مدتي مسافرت بوديم . مسافرت به روح آدمي نشاط و شادابي و به افكار او جامعيت مي بخشد و ذهن و فكر و احساس را جلا مي دهد . چون با انديشه ها و روحيه هاي متنوع اشنا مي شود . البته به شرطي كه مسافرت خشك و خالي و نگاهي بي روح به در و ديوارها و مناظر طبيعي نباشد . حافظ شخصيت بسياربلندي دارد اما اين شخصيت تنها عرفاني و ادبي است ولي سعدي و ناصر خسرو علاوه بر افكار و انديشه هاي عرفاني و ادبي ، افكار جامع و گسترده و متنوعي در زمينه هاي اجتماعي ، تربيتي و اقتصادي دارند و سرشار از تجارب زندگي هستند . علت اين است كه حافظ از شيراز بيرون نرفته ولي سعدي و ناصرخسرو به دهها اقليم سفر كرده و با اتفاقات و انديشه ها و آدمها و فضاهاي بسيار متنوعي رويارو شده اند .
مسافرت به مكانهاي مقدس فرهنگي و معنوي ، علاوه بر آثار اين اثار ، حال و هواي ديگري دارد .
آدم زيارت مي رود كه آنجا تغذيه معنوي شود و نيرو و انرژي بگيرد كه در زندگي بتواند از آن استفاده كند و اگر اين نيرو و انرژي نتواند متحولش كند معلوم مي شود كه زيارتش بي ثمر بوده . اگر كسي عظمت امام رضا ( ع ) را بر اساس عظمت گنبد طلايي و بارگاه باشكوه و محوطه هاي وسيع حرم در نظر بگيرد معلوم مي شود كه اصلا امام و عظمت واقعي اورا نشناخته است . اگر كسي انسان كامل را نشناسد و به كمالات او واقف نباشد و بهره اي از اين كمالات نبرده باشد زيارتش بي ثمر است .
اگر كسي به جاي ارتباط معنوي با روح بلند و پرفتوح امام رضا تنها به در و ديوار حرم و ديوارهاي ايينه كاري و گلدسته ها متمركز شود حقيقت وجودي امام را زيارت نكرده است .
اگر كسي در مسير طولاني رسيدن به محضر امام كوچكترين گناهي بكند يا دل كسي از بندگان خدا را بيازارد زيارتش مردود است .
خدا را شكر مي كنم كه به همراه خانوده ام در ماه رجب و در مناسبتهاي بس فرخنده اي چون ميلاد امام علي و امام جواد ( عليهم السلام ) و وفات حضرت زينب ( س ) در ساحل درياي ملكوتي امام رضا ( ع ) و در برابر امواج خروشان الطاف و عنايات او قرار داشتيم .
در تمام مراحل سفرمان لطف خداوند و عنايات امام رضا شامل حالمان بود . در طي اقامت در مشهد سري هم به نيشابور زديم . هوا نيز بسيار گرم و آتشين بود . قبل از نيشابور به شهر كوچك قدمگاه رفتيم . قدمگاه امام رضا از دور چشم انداز ساده و زيبايي داشت . وقتي وارد شديم قدمهاي آهسته و بلند و غريب امام رضا و يارانش در ذهن من تداعي مي شد . از گذرگاهي رد مي شدم كه زماني امام رضا ( ع ) از اين راه عبور كرده بود . پله هاي آجري و فضاي سبزي در اطراف و مسجدي در كنار و چشمه اي كه مي گفتند به لطف امام جاري شده و هرگز خشك نمي شود و مردم پياپي از آب اين چشمه كه در سرداب كوچكي قرار داشت به عنوان تبرك با خود مي بردند .
چند روز قبل نيز ، سنگ ديگري نيز كه داخل ضريحي دريكي از كوچه هاي قديمي سمنان ديده بوديم كه به قدمگاه حضرت عباس مشهور بود و مي گفتند خيلي ها از آنجا حاجت گرفته اند .
بين راه سمنان و دامغان هنوز به دامغان نرسيده بوديم كه از قطار اعلام كردند 20 دقيقه نماز ... دوم مرداد ساعت 2 بعد از ظهر بود . از پنجره كه بيرون را نگاه كردم اثري ازايستگاه و نماز خانه نبود . فقط تا چشم كار مي كرد كوير خشك و سوزان بود ؛ ولي مسافران يكي يكي به طرف نماز در راهروي قطار در تكاپو و حركت بودند از پله هاي قطار كه پايين آمديم تعداد كثيري از مسافران روي سنگ فرشهاي داغ و سوزان نماز مي خواندند . تعدادي هم روزنامه اي را زير انداز كرده نماز مي خواندند و تعدادي هم دنبال آب براي وضو به اين طرف و آن طرف مي دويدند دريغ از يك قطره آب ...برخي از بطري هاي آب نوشيدني براي وضو استفاده مي كردند . همه تعجب مي كردند كه چرا در بيابان زير افتاب سوزان و روي سنگ فرشهاي پر حرارت و آتشين براي نماز نگه داشته بودند . در حالي كه كمي بعد از حركت قطار ايستگاه نماز بود . از يك طرف دلهره داشتم كه قطار حركت مي كند و من هنوز نماز نخوانده ام از طرف ديگر آب نبود وضو بگيرم حتي بطري هاي آبمان هم خالي شده بود بعد از اين طرف و آن طرف دويدن با هزار مصيبت كمي آب براي وضو پيدا كردم از پله هاي قطار كه پايين آمدم روزنامه اي پيدا كردم انداختم زير پاهايم ولي قبلش هرچه دنبال مهرم گشتم پيدا نكردم انجا هم كه اصلا مهر نبود . از توي ريلها سنگي برداشتم به جاي مهر ، تا پيشاني ام را روي سنگ گذاشتم چنان سوخت كه نزديك بود حالت نمازم بهم بخورد . هنگامي هم كه سر پا بودم زمين چنان داغ بود كه به زحمت ميشد چند ثانيه راحت روي آنها ايستاد . بعد از سجده اول وقتي نشستم ، روي پاهايم از شدت گرما سرخ سرخ شده بود حالا براي سجده دوم هم روي همان سنگ داغ وگداخته سر گذاشتم ولي براي سجده هاي بعدي پيشاني ام شدت گرما را نتوانست تحمل كند ناچار روي روزنامه سجده كردم . اصلا نفهميدم نمازم چطور تمام شد . البته شايد همه اينها براي تكريم نماز و اثبات جايگاه بلند آن در وسط روزي داغ در وسط تابستان كوير بود و اين كه شركتهاي راه آهن صبا و .... كارهاي ستاد افامه نماز و همايش هاي تجليل از مقام و منزلت نماز را به دوش بگيرند .
روز هفتم ساعت 2 بايد هتل را تحويل مي داديم . چون بليط قطار براي روز هفتم نبود توفيق بيشتري حاصل شد كه بيشتر در مشهد بمانيم من و همسرم در اين فكر بوديم كه بقيه روز و شب را كجا بگذرانيم سر ميز ناهار بوديم كه يكي از دوستان كه مي خواستند به سوييتي نقل مكان كنند از ما دعوت كردند كه ما هم با آنها به همان سوييت برويم . سوييت مجهز و زيبايي بود با امكانات داخلي متعدد ولي بايد غذا را خودمان تهيه مي كرديم . من دو سه شب بود كه كم خوابي داشتم به قدري خسته بودم كه عين آدمهايي كه قرص خواب مي خورند تا بتونند راحت بخوابند روي تخت بيهوش افتاده بودم تا اينكه يكي بيدارم كرد كه چقدر مي خوابي ؟ بيا سر صبحانه . يك چشمم بسته و يكي باز نگاهي كوتاه به اطراف كردم مي خواستم به همسرم بگويم شما صبحانه تان را بخوريد من خسته ام بگذاريد بخوابم . آمدم كه كمي بيشتر بخوابم كه ناگاه از تخت به پايين افتادم و همسرم و پسرم غش غش مي خنديدند و البته من هم به همراه آنان مي خنديدم . گفتم خوبه اول صبح باعث خوشحاليتان شدم .
جالب اينجاست كه همسرم نان هاي كوچك و گرد مخصوصي با صبحانه اي خوب برايمان مهيا كرده بود . از من پرسيد شكر كجاست ظرفي را كه گوشه روي كابيت بود اشاره كردم كه آنجاست . همسرم 4 فنجان چاي نسبتا خوشرنگ ولي كمي كدر گذاشت كنار سفره . من اولين كسي بودم كه چاي شيرين را برداشتم وشروع كردم به خوردن ؛اما چشمتان روز بد نبيند از وسط مخ و مخچه تا ته دلم و از آنجا تا شست پايم آتش گرفت . حالت تهوع به من دست داد . به همسرم گفتم تو چاي شيرين درست كردي يا چاي شور ؟ معلوم شد كه به جاي شكر اشتباهي نمك توي چاي ريخته بود . خلاصه همسرم و دو تا پسرم هاج و واج نظاره مي كردند و به سوختن گلوي من مي خنديدند . تعجب آور اين بود كه در جا شكري بزرگ ، نمك زيادي ريخته بودند كه اصلا كسي شك نمي كرد نمك باشد . چون معمولا نمك در ظروف كوچكي ريخته مي شود .
شب ميلاد امام علي در حرم بوديم حرم فوق العاده شلوغ و پر هياهو بود همسرم و دو پسرم از طرف ورودي برادران رفتند من هم كه از ورودي خواهران قبل از رفتن با هم قرار گذاشتيم كه بعد از زيارت جلوي كفشداري 16 و در كنار فوريتهاي پزشكي 5 باشيم . من سر قرار بودم از انها خبري نبود شبكه مخابرات هم به علت شلوغي خط وصل نميشد اس ام اس كه ميزدم نمي رسيد بعد از كلي تاخير چند تا اس ام اس رسيد كه ما جلوي فوريتهاي پزشكي هستيم تو كجايي . خب منم كه جلوي همون فوريتها بودم چرا از انها خبري نبود . اخرش برايم اس ام اس اخطار رسيد كه نيم ساعت گذشت پس تو كجايي . ما را گذاشتي سر كار ؟
چند خاطره :
خيلي ها از مصيبت هاي اينترنت و چت مي نويسند ولي يكي از محسنات اينترنت اين بود كه من و همسرم دوستان خيلي خوبي از طريق اينترنت پيدا كرديم . از جمله اينكه با جمع اعضاي خانواده در سمنان دو روز مهمان خانواده اي وبلاگ نويس شديم كه دقيقا مثل ما خانواده اي وبلاگ نويس بودند و شخصيت بسيار محترم و والا و مذهبي داشتند . حدود دو سال با اين خانواده خوب آشنا بوديم و اكنون فرصت ديدار يافتيم و خاطرات خوبي برايمان يادگار ماند . علاوه بر اين همسرم نيز در مسجد گوهر شاد با چند وبلاگ نويس صحبتهاي طولاني داشت و قرار بود در جمع وبلاگ نويسان مذهبي كه به اعتكاف مشغول بودند حاضر شود و بحث هايي داشته باشند ولي متاسفانه برنامه ها تغيير يافت و مقدور نشد .
يكي از نعمت هاي خدا هم اين بود كه خوشبختانه همه جا در هر هتل و بر سر هر كوي و برزن كافي نت وجود داشت كه ما هم كم و بيش در فرصت هايي كه داشتيم سري به وبلاگها مي زديم و چيزي مي نوشتيم .
كنار محوطه حرم و بيرون آن ، جايي براي نگهداري امانات بود كه تعدادي از زائران انجا خوابيده بودند و بالاي سر انها روي ديوار پرچمي زده بودند كه اتراق در اطراف حرم ممنوع مي باشد كه اتفاقا همه آنجا مخصوصا زير همان نوشته خوابيدن ممنوع دراز به دراز خوابيده بودند .
از خيابان نزديك حرم از جلو كوچه اي رد مي شديم . تابلوي كوچه اي به نام نخود بريزها توجه ام را جلب كرد روي تابلو بود به همسرم گفتم شايد اينجا زياد نخود مي خورند و مي پاشند كه به همين نام معروف شده است .
خاطره ديگر اينكه همان روز كه از مشهد به طرف ولايتمان حركت كرديم داخل قطار همسرم تند و تند سوالات امتحاني طرح مي كرد جالب اينجاست كه كل كتاب امتحاني دانشجو هايش را ( با مجموعه كتابهايي در حد يك كتابخانه ) به گوشي موبايلش زده بود و از روي آن سوال طرح مي كرد . چون تا به شهرمان مي رسيديم بايد از دانشجو ها امتحان مي گرفت .
دانشجوهاي تنبل و دست و پا چلفتي هم كم نيست حتي در سفر نيز همسرم را ول نمي كردند بارها در مشهد و خود حرم و در قطار زنگ مي زدند كه استاد من مشروط و بدبخت مي شوم به من نمره بدهيد به من ارفاق كنيد استاد پدرم فوت كرده ، مريض بودم همسرم در جواب به آنها مي گفت من مشهد هستم بايد بياييد اينجا و وضعيت خودتان را دقيقا توضيح بدهيد تا من تجديد نظر كنم . جالبه كه بعضي دانشجوها بعد از كلي التماس و خواهش براي گرفتن نمره تازه مي فهميدند كه استادشان كسي ديگه است . يا اينكه به همسرم مي گفتند استاد ما يك كتاب ديگر را خوانديم امتحان داديم استاد تو رو خدا به ما نمره بدهيد .
خلاصه اين دانشجوهاي عجيب و غريب كلي باعث خنده و تفريح ما ميشدند . پسر كوچكم هم مي گفت چه دانشجويان تنبل بي فكري ! اگر اينها دانشجوي من بودند همه شان را از دانشگاه اخراج مي كردم .
براي ديدن تصاوير روي ادامه مطلب كليك كنيد
ادامه مطلب

