي ريزد
ارغوان !
اين چه راز ي است كه هر بار بهار...
با عزاي دل ما مي آيد ؟
كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان ... داغ بر داغ مي افزايد ؟
ارغوان پنجه خونين زمين ... دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس...
كي بر اين درد غم مي گذرند ؟
ارغوان خوشه خون ... بامدادان كه كبوترها ... بر لب پنجره باز سحر غلغله مي آغازند
جان گل رنگ مرا ... بر سر دست بگير ... به تماشاگه پرواز ببر...
آه بشتاب كه هم پروازان ... نگران غم هم پروازند
ارغوان بيرق گلگون بهار ... تو برافراشته باش...
شعر خونبار مني ... ياد رنگين رفيقانم را.....
بر زبان داشته باش !
تو بخوان نغمه ناخوانده من...
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من...
كلام دل :
لحظه هاي متورم و دستاني خالي تر از ديروز...
الهي ! خود آگاهي به راز دل ... در اين لحظه هاي شب كه به تو نزديكتريم...
لطف و محبت خود را از ما دريغ نفرما !!!
می گویند بودن سخت است...
ولی گویی نبودن از بودن هم سخت تر است...
می خواهم باشم ، امّا اینبار...
نه هر بودنی...
با یاد خدا و مهربانی هایش
گلها با شکفتن معنا میگیرند و چلچله ها با سرودن ...
مرا کدام شوق پرواز ، كدام اميد وصال كه بالهايم خسته و چشمم بسته و دلم شكسته...
امروز آمده ام دلم را از غبار پاك كنم مولاي من!!!
اشك هجر است كه از ديده من مي بارد دلم از هجران و فرقت در اضطراب است و دل از سوز فراق در پيچ و تاب مي افتد و بي قرار و بي شكيب ويران مي شود...
حکایت عشق حکایت جداییاست………
به آيينه كه نگاه مي كنم نمي دانم من خسته ام يا آيينه ... نمي دانم دل من غبار گرفته است يا بر روي آيينه غبار نشسته است !
نمي دانم هر چه هست از عمق وجودم خالي مي شوم انگار همه چي بوي انتظار مي دهد... و دلتنگ تر از هميشه مي شوم! ...
نسيم خنكي كه از پنچره بوي ياس را به فضاي اتاقم هديه مي دهد لحظات انتظار را بر من پر التهاب تر مي كند...
درد فراق چه سخت و جانسوز است لحظه ها شيرين مي شود آنگاه که سرانجامش وصال باشد و بس ...
مرا امید وصال تو زنده می دارد...
و گرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
پروردگارم !
من خوب مي دانم نگاهت هميشه مثل باران بر من مي بارد...
و قطرات پر بركت باران كه روي صورتم مي نشيند...
گويي دستان پرمهر تو نوازشم مي كند و بر تار و پود وجودم جاري مي شود...
و مهرباني هايت مثل ترنم شاخه های بید مجنون بر تمام كرانه هاي وجودم طنين انداز مي شود
آن لحظه است که دلم میخواهد هر چه احساس عاشقانه و دلتنگي در وجودم است را به تو ابراز كنم ...
مهربانم !
امروز دامني از ياس به درگاهت مي آورم ... تمناي وجودم را در وصال اشک و دیده پيشكش بارگاه تو مي كنم...
آن گاه كه تنها مي شوم ... آن گاه كه غم سراسر وجودم را فرا مي گيرد ... آن گاه كه آهوي دلم از همه كس و همه چيز گريزان مي شود ... آن گاه كه خودم را از تمام اميد ها برهنه مي كنم و قلب و ذهن و روحم را از بستن امید به دیگران به نیرويی دیگر، دستی دیگر و توانی دیگر و سرچشمه ای دیگر منصرف مي سازم... آن گاه پروردگار همان هميشه آشناي دوري كه همواره در كنار من و در چند قدمي من به انتظار لبيك گفتن به نداي من ايستاده است... عشق و مهرباني الهي اش مرا و تمام بافت ها و سلول های وجودم را متبرک می سازد و آن گاه معجزه اي در درونم شكل خواهد گرفت...
خوب من ! در آن لحظه با تو پر از شعر و سرور مي شوم و با تو بودن مست كننده ترين رايحه زندگي را در كوير دلم به حركت در مي آورد...و درد هجران و غم را تازه تر مي سازد...
از خطاها و ندانم كاريها تمام وجودم همچون شمعي آب مي شود و از گوشه چشمانم جاري مي شود...
پر مى زند دلم به هواى غزل، ولى
گيرم هواى پرزدنم هست، بال كو؟
الهي !
مرا عزمي ده راسخ ... ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻧﺪﺍ ﺩﻫﯽ، ﺳﺮﮔﺮﻡ ﺑﺎﺯی ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﺒﺎﺷﻢ ﻭ ﻣﻦ ﻧﯿﺰ با جان و دل پاسخت گويم...
مي دانم تو را در حرف هايم ، در نوشته هايم ، در نگاه هايم ، و حتي در دلم گم كرده ام ! و اين چه اندوه و حرمان عظيمي است كه نمي توان آن را با كسي در ميان گذاشت...
امشب که از دل کلام تو در گوش جان خوانده ام به سوي تو مي آيم...
مي دانم! "مي دانم گاهي بار گناهانم سنگين مي شود و از اين بار دوشهايم درد مي گيرد كه توان كشيدن بار سنگين گناه را ندارم... توان زنجير و اسارت را نيز... و نمي دانم جسارت من است يا مهرباني تو كه در حضور تو شرم از گناه ندارم و بعد تكه اي از سياهي مي ماند بر دلي كه بايد تابلوي كمال آفرينش زيباي تو باشد. كه در اين لحظه تو هستي كه قلم توبه بر دستم مي دهي تا خود را اصلاح كنم و مرا مي خواني تا باز به حريم آرامشت بازگردم. زيرا خوب مي داني طاقت تاريكي را ندارم...
هر بار شرمسار از عمل خويش به آغوش امن تو كه براي من بهترين مامن و جايگاه است پناه مي آورم ... مرا ببخش"....
بگذار... و فقط بگذار آيينه درونم از بودن تو صاف و پاك گردد... و از شوق عشق تو لبريز...
مهربان خدايم ! ذهنم پریشان است ... قلبم بی قرار ... افکارم شوریده اند و درمانده ام !
نيمه عمر باقي مانده ام نسيم وار مي گذرد بگذار آرام آرام به سكوت و آرامش برسم... و بگذار برگردم به همان كلبه بي رنگ و نشان خودم... همان كلبه غم گرفته انتظار !!
آن چه در دل دارم در ذره ذره وجودم جاري مي گردد و از شراره هاي شكنجه و درد بر روي اين صفحه سفيد سرازير مي شود و لحظاتي هستند كه شكار خيال دل پريشانم و قلم ام مي شوند...
پروردگارا ! بغض صدايم ، التهاب درونم و بي تابي مرا خوب مي شناسي...
مثل هميشه آرام بر دل خسته ام كه آتشي سوزان از درونم زبانه مي كشد نجوا كن و مرهم قلب شكسته ام باش! ...
نگاهم كن ... لحظه اي هر چند كوتاه !!
تنهایم مگذار ای بارانی ترین واژه...
كلام دل :
-:- چقدر دلم می خواهد اندکی از خویشتن دور شوم...
تا چهره خویش نکوتر بنگرم...
-:- دلم گرفته از اين روزها...............
-:- اميد به اينكه آرامش به كشورمون برگرده... خدايا هرچه صلاح و خير مردم عزيز و كشورمون هست عنايت فرما ... خدایا !! خودت اين ماجرا را ختم به خیر کن...
-:- بياييد براي سربلندي و سرافرازي و آرامش و امنيت ميهن عزيزمون دعا كنيم...
التماس دعا..........

