تبليغاتX
شبنــــــــــم سحرگاهـــــی
 

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست ... که آشنا سخن آشنا نگه دارد


 

 

دلتنگ باران ...

در آستانه بهار ايستاده ام ....

 

با دستي پر از اميد و چشماني لبريز از اشك شوق ... 

 

 در جاده زندگي قدم مي زنم ... 

 

 جاده اي نه چندان صاف و هموار ...

 

با پيچ هاي تند و ناگهاني ...

 

و دو راهي هاي غير منتظره ....

 

و تگرگ ناغافل يكباره ....

 

 افتان و خيزان مي روم ...

 

 گاهي با عشق و اميد گام مي سپارم و گاهي با غم   و اندوه ...

 

اندوهي آميخته با شادي ناشناخته ...

 

ره مي سپارم به سوي بي كجايي ...

 

آبشارها را مي بينم كه با عظمت ايستاده اند ...

 

اما به زلال و پاكي روي تخته سنگها سر ريز مي شوند ....

 

در لابه لاي چمنزارها بوي زندگي را لمس مي كنم ....

 

با نم نم باران به پرواز در مي آيم ...

 

و با نسيم ملايم بوي نان برشته را كاملا حس مي كنم ....

 

و ابرها كه چون رهگذراني صميمي با پيامي دلنشين به زيبايي نوازش كنان از كنارم عبور مي كنند .  

 

كنار چشمه اي نشسته ام ؛ صداي چشمه همانند صداي يك دوست از ناشناخته ها سخن مي گويد  .

 

و از طراوت و تازگي و جاري شدن و پويش و جوشش ...

 

گام مي سپارم از ميان خارستان به سوي دشت هاي شادي ها و تلخي ها ...

 

داشتن ها و حرمان ها  ...

 

بودن ها و شدن ها .... 

 

گام مي سپارم  ...

 

نرم و سنگين ...

 

به سوي سرزمين فرداها ...

 

با شاپركها و پروانه ها لاي شب بوها سرود زندگي مي خوانم ....

 

در چشم اندازي كه من مي بينم فردا فصل روشن زندگي است ....

 

فصل رويش ...

 

فصل نفس كشيدن و متولد شدن ....

 

فصل از خود رهيدن و پوست انداختن ...

 

و آميختن با خاك و باد و ترانه .....

 

و با باران فرو ريختن در دل خاك ...

 

و جاري شدن و شستن و بردن و رفتن ...

 

تا آن سوي دشت ها ....

 

تا دريا ....

 

تا خورشيد ....

 

تا خدا .....

 

 

 



 پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 16:10  توسط یاس


حرفهايي كه در دل گم شده اند
بايگاني هاي ياس
دلتنگي هاي اخير ياس
دلتنگي هاي ياس
همراهان ياس
علاقه مندي ها
نواي گم شده





Powered by WebGozar

ليست وبلاگهای به روز شده
 

ويرايش قالب: شكوفه ياس