بانوي من !
امروز در خيالم از كوچه هاي غمديده مدينه گذشتم...
انگاري رنگ غم انگیزی بر پاکی آسمان مدينه سایه انداخته بود و سرگرداني پرنده هاي مهاجر جا مانده از كوچ چيزي نبود. كوچه ها بوي غم مي داد انگاري بر اين كوچه ها خاكستر غم پاشيده بودند. كاش امروز باران مهمان كوچه ها ميشد تا زير نم نم باران غبارهاي زمانه را شتسشو مي دادم. حيران و سرگردان در كوچه هاي تنگ و تاريك مدينه يك يكي همه درهاي چوبي و كهنه را از نظر گذراندم به هر دري كه مي رسيدم لحظاتي مي ايستادم به ظلمها و نامرديها و رنجهاي رسيده بر فاطمه نگاه مي كردم
شكسته با دل بی قرار دنبال رد پاي ام ابيها مي گشتم سکوتي تلخ همراه با نگراني همه وجودم را فرا گرفته بود. نرم نرمك خورشيد نورش کم رنگتر و کم رنگتر شد اما کاملا خاموش نشده بود كه ماه، نور بي فروغش را در پهنه زمين گسترد... كم كم كوچه هاي مدينه در تاريكي فرو رفت...
آخ... امشب چه بر سر مدينه و علي آمده است... امشب كوچه هاي مدينه در زير نور بي جان ماه غبار آلود گشته است در ميان اين كوچه هاي غريب در پي دري سوخته بودم كه صداي غمناك علي را بر سر چاه شنيدم و غمهاي فاطمه را از ياد بردم . ناله ها و گريه هاي فرزندان فاطمه دل سنگ را آب می كرد از عمق دلم نداي دردناكي به گوش مي رسيد كه گويا كشتي پهلو شكسته فاطمه در كنار درياي پر مهر پيامبر آرام گرفته بود
در دريايي از درد و شكنجه فرو رفتم و غربت و مظلومیت فاطمه بر ذره ذره وجودم چنگ زد با دلي مالامال از غصه و انبوهی از تاثر و تالم از پرواز فاطمه به ملكوت سر بر گريبان خود فرو بردم...
مدينه به شهر مردگان مي ماند از نخلستانهاي اطراف مدينه نجواهاي خاموش و ضجه هاي دردناك به گوش مي رسيد.
آه مدینه ! اگر زمین آنچه تو در دل داری و آنچه تو بدیدی و تحمل کردی می دانست سالها پیش از هم گسیخته می شد و به هزاران تکه تبدیل می شد
كوچه هاي مدينه كوچ تو را به خاطر دارد و از در و دیوار بیتالاحزان، حزن میبارد...
اي كاش مرا هم با خودت برده بودى..........
بانوي من !
آسمان و زمين مديون مهرباني هاي توست. دوازده ماه اهل بيت از خورشيد پر فروغ تو نور مي گيرند و حسن و حسين همه عزت و افتخارشان تويي...
كاش آن ساعت كه زهرا، مادر ما را زدند ... در ميان كوچه يك تن يار و ياور داشتيم
كاش آن ساعت كه زهرا گفت پهلويم شكست...
در ميان كوچه حق حفظ جان مادر داشتيم !!!
اي كاش اي كاش اي كاش . . .


