
دلتنگ باران ...
در آستانه بهار ايستاده ام ....
با دستي پر از اميد و چشماني لبريز از اشك شوق ...
در جاده زندگي قدم مي زنم ...
جاده اي نه چندان صاف و هموار ...
با پيچ هاي تند و ناگهاني ...
و دو راهي هاي غير منتظره ....
و تگرگ ناغافل يكباره ....
افتان و خيزان مي روم ...
گاهي با عشق و اميد گام مي سپارم و گاهي با غم و اندوه ...
اندوهي آميخته با شادي ناشناخته ...
ره مي سپارم به سوي بي كجايي ...
آبشارها را مي بينم كه با عظمت ايستاده اند ...
اما به زلال و پاكي روي تخته سنگها سر ريز مي شوند ....
در لابه لاي چمنزارها بوي زندگي را لمس مي كنم ....
با نم نم باران به پرواز در مي آيم ...
و با نسيم ملايم بوي نان برشته را كاملا حس مي كنم ....
و ابرها كه چون رهگذراني صميمي با پيامي دلنشين به زيبايي نوازش كنان از كنارم عبور مي كنند .
كنار چشمه اي نشسته ام ؛ صداي چشمه همانند صداي يك دوست از ناشناخته ها سخن مي گويد .
و از طراوت و تازگي و جاري شدن و پويش و جوشش ...
گام مي سپارم از ميان خارستان به سوي دشت هاي شادي ها و تلخي ها ...
داشتن ها و حرمان ها ...
بودن ها و شدن ها ....
گام مي سپارم ...
نرم و سنگين ...
به سوي سرزمين فرداها ...
با شاپركها و پروانه ها لاي شب بوها سرود زندگي مي خوانم ....
در چشم اندازي كه من مي بينم فردا فصل روشن زندگي است .... 
فصل رويش ...
فصل نفس كشيدن و متولد شدن ....
فصل از خود رهيدن و پوست انداختن ...
و آميختن با خاك و باد و ترانه .....
و با باران فرو ريختن در دل خاك ...
و جاري شدن و شستن و بردن و رفتن ...
تا آن سوي دشت ها ....
تا دريا ....
تا خورشيد ....
تا خدا .....

