تبليغاتX
شبنــــــــــم سحرگاهـــــی
 

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست ... که آشنا سخن آشنا نگه دارد


  گوشه اي نشسته بودم و غرق در افكار خود بودم و به انتظار مي انديشيدم كه ناخود آگاه اين مطالب به  ذهنم خطور كرد .... و انتظار همچنان باقي است .....  

 

از ستاره ها نشانت را پرسيدم

گفتند در هر طلوع و در هر غروبي

چشم به راه آمدنش باش

از سكوت كهكشانها

زمزمه مهرباني تو را شنيدم

باد هواي عطر تو را

 در لحظه هاي سكوتم بر مشامم مي ريزد  

و در سايه هاي سنگين هر شب چشم به راهت گشوده ام

بر ساحل افقها ايستاده ام

غم زده و بيمناك از هر آشنايي  نشانت را مي پرسم

همه رنگها با من بيگانه اند

هراس بر من سايه افكنده

و در حجم سنگين بي قراري زندگي مي كنم

آه ! مي ترسم 

هيچ وقت نرسي ...

تو را خواهم ديد ؟ !

خدا كند كه بيايي ...

 

 



 چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 10:20  توسط یاس


حرفهايي كه در دل گم شده اند
بايگاني هاي ياس
دلتنگي هاي اخير ياس
دلتنگي هاي ياس
همراهان ياس
علاقه مندي ها
نواي گم شده





Powered by WebGozar

ليست وبلاگهای به روز شده
 

ويرايش قالب: شكوفه ياس