تبليغاتX
شبنــــــــــم سحرگاهـــــی
 

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست ... که آشنا سخن آشنا نگه دارد


با یاد خدا و مهربانی هایش

 

 

گلها با شکفتن معنا میگیرند و چلچله ها با سرودن ...

 مرا کدام شوق پرواز ، كدام اميد وصال كه بالهايم خسته و چشمم بسته و دلم شكسته...

امروز آمده ام دلم را از غبار پاك كنم مولاي من!!!

اشك هجر است كه از ديده من مي بارد دلم از هجران و فرقت در اضطراب است و دل از سوز فراق در پيچ و تاب مي افتد و بي قرار و بي شكيب ويران مي شود...

"حکایت عشق حکایت دوری است …….. شکایت دوری است... قصه هجران ……… قصه تنهایی ، قصه فراق" ... ، حكايت عشق حكايت قصه ها و غصه هاي نشسته در دل است ...قصه نی... ني اي كه نوای غم‌بار آن طنینِ دردی ‌ست پنهان، در دل هر انسانِ از اصلِ خویش دورمانده‌ای. جمله معشوق است و شوق بازگشت !

حکایت عشق حکایت جدایی‌است………

به آيينه كه نگاه مي كنم نمي دانم من خسته ام يا آيينه ... نمي دانم دل من غبار گرفته است يا بر روي آيينه غبار نشسته است !

نمي دانم هر چه هست از عمق وجودم خالي مي شوم انگار همه چي بوي انتظار مي دهد... و دلتنگ تر از هميشه مي شوم! ...

نسيم خنكي كه از پنچره بوي ياس را به فضاي اتاقم هديه مي دهد لحظات انتظار را بر من پر التهاب تر مي كند...

درد فراق چه سخت و جانسوز است لحظه ها شيرين مي شود آنگاه که سرانجامش وصال باشد و بس ...

مرا امید وصال تو زنده می دارد...

و گرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

پروردگارم !

من خوب مي دانم نگاهت هميشه مثل باران بر من مي بارد...

و قطرات پر بركت باران كه روي صورتم مي نشيند...

گويي دستان پرمهر تو نوازشم مي كند و بر تار و پود وجودم جاري مي شود...

و مهرباني هايت مثل ترنم شاخه های بید مجنون بر تمام كرانه هاي وجودم طنين انداز مي شود

آن لحظه است که دلم میخواهد هر چه احساس عاشقانه و دلتنگي در وجودم است را به تو ابراز كنم ...

 

مهربانم !

امروز دامني از ياس به درگاهت مي آورم ... تمناي وجودم را در وصال اشک و دیده پيشكش بارگاه تو مي كنم...

آن گاه كه تنها مي شوم ... آن گاه كه غم سراسر وجودم را فرا مي گيرد ... آن گاه كه آهوي دلم از همه كس و همه چيز گريزان مي شود ... آن گاه كه خودم را از تمام اميد ها برهنه مي كنم و قلب و ذهن و روحم را از بستن امید به دیگران به نیرويی دیگر، دستی دیگر و توانی دیگر و سرچشمه ای دیگر منصرف مي سازم... آن گاه پروردگار همان هميشه آشناي دوري كه همواره در كنار من و در چند قدمي من به انتظار لبيك گفتن به نداي من ايستاده است... عشق و مهرباني الهي اش مرا و تمام بافت ها و سلول های وجودم را متبرک می سازد و آن گاه معجزه اي در درونم شكل خواهد گرفت...

خوب من ! در آن لحظه با تو پر از شعر و سرور مي شوم و با تو بودن مست كننده ترين رايحه زندگي را در كوير دلم به حركت در مي آورد...و درد هجران و غم را تازه تر مي سازد...

از خطاها و ندانم كاريها تمام وجودم همچون شمعي آب مي شود و از گوشه چشمانم جاري مي شود...

 

پر مى زند دلم به هواى غزل، ولى

گيرم هواى پرزدنم هست، بال كو؟

الهي !

مرا عزمي ده راسخ ... ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻧﺪﺍ ﺩﻫﯽ، ﺳﺮﮔﺮﻡ ﺑﺎﺯی ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﺒﺎﺷﻢ ﻭ ﻣﻦ ﻧﯿﺰ با جان و دل پاسخت گويم...

مي دانم تو را در حرف هايم ، در نوشته هايم ، در نگاه هايم ، و حتي در دلم گم كرده ام ! و اين چه اندوه و حرمان عظيمي است كه نمي توان آن را با كسي در ميان گذاشت...

امشب که از دل کلام تو در گوش جان خوانده ام به سوي تو مي آيم...

مي دانم! "مي دانم گاهي بار گناهانم سنگين مي شود و از اين بار دوشهايم درد مي گيرد كه توان كشيدن بار سنگين گناه را ندارم... توان زنجير و اسارت را نيز... و نمي دانم جسارت من است يا مهرباني تو كه در حضور تو شرم از گناه ندارم و بعد تكه اي از سياهي مي ماند بر دلي كه بايد تابلوي كمال آفرينش زيباي تو باشد. كه در اين لحظه تو هستي كه قلم توبه بر دستم مي دهي تا خود را اصلاح كنم و مرا مي خواني تا باز به حريم آرامشت بازگردم. زيرا خوب مي داني طاقت تاريكي را ندارم...

هر بار شرمسار از عمل خويش به آغوش امن تو كه براي من بهترين مامن و جايگاه است پناه مي آورم ... مرا ببخش"....

بگذار... و فقط بگذار آيينه درونم از بودن تو صاف و پاك گردد... و از شوق عشق تو لبريز...

مهربان خدايم ! ذهنم پریشان است ... قلبم بی قرار ... افکارم شوریده اند و درمانده ام !

نيمه عمر باقي مانده ام نسيم وار مي گذرد بگذار آرام آرام به سكوت و آرامش برسم... و بگذار برگردم به همان كلبه بي رنگ و نشان خودم... همان كلبه غم گرفته انتظار !!

آن چه در دل دارم در ذره ذره وجودم جاري مي گردد و از شراره هاي شكنجه و درد بر روي اين صفحه سفيد سرازير مي شود و لحظاتي هستند كه شكار خيال دل پريشانم و قلم ام مي شوند...

پروردگارا ! بغض صدايم ، التهاب درونم و بي تابي مرا خوب مي شناسي...

 مثل هميشه آرام بر دل خسته ام كه آتشي سوزان از درونم زبانه مي كشد نجوا كن و مرهم قلب شكسته ام باش! ...

نگاهم كن ... لحظه اي هر چند كوتاه !!

تنهایم مگذار ای بارانی ترین واژه...

                                                               

كلام دل :

-:- چقدر دلم می خواهد اندکی از خویشتن دور شوم...

تا چهره خویش نکوتر بنگرم...

-:- دلم گرفته از اين روزها...............

-:- اميد به اينكه آرامش به كشورمون برگرده... خدايا هرچه صلاح و خير مردم عزيز و كشورمون هست عنايت فرما ... خدایا !! خودت اين ماجرا را ختم به خیر کن...

-:- بياييد براي سربلندي و سرافرازي و آرامش و امنيت ميهن عزيزمون دعا كنيم...

التماس دعا..........

                                                                                                        



 دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 11:50  توسط یاس


حرفهايي كه در دل گم شده اند
بايگاني هاي ياس
دلتنگي هاي اخير ياس
دلتنگي هاي ياس
همراهان ياس
علاقه مندي ها
نواي گم شده





Powered by WebGozar

ليست وبلاگهای به روز شده
 

ويرايش قالب: شكوفه ياس