به نام خداي دلشدگان
به نام تو برمی خیزم در طلوع امیدی که ابدی است...
سجاده ام رو به نور و وضو می گیرم با آیه های عشقت ...
ثانیه ها رنگ تو می شود و پر میکشد دلم تا اوج بلندترین قله مهرت ...
اینجایم... ابتدای راه تو آغاز راهی که انتهایش تو ایستاده ای به صلابت بهشتی که وعده داده ای ...
ماه توست خدای من و من مهمان کوچک تو...در دلم مهمانی کوچک امید است و صدایم سرشار از ربنا...
ربنای من پر واژه پرطنین می خواند تا به عرش تا به آسمان تا به خود تو...
که رمضان ماه عزیز توست...
متن فوق دكلمه اي بود زيبا كه همواره شنیدن آن روحم را نوازش می دهد...
پایین صفحه هم صدای دکلمه شنيده مي شود

امیرالمؤمنین علی علیهالسلام می فرمایند:
«بَحْراً لَا یُدْرَکُ قَعْرُهُ وَ مِنْهَاجاً لَا یُضِلُّ نَهْجُهُ وَ شُعَاعاً لَا یُظْلِمُ ضَوْءُه»
قرآن دریایی است که ژرفای آن را کس نداند و راهی است که پیمودنش رهرو را به گمراهی نکشاند و پرتوی است که فروغ آن تیرگی نگیرد.
(نهجالبلاغه/خطبه198)
"انسان هر قدر به دريا نزديك شود، عظمت آن را بيشتر احساس میكند، قرآن كريم نيز كتابی است كه هر قدر انسان بيشتر با آن انس بگيرد، عظمت آن را بيشتر درك میكند...
به عمق دريا نمیتوان احاطه پيدا كرد، به عمق دريای معرفت قرآن كريم نيز نمیتوان به سادگی دست يافت و هر كس به اندازه ظرفيت خود از دريا استفاده میكند، از دريای معارف قرآن نيز هر كس به اندازه ظرفيت علمی خود بهره میبرد."
التماس دعا..........

به نام خداي تنهايان
ديشب تو با تمام لحظه هاي بي رهگذر من...
با تمام رهگذر هاي بي لحظه من هم نشين بودي...
بمان امشب کنار لحظه هاي بي قرار من ...
همدم و رفيق شبهاي بارانيم باش...
قاصدك ! ... لحظه ای درنگ کن...
به من بگو رهگذر را ديده اي...
رهگذر نمي آيد ! تو مي گويي مي آيد...
قاصدك ! "تو میرسی به عزیزان سلام من برسان
که من هنوز بدان رهگذر، گذارم نیست"...
چه زيباست نوشتن وقتي مي داني او مي خواند...
اما...
اما من نمي دانم او مي خواند يا نه ! ؟
اين روزها اينجا دلم حس غربت مي کند ... در و ديوار اينجا هر چند بوي آشنايي مي دهد...
اما... اما بوي غربتش اين روزها بيشتر از بوي آشنايي است...
اين روزها كه ميشود اينجا شور و شوق نوشتن ندارم... همه چيز ...
حتي اينجا ... حتي ... حتي انتظار هم بوي غربت مي دهد...
احساس مي كنم همه چيز بوي تكرار مي دهد...
اين حس نا خوشايند برايم آزار دهنده است... و شكننده تر ...
انگار نوشته هايم ديگر لطفي ندارد انگار واژه ها نيز از من گريزانند...
آنچنان لحظه هايم در هم پيچيده ... كه نمي توانم به آساني ، حس لحظاتم و همه چيز را ساده كنم
لحظه ها ... لحظه هاي سنگيني ست...
لحظه ها در پي هم مي گذرند و ميان آنها فقط من مي مانم... و عمري گذران... و فرداهاي ناپيدا... و ...
سنگيني قلم را در در دستان بی روحم احساس می کنم...
انگار كاغذ ها و اين صفحه سفيد از واژه هايم روي برمي گردانند...
ای بی نشان دور ....... ! تو كه معناي باران را از ناودانها نمي پرسي...
تو كه با یاسها به خاطر اینکه بوی یار مي دهند، قهر نمي كني...
چه مي شود از اينجا كه رد مي شوي روي دلم يادگاري بنويسي...
رهگذر گمشده ام ! از قاصدك پرسيدم نشانت را ، نمي دانست...
می دانم که صداقت و مهرباني دل تو اونقدر هست که دل پر از فروغ مرا شرمنده پاکی مي كند...
بمان با من ... رهگذر !!! ... با من بمان...
"دلم ز درد فراق تو کم نسوخت آخر چه شد، که هيچ دلت بر دلم نسوخت؟"
من از تو دورم ... مي داني كه چشمه اشك سردم
از خدا مي خواهم هميشه و همه دم يار تو باشد...
فقط ... فقط ... به من بگو تو کجایی؟
رهگذر با كه گويم شرح درد اشتياق ! ... با كه گويم........
دلم از اين گرفته كه بر من گذر نكردي شبي...
من از ويرانه هاي دل احساس غربت مي كنم...
بر خاموشي ويرانه ها گذر نمي كني !؟
و چشمهاي خسته براهم با تمام اندوه...
لحظه های بي حضور تو را حس می کند...
درونم لبریز از توست و دلم از آتش درد فراق تو بسوخت..............
و قلم از غم هجر تو شکست... به من بگو تو کجایی؟
به نوشته هايم نگاه كن هنوز پشت پنجره نگاه هاي خيره به راهم...
در اعماق وجودم به دنبال کورسويي از يک اشتياق روشن و اميدي مي گردم...
آه ... !
به دنبال چشم های آشنایي می گردم... تا با بي تابي هاي نا صبور من همراه شود...
به آینه که نگاه می کنم، نمی دانم این خود منم یا نقاب روزمرگی هایم که با من است...
يا نگاه هاي خسته ي من روي زندان چشمان بي تابم !
يا سایه هایي كه مثل باد و طوفان سرد و مات و خالی در میان شهر بی نامی از من عبور مي كنند...
اي كاش ...
اي كاش ميان سايه هاي سرد و ویران اسير و نا اميد نمانم...
ميان اين همه صداي بي صدايي ، زمزمه آشنايي به گوشم نمي رسد...
در ميان ديوارهاي خاكستري شهر دلم دیگر سایه ام را نمی بینم...
افسوس ... افسوس !! ...
حالا من مانده ام و اين همه جاده تاريك و پر پيچ و خم...
اي ... اي ي ي ي ي ي ي ي روزگار غريبي ست...
در این دیوانه بازار كجاي اين همه جا گمشده ام !؟ ... انگار نبوده ام هرگز...
اين روزها ديگر دلم براي خودم تنگ نمي شود... باور مي كني ؟
اما ... اما دلتنگی حس غریبی ست که این روزها از آن پر شده ام...
قاصدك تو مي گويي منتظرش بمانم ... رهگذر مي آيد ! ؟
پلك هاي خسته ام را...
تا نبض خیس صبح، به انتظار آمدنت روي هم نخواهم گذاشت...
تا همه ی واژه هایم را در اين روزهاي تلخ فراق زمزمه كند.....!!!
مي ترسم وقتي مي آيد ديگر من نباشم تا شكسته هاي دلم را نشانش دهم...
دلم می خواست صبح که می شد کسی مرا از خواب بیدار می کرد...
تا مرور كنم خودم را از این زمان تا آن زمان...
عالم این خاک و هوا ؛ گوهر کفر است و فنا
به دل کفر آمده ام تا که به ایمان برسم

كلام دل :
چرا تو ای شکسته دل خدا خدا نمیکنی ؟ !!!
بنام ایزد شادی بخش
مشهد الرضا جاي تان خالي بود با وجود گرماي زياد و شلوغي بيش از حد، زيارت دلچسبي بود حتي تلخي هاي سفر هم برايم شيرين بود ...مگر مي شود پيش امام همام بود اما نوراني نبود ... اما دلت سبز نباشد ... همه نور بود و همه صفا ... همه عشق بود و همه معشوق ... دل همه شما را با خود همراه كرده و به همراه دل خودم دلهاي شما را نيز در حضور آقا و مولايم جا گذاشتم ...
خوش به حال تان مشهدي ها خوش به حال تان ... چه گنجينه عظيمي داريد شهرتان چه گوهر آسماني در دل كويري خود پنهان كرده ... به قول مسافر دنيا اونها امام دارند ما نداريم... مگه ما آدم بدها دل نداريم !!
دلم انبار حرفهاي نگفته بود اما وقتي چشمم به ضريح مباركش افتاد انگار همه چيز محو شد و بخار شد و رفت هوا و من به يكباره در مهرباني ها و عنايات مولا غرق شدم و به يك باره در خود فرو ريختم... نه شلوغي حرم را احساس كردم نه گرما را ...
انگار در ميان اين همه ازدحام مولا تنها با من بود و انگار لحظه زيارت به زبانم قفل زده بودند سر در آغوش گذاشتم و نتوانستم چيزي بگويم تنها چيزي كه همراهيم مي كرد اشكهايي بود كه با سوز و گداز بر پهناي صورتم سرازير مي شد و فقط با چشماني پر از اشك شوق گفتم ممنونم مولايم... نمي دانم از نسيان و فراموشي و غفلت و خطاهاي من بود كه نمي توانستم كلامي بگويم يا مهرباني بيش از حد آقا علي ابن موسي الرضا (ع) مرا احاطه كرده بود كه زبانم بند آمده بود... هر چه بود خودم نبودم همه چيز مرهمت و لطف الهي بود كه نصيبم شده بود نمي دانم امام رئوف ميان آن همه جمعيت مرا هم مي ديد !؟... دل كندن سخت بود... خيلي ...
آثار فراق اش روي قلبم هنوز باقي است...
از خير و بركت اين سفر معنوي بار ديگر ديدار هاي مجازي واقعي شد و توانستم در اين سفر با دو تا از عزيزترين دوستانم مسافر دنيا و خواهرش حميده در لابي هتل اقامتگاه مان ملاقات كنم...
جالب اينجاست ما تا قبل از ديدار حضوري، هيچ مشخصات و عكسي از هم نداشتيم وقتي مسئول پذيرش هتل با اتاق ما تماس مي گيرد كه مهمان داريد تشريف بياوريد پايين... ابتدا پسرم سعيد و بلا فاصله همسرم رفتند، سعيد مي پرسد كجاست دوستان ما ؟ مسئول پذيرش مهمان ها را به سعيد نشان داد و گفت مگر آنها را نمي شناسيد!؟ گفت نه !! مسئول پذيرش با تعجب رو به مهمان ها مي كند كه : اينها مهمان هاي شما هستند!!!
بنده خدا مسئول پذيرش گيج و مبهوت شده بود تا اينكه دوستان ما خودشان را معرفي كرده بودند...
مسافر دنيايي كه دلش آيينه خورشيد است سرشار از مهرباني و حرارت و انگار همه مهرباني ها را در خود جمع كرده است شاد و پرشور و پر هيجان اما كمي غمگين بود و چشمان مهربانش از غمي كه در دل داشت رنج مي برد در آخرين تماسي كه با او داشتم شنيدم كه خدا رو شكر مشكلش به لطف خدا حل شد...
مسافر دنيا خانواده اي دارد بسيار مهربان ، خون گرم ، مهمان نواز ، صميمي و فرهنگي و معنوي ... همسرش مردي بسيار متين و موقر و انساني فرهنگ دوست و مدرس و به كارهاي فرهنگي مشغول است و با لهجه شيرين مشهدي در صحبت ها ما را همراهي مي كرد پسرش اميد كه خيلي دوست داشتني و مودب كه شيطوني در چشمانش موج مي زد و عين فنر در حال جست و خيز بود و ما را به شادي در كنار هم بودن با حركات دوست داشتني اش مهمان كرد و حركات تند و سريع آكروباتيك روي شانه هاي پدر بزرگوارش انجام مي داد... در اين سفر افتخار آشنايي با حميده خواهر عزيز مسافر دنيا را هم داشتم دختري مهربان و با صفا و خوش مشرب و خنده رو و شاد و پر انرژي است و سنگ صبور مسافر دنيا...
حميده خاتون با چهره اي گشاده و صميمي و با خنده هاي آرام و متين چنان با كلامي مهربان و آرامش بخش محفل گرم ما را رونق مي داد كه آدم را به عمق لطافت درونش مي برد حميده خاتون خيلي شبيه نوشته هاي زيبا و ارزشمندش است...
اتفاقا اولين حرفي كه حميده جان به من و مسافر دنيا زد ، اين بود كه چقدر شبيه نوشته هاتون هستيد! من و مسافر دنيا كه از ديدن هم كپ كرده و بسيار متعجب شده بوديم با خنده ، رو به من كرد و گفت چشمهايت كه خيلي شبيه نوشته هايت است ...
خاطره هاي شيرين با شما بودن هميشه برايم ماندگار است...
با مسافر دنيا و حميده خاتون شاديها و مهرباني ها را تقسيم كرديم ... خوبيهاي شما در شب جمعه در تفرجگاه سحاب هميشه در خاطرم مي ماند ...
به علت مسمويت شديد، مسافر دنيا برايم پرستاري مهربان و دلسوز بود كه هم دارو ها و سرم را تهيه كرد و هم مهربانانه تا آخرين لحظه در بيمارستان در كنارم بود
از هديه قشنگ تان بي نهايت ممنونم... گلهاي اهدايي تان نيز هر چند پژمرده شدند ولي عطرشان هنوز باقي است... و من را ياد مهرباني هاي شما مي اندازد... گلهاي طبيعي به زودي خشك و پژمرده مي شوند ولي گلهاي باغ مهرباني هميشه سرسبز در خاطره ها مي ماند .
قرار بود با دوست بسيار عزيزم "فرشته مهر" نيز همديگر را ببينيم ولي يك دزد ناخلف حرفه اي كه زبانم لال از مشهدي ها نبوده در يك عمليات سريع السير در ازدحام و شلوغي تلفن همراه مرا دزديد و شماره دوستم و همه شماره ها در آن گوشي سرقت شده از دست رفت و من متاسفانه هيچ شماره اي را از حفظ نبودم تا بتوانم با ايشان تماس بگيرم .
گويا خواهر خوبم فرشته مهر هم شماره من را اشتباهي سيو كرده بودند هرچه تماس مي گرفتند يك مرد جواب مي داد ... مي دانم كه كم سعادت بودم...
بعد از دو روز پست بانك مراجعه كرده و سيم كارت قبلي را مسدود كردند و سيم كارت جديد دريافت كرديم سيم كارت جديد را در گوشي ديگري قرار داديم ولي باز شماره ي هيچ كسي در ذهنم نبود و اس ام اس هايي كه مي آمد از صاحب پيامكها مي خواستم كه خودشان را معرفي كنند...
ماجراي مسموميت جالب تر و شنيدني تر شده بود پدر و مادرم و فاميلها به خاطر سرقت شدن همراهم به من دسترسي نداشتند وقتي بيمارستان بودم با همسرم تماس مي گيرند كه چرا ياس تلفن ها را جواب نمي دهد چرا موبايلش خاموش است همسرم جواب مي دهد ياس مريض است و الان هم زير سرم رفته و در بخش خوهران است و نمي تواند صحبت كند و بيماري اش هم تا چند روز طول مي كشد بايد بستري شود آنها به شدت نگران حالم مي شوند و خيال مي كنند كه نكند من آنفولانزاي خوكي گرفتم و حالا بايد در مشهد بمانم ... خدا اين دزد ناخلف را به اشد مجازات برساند كه اينطوري موجب دل نگراني خانواده ها مي شود ...
براي خريد مقداري كيك به يك قنادي واقع در خيابان امام رضا رفتيم . همسرم كيك هايي را كه در پشت ويترين و بيرون يخچال بود به صاحب مغازه نشان داد و گفت مقداري از اينها بدهيد . من به صاحب مغازه گفتم لطفا از كيك هاي داخل يخچال بدهيد . اينها احتمالا به گردو خاك آلوده باشد يا مگس رويشان نشسته باشد . با اين حرف من ، فروشنده ابرو هايش را در هم كشيد و گفت خانم شما يك مگس به من نشان دهيد كه توي مغازه باشد من از يخچال براي شما كيك بدهم . از خوش شانسي ما شاهد از غيب رسيد ...
و همان لحظه مقابل چشمان ما مگس بزرگي توي يخچال چنان ورقلمبيده به شيشه چسبيده بود و ابراز وجود مي كرد كه فروشنده در حالي كه ضايع شده بود ... من و سعيد حسابي از خنده روده بر شديم...
انگشتم را گذاشتم روي شيشه يخچال و گفتم آقا ببينيد توي يخچال مگس رفته و روي شيريني ها نشسته با اين حساب همه آنها را آلوده مي كند . حرف من گويا به مذاق فروشنده خوش نيامد و با لحن تندي جواب داد : خانم ؟ شما آمديد شيريني بگيريد يا مگس بگيريد ! ؟ يك مگس بي ارزش چقدر برايتان مهم است ! كه حواستان را فقط به آن داده ايد . ![]()
شرح حال و ماجراي سفر را مسافر دنيا در وبلاگش نوشته...
مولاي مهربان و دور از من !
امشب نيز واژه هایم نمناك شده اند...
و سقف خيس بغض هايم احساس جدا شده از روحم را چون غباري مي شكافد...
احساس مي كنم واژه هايم تمام شده اند و من كلامي تازه ندارم...
نمي دانم...
شايد به خاطر اين است كه اين روزها دل من همچو نواي ني آتشين و در التهابي سوزان است
نواي ني حكايت غريبي است...
دل وقتي مي شكند و بي بهانه مي گيرد به ابرهاي متراكم آسمان نگاه مي كند آنگاه نواي جانسوز ني در عمق وجودش نواخته مي شود...
آسمان ! انگار تمام ابرها را از تو عاريه گرفته ام تا اقیانوسها و دریاها را پس بدهم...
مولاي من ! " نواي ني نوايي آتشين است بگو از سر بگيرد، دلنشين است
نواي ني، نواي بي نوايي است هواي ناله هايش، نينوايي است
نواي ني دواي هر دل تنگ شفاي خواب گل، بيماري سنگ" ...
قرار نبود دير كني مولاي من ! ...
اين روزها وقتی دلتنگي لحظه های نبودنت وجودم را مي فشارد...
و احساس نبودن هميشگيت وجودم را فرا مي گيرد...
مي گويند باران که می بارد تو می آیی...
من قرار است زير باران بمانم ... مولاي من ! ؟
امروز مسافت بيشتري را خواهم پيمود...
براي رسيدن به تو، از باران، درياي وجودت را طلب خواهم كرد...
و من نيز همنوا با پرندگان مهاجر...
رو به سوي ابرهاي باران زا دعاي سفر خواهم خواند...
مي خواهم با تو ، از تو آغاز كنم...
آمدم آرامشی یابم ... اما در دلتنگیت باز هم خود گم شده ام را دیدم …
نشسته بود وخواب نیامده را ورق میزد….
شب را به خیال تو می آرایم با همه زیبایی که در گلبرگهای یاس نهفته ...
مولاي خوبيها !
لحظه ی نوشتن کجاست ؟
با كدام واژه از تو بنويسم ! ؟
آهسته و آرام از كنار روياها و يادهاي سرشار از آرامش حضور مهربان تو عبور مي كنم...
آنقدر آهسته و آرام كه مبادا روياهاي پرمهر و پرعطوفت حضور تو...
چشم فروبستن و به خوابى آرام فرو رفتن را از من بگيرد...
مي خواهم در حسرت ديدار تو چنان عطش و التهابي داشته باشم كه فقط بوى تازگى حضورت را از بي نهايت ها استشمام كنم و بس ! ...
حسرت ديدار تو مرا بسوزد و بسوزاند...
مولاي من !
آيا وقتي مي آيي عاشقاني كه از عشقت لبريز شده اند...
حرفي براي ياس دل شكسته نيز خواهي داشت ؟
سه نقطه ...
خدایا! همیشه از خود میپرسم کدامین غفلت مرا از تو دور کرد؟
الهی! این جان خسته را از بندهای اسارت رها ساز...

پي نوشت :
سه شنبه 6 مرداد...............................................................
مشهد الرضا به يادتان هستم...
چيزي ندارم بگويم ... فقط مشتاق رسيدنم
تا خواستگاه حرف هاي مانده در دلم باشد
من باشم و او ...
و يك دنيا حرف نگفته...
كه شايد هرگز به زبان جاري نشود...
مي خواهم از هرچه غير هست بگذرم و...
از دلم پاك كنم...
تا در قطره بي كران معرفت محبوب دلم بياسايم...
اماما !! تو خود مي داني كه مدت هاست منتظر چنين روزيم...
من از هوای عشق تو پرم...
هواي تازه مي خواهم...
مرا مي پذيري ! ؟
"يا ضامن آهو !!!
كمتر از ذره ام و دست به دامان توام"...


اين هم دسته گل تقديم شما
