به نام نامي حضرت دوست
امشب دلم به ياد زمزمه های به یاد ماندنی گرفته...
آخر به من بگو ای دل چرا امشب اينقدر پریشانی !
اي كاش اين دل جان مي گرفت از نفس هاي مسيحايي و بهاري...
اي باران مهرباني ها ببار امشب ... ببار بر كوير دلتنگي ها امشب....
امشب با بدرقه دلتنگي ها به همراه كاروان غم ها رهسپارم
نخستين روز از روزهاي پاييزي بي تو آغاز مي شود...
انگار بايد هر فصل را بي حضور تو آغاز كنم و بي حضور تو پايان دهم...
مثل همه فصل هايي كه گذشت...
گفته بودي با تو خواهم خواند با تو خواهم نوشت...
اما........
همه سهيم لحظه هاي دلتنگي تو شدند...
من از ايستگاه رهگذران خسته...
فقط نظاره مي كردم همه رهپويان شوق و اميد را...
باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش........
وین سوخته را محرم اسرار نهان باش............
هم صداي خوبم با من بخوان ... بخوان تابخوانم...
باز آي با من بخوان ... با من بنويس ...
از دوباره می آید دلتنگی...
بهتر است كه قلم بردارم، تا روی دل پر وسعت خود بنویسم ...
چه بگويم كه من در تكاپوي نوشتنم ولي انگار قلمم از نفس افتاده و ياراي نوشتن ندارم...
انگار ... انگار فرياد دل تا قلم خاموش است...
باشد ... مي نويسم ... من از دل مي گويم تا قلم بر لوح دل بنشاند.....
مگر نه اين است كه دل بهانه اش دلتنگي است و سوز قلم ابراز آن......
پس اي قلم بنويس تا دلم آرام آرام اميدوارتر شود ! ...
بنويس بر لحظه هاي غريبي از دست رفته.........
بنويس كه مهلت ماندن يك نفس هست.....
بنويس آن گاه كه دلم را كه صدا كردم ، طنين نبض سكوتش......
كعبه دلم را به زیارت نشسته بود.....
بغض اش گشوده شد...
آن گاه كه قلبم در پرتو نور شمعى نشسته بود...
و به دل خسته و جسم رنجورم مى انديشيد...
نمي دانم چه بگويم تنها مي توانم بگويم شايد فهم من و نوشته هايم براي شما مفهومي نداشته باشد...
شايد نوشته هاي من آن گونه نيست كه تو با آن بتواني ارتباط برقرار كني...
شايد مرز بندي ايجاد كردم كه فهمم دشوار است...
دنياي من و شما باهم متفاوت است و شايد تو مرا نفهمي...
با اين همه چه گويم .....
كه هر چه بگويم حس و بهانه اي ست براي نوشتن...
نيامده ام تا بمانم !
آمده ام تا بروم.......
این کوتاه زمان بودن را ماندگار ساز ........
مي دانم كوله ام سنگين و دلم غمگين است
اما تو دلواپس نباش... نيامدم كه بمانم!...
ذهن مغشوشم به دنبال بهانه گريستن بود ...
مثل امشب كه.....
مرا نه ياراي گفتن است ... نه ياراي نوشتن !
مثل باران مهرباني هاي اين چند روزه و آسمان ابري خاكستري پاييزي......
این اشک ها که در هجوم بغض هاي نشكسته ام بخار شده اند…
و این اشک ها ...
نمي دانم شايد....
بهانه هايم لبخندي است تلخ كه از صندوقچه دلم بيرون مي آيد...
و همچون نسيم، برگ هاي آن را به حرف مي گيرد...
بگذار واژه ها را از خود دور كنم...
مي دانم ... مي دانم مرا در خودشان جاي نمي دهند.....
آتشي كه بر دلم افروخته شده.....
بگذار باران اشك بر صحراي دلم ........
كه همچون سيماني منجمد شده ببارد....
تارهاي بي تار و پود حرير اين تن خسته ديگر نواخته نمي شود .....
من كجا گم كرده ام اين تن رنج زده را ...
براستي كه من انگار....
قطعاتی سبز از این دل نا دل من را جایی میان پرچین های پر از یاس
با آن عطر مسحور کننده شان گم کرده ام ...
فرياد سكوت هايم ! ...
از دوري فریاد تمام واژه ها را گم کرده...
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید...
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید........
چي مي شد بعد از هر باراني رنگين كماني بود...
چه سخت است انتظار رفتن و جا ماندن...
دلم مي خواهد به سوی جایی بروم که بهار همیشه ماندنی خواهد بود سوی دشت هايي که از تگرگ هاي تیز یکریز خبري نيست و گلهای سوسن در حال شکفتن هستند ...
بروم تا قلم دليل نوشتن پيدا کند...
صدايم كن...
صدايم كن ... مي نويسم ... شايد بمانم !
هر گاه دلت شكست ، و رحمت حق بر گونه هايت جاري شد و با اندوه به درگاه حق ، التماس مي كني ، و چون دلت لرزيد مرا به ياد آور...
هر چه صلاح خداست ... خدا پشت و پناهتون
همگی را به خدای مهربان میسپارم......

كلام دل :
وبلاگ چندين ساله ام را گم كرده بودم امشب آن را يافتم ... بعدها شايد اينجا هم بنويسم
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن ... سلام اي غم لحظه هاي جدايي...
خدايا به اهل قبور سرور برسان ... و دم مسيحايي ات را از آنها دريغ مدار...
چشم ها هنور بيدار است تا سحرگاه كه طلوعي از پس تاريكي سر زند...
2 و 47 بامداد پنج شنبه 2/7/1388

اين هم دسته گل تقديم شما
