گاهي آسمان هم با همه بزرگي اش مي گريد
بايد نشست و به نجواي آسمان گوش داد
شايد ما هم بتوانيم دردها و داغها و حماسه هاي آسمان را درك كنيم
گاهي دلهايي آسماني در خلوت خود مي گريند
و نم نم باران بر كوير تفتيده دل فرو مي غلتد
چه رازها كه نهان مي ماند و اشكها در غربت تنهايي انسان همراهي اش مي كنند
اشكهايي كه نه از ناتواني و بدبختي بلكه از صفا و لطف حكايت مي كنند
اشكهايي كه آسمان را صاف و دريا را آرام مي سازد
اشكهايي كه بيش از هر لبخندي به روح آدمي نيرو مي بخشد
و آدمي سبكبار مي شود ؛ گويي كوه سنگين دردها را بر زمين مي گذارد
یاس

|
اشک طرف دیده را گردید و رفت
|
اوفتاد آهسته و غلتید و رفت | |
|
بر سپهر تیرهی هستی دمی
|
چون ستاره روشنی بخشید و رفت | |
|
گر چه دریای وجودش جای بود
|
عاقبت یک قطره خون نوشید و رفت | |
|
گشت اندر چشمهی خون ناپدید
|
قیمت هر قطره را سنجید و رفت | |
|
من چو از جور فلک بگریستم
|
بر من و بر گریهام خندید و رفت | |
|
رنجشی ما را نبود اندر میان
|
کس نمیداند چرا رنجید و رفت | |
|
تا دل از اندوه، گرد آلود گشت
|
دامن پاکیزه را بر چید و رفت | |
|
موج و سیل و فتنه و آشوب خاست
|
بحر، طوفانی شد و ترسید و رفت | |
|
همچو شبنم، در گلستان وجود
|
بر گل رخسارهای تابید و رفت | |
|
مدتی در خانهی دل کرد جای
|
مخزن اسرار جان را دید و رفت | |
|
رمزهای زندگانی را نوشت
|
دفتر و طومار خود پیچید و رفت | |
|
شد چو از پیچ و خم ره، با خبر
|
مقصد تحقیق را پرسید و رفت | |
|
جلوه و رونق گرفت از قلب و چشم
|
میوهای از هر درختی چید و رفت | |
|
عقل دوراندیش، با دل هر چه گفت
|
گوش داد و جمله را بشنید و رفت | |
|
تلخی و شیرینی هستی چشید
|
از حوادث با خبر گردید و رفت | |
|
قاصد معشوق بود از کوی عشق
|
چهرهی عشاق را بوسید و رفت | |
| اوفتاد اندر ترازوی قضا | کاش میگفتند چند ارزید و رفت |

